من به مادرم برای کریسمس، یک گوشی موبایل هدیه دادم. او از این هدیه بسیار خوشحال شد. در روز بعد از کریسمس که در بریتانیا تعطیل رسمی است، یعنی ۲۶ دسامبر، به او زنگ زدم، اما چون جوابی دریافت نکردم دست به دامن خط تلفن ثابت شدم. پدرم گوشی را برداشت و گفت: «راستش را بخواهی، زنگزدن با موبایل، پیامک فرستادن، کتاب راهنمای تلفنها و پیام صوتی کمی پیچیده است.»جواب دادم: «گوشی را به مامان بده تا برایش بیشتر توضیح دهم.» حس کردم رغبت زیادی برای این کار ندارد. ادامه دادم: «فقط پیغامم را به او برسان.»
پدرم یک دقیقه بعد برگشت و گفت: «مادرت میگوید که راستش را بخواهی، نیازی به پیغام یا توضیح بیشتر ندارد. تنها در صورتی میتواند از آن دستگاه سر در بیاورد که پسرش شخصاً نزد او بیاید.»
این فصل از کتاب اشعیا، پنج قرن پیش از ولادت عیسی به نگارش در آمده است. یهودیان در آن زمان، پس از چند دهه تبعید در بابِل، آزاد شده و به مناطق اطراف اورشلیم بازگشته بودند (یعنی همان «صهیون»، آیه ۲۰). اما بیعدالتیای که زمین را پر کرده، در نظر خداوند ناپسند آمد. هیچ شفاعتکنندهای وجود نداشت که مردم را راهنمایی کند.
پس خدا زره خود را بر تن کرد، اما نه زره یک جنگاور زورگو را، بلکه بر آن شد تا برای مردمی که دوستشان میدارد با داوری، عدالت و نجات بجنگد. در ضمن، تنها گروهی معدود با امتیازات ویژه نیستند که محبوب خدایند، بلکه هر کس از غرب تا شرق عالم که او را حرمت بدارد. اما چه کسی خواهد آمد؟ خود خدا خواهد آمد.
به همین دلیل بود که عیسی بر زمین راه رفت و با مردمان سخن گفت. «پسر» شخصاً نزد ما آمد.