شائول ظاهراً کامیاب بود و توانسته بود فسلطینیان را که همیشه حیّ و حاضر بودند، دور نگه دارد. اما به دعا و قربانی نیاز بود تا اسرائیلیان متقاعد شوند که خدا در کنارشان می‌جنگد. فقط سموئیل نبی می‌توانست به گونه‌ای درست و شایسته، قربانی تقدیم کند، و شائول دستور یافت که صبر کند. اما شائول که مستأصل شده بود، و می‌دید که سپاهیانش روحیۀ خود را می‌بازند، آیین و مراسم را خودش اجرا کرد. او تصور می‌کرد خودش بهتر از هر کسی می‌داند چه بکند، تصوری که به‌منزلۀ پشت‌کردن به خدا و به دعوت خودش بود، تصوری جبران‌ناپذیر.

این تصمیم ممکن است برای ما عاقلانه به نظر برسد، تصمیم فرماندهی که می‌داند روحیۀ سربازانش سست است. اما نظر سموئیل بسیار متفاوت بود، و حکمی نیز که صادر کرد، ویرانگر. این نافرمانی به ظاهر کوچک، آغاز پایان کار شائول را بود. جانشینش نیز گوش به زنگ ایستاده بود. باید منتظر چند فصل بعدی باشیم تا به هویت این مرد اسرارآمیز که «مطابق دل خدا» بود و از همان زمان انتخاب شده بود، پی ببریم. اما تا آن زمان، شائول بدون برخورداری از حمایت خدا و نبی‌اش، به حال خود رها شد تا با فلسطینیان مبارزه کند.

این ماجرا چنان اندوهبار است که انسان را به گریه می‌اندازد. آن مرد بلندقامت، خوش‌سیما و کاریزماتیک، زیر بار آگاهی از اینکه هرگز نخواهد توانست آن پادشاهی باشد که خدا می‌خواهد، کمر خم کرده بود. و ملت اسرائیل درسی دشوار را برای همگی ما کشف کردند، این درس که همیشه خوب نیست از خدا چیزی را دریافت کنیم که خودمان می‌خواهیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *