در آن حال که شائول، با معصومیت تمام، مشغول جستجوی چند الاغ گمشده بود، سموئیل و خدا نقشههای دیگری داشتند. سموئیل و خدا ترتیب انتقال قدرت را میدادند، گرچه هیچیک از ایشان به این موضوع آشکارا اشاره نمیکردند.
سموئیل از طفولیتش، یگانه مرجع قدرت در اسرائیل بود، اما اکنون در پیروی از دستورالعمل خدا، به پادشاه جدید خیر مقدم میگوید. گرچه در این کار نهایت ملاطفت و رأفت را بهکار برد، اما نتیجۀ نهایی آن برای شائول بسیار سردرگمکننده بود، هماو که در جریان مشورتهای میان خدا و سموئیل قرار نداشت. شاید سموئیل احساس میکرد با این کار، اقتدار خود را فدا میکند، اما هر کلمه و هر عمل او این حس را در شائول پدید میآورد که گویی کودکی نادان است. سموئیل میدانست او کیست و چه سرنوشتی انتظارش را میکشد- حتی میدانست الاغهای گمشده کجا هستند- حال آنکه شائول هیچ نمیدانست. سموئیل او را به پادشاهی مسح کرد، با یک بوسه به او اعلان وفاداری نمود، و هدف خدا را به او اعلان کرد، اما در همۀ این امور، هیچگونه توضیحی به او نداد.
خدا نیز به شائول اجازه داد قدرتی را که به عاریت گرفته بود، اِعمال کند. زمانی بود که خدا از قومش در مقابل فلسطینینان، با غرش صدایش دفاع میکرد (ر.ک. ۷:۱۰)، اما اکنون این شائول بود که میبایست نجاتدهندۀ قوم باشد، زیرا این همان چیزی بود که ایشان درخواست کرده بودند.
و بدینسان بود که سموئیل نخستین پادشاه زمینی اسرائیل را مسح کرد، و فصل جدیدی آغاز شد. اما چنانچه شائول اندکی فهم و درک میداشت، موقعیت را بدرستی تشخیص میداد، و پی میبرد که قدرت حقیقی کماکان از کجا ناشی میشود.