شاید تصور کرد باشیم که مشکلات سلطنت شائول حل شده‌اند. اما امروز مشاهده می‌کنیم که مطلقاً چنین نبوده است. سموئیل راضی نبود، و با تأکید اظهار می‌دارد که خدا نیز راضی نیست.

سموئیل (یا شاید بهتر باشد بگوییم نگارندۀ اول سموئیل)، طی یک خطابۀ ادبی مجاب‌کننده، گذشته و آیندۀ قوم را تشریح کرد، قومی که در حضور سموئیل و در پیشگاه خدا، در مظان اتهام قرار داشتند. ایشان تاریخ خود را از یاد برده بودند. آنان از بردگی رهایی یافته، تبدیل به یک ملت شده بودند، و فراموش کرده بودند که این کار را خودشان انجام نداده بودند. ایشان عمیقاً ناسپاس و قدرنشناس بودند. درخواست کرده بودند که مانند سایر ملت‌ها شوند، اما ایشان شبیه سایر ملت‌ها نبودند. ایشان قوم خدا بودند، و فقط خدا پادشاه آنان بود.

در یک آن، چشمان قوم گشوده شد و پی بردند که چه کرده بودند. در پاسخ، سموئیل خبر خوشی به ایشان داد: خدا با نظر ایشان برای برخورداری از پادشاه، پیش خواهد رفت. اما شرطی وجود داشت. ایشان و پادشاهشان می‌بایست خدمتگزار خدا باشند.

نگارنده می‌دانست ماجرا چگونه خاتمه خواهد یافت. اگر تاریخ یک بار به فراموشی سپرده شد، باز ممکن بود به فراموشی سپرده شود. پادشاهان طبیعتاً خود را دست بالا می‌گیرند، و وای بر قوم خدا، هم امروز و هم در آن روزگار، اگر رهبران بشری خود را بالاتر از خدا قرار دهند. قوم اسرائیل، پیش از آنکه این درس را فرابگیرند، می‌بایست همه چیز را از دست بدهند، از جمله پادشاه خود را. اما در حال حاضر، شائول پادشاه بود، و بهره‌مند از برکت و تأیید الاهی، البته به صورت مشروط. او باید ثابت می‌کرد که یک فرمانروای بشری می‌توانست تحت حاکمیت خدا، به شکلی کارآمد فرمان براند. اما شک داریم که این پادشاه از عهدۀ وظایفش برآید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *