«نه»، اینست پاسخ! شائول از جملۀ انبیا نبود. سرنوشتی متفاوت انتظارش را میکشید.
به این ترتیب، ماجراهای نخستین پادشاه اسرائیل آغاز میگردد. ما که فصلهای پیشین را خواندهایم، میدانیم که نگارنده اساساً نسبت به موضوع سلطنت سخت تردید داشت. از یک سو، چنانچه ملت او قصد داشتند جایی در میان ممالکت مجاور برای خود باز کنند، به فرمانروایی نیاز داشتند که بتواند ایشان را به گونهای کارآمد نمایندگی کند. از سوی دیگر، ایشان که تحت فرمانروایی خدای اسرائیل قرار داشتند، به هیچ فرمانروایی بشری محتاج نبودند. سموئیل که از جملۀ انبیا بود، با بیمیلی با خواستۀ ملت خود موافقت کرد، گرچه شک داشت که چنین کاری سرانجام خوبی داشته باشد.
بدینسان سلطنت شائول آغاز شد. او در جریان دیدار با سموئیل، به منظور دریافت مشورت دربارۀ الاغهای گمشدهاش، مسح شد، اتفاقی که دشوار ممکن بود آغازی خوشیُمن باشد. زمانی نیز که تصمیمات حساس حکومتی میبایست اتخاذ میشد، دچارشدن به شوریدگی نبوتی هم احتمالاً نمیتوانست کمکی به او بکند. شائول این برداشت را به دست میداد که در اتفاقاتی که میافتد، بازیگری منفعل و حتی حیران است. در فصل قبل گفته شده که امتیاز او، قامتی بلند و چهرهای جذاب بود، که گرچه برای یک پادشاه مزیتی محسوب میشد، اما لزوماً خصوصیتی ضروری نبود.
گویا ملت اسرائیل اصول خود را زیر پا گذاشته بودند. ایشان بر آن شده بودند که ملتی شبیه به سایر ملتها بشوند. بههنگام پیگیری ماجراهای این رهبر، باید از خود بپرسیم چه نوع رهبریای برای قوم خدا مناسب بود.