این آیات تکمیلکنندهٔ روایت یوحنا از سخنان تسلیبخش عیسی پیش از مصلوبشدنش میباشند. بر این گفتگوی پایانی سایهای حکمفرماست، در همان حال که عیسی به سردرگمی شاگردان واکنش نشان داده، وعده میدهد که بهزودی دیگر به زبان تمثیلی نیازی نخواهد بود و مسائل روشن خواهند شد. اما شاگردان شتابزده تصور میکنند که آن زمان فرا رسیده و دیگر نیازی نخواهند داشت از عیسی سؤالی بپرسند. ما میدانیم که ماجرا به کجا ختم میشود. عیسی به ایشان میفرماید: «زمانی فرا میرسد… که پراکنده خواهید شد.» شاگردان تصور کردند که درک میکنند و بهطور کامل پی بردهاند که عیسی کیست، اما مطلقاً به ذهنشان خطور نمیکرد که بعد از کوتاهزمانی، عیسی را در لحظهٔ نیازش تنها خواهند گذاشت. آسان است که شاگردان را گروهی تیرهبخت بپنداریم که هرگز عیسی را درک نکردند و مانند شخصیتهای فیلمهای کارتونی، کورمال به این سو و آن سو میروند. روایتهای انجیل زمانی برایمان زنده میشوند که خود را در کند و کاوهای محتاطانه و سردرگمیهای بسیار انسانی ایشان ببینیم. در کانون ادراک ما از خدایی که در مسیح با ما حضور دارد، تناقضی هست: اینکه خدا در زندگی عیسی، به ما نزدیک شده، اما این زندگی بشری عیسی در عین حال، عجیب است و نمیتوانیم آن را در ادراک محدود خود جای دهیم. این عجیببودن عیسی همان چیزی است که شاگردان با آن کلنجار میرفتند و همان چیزی که ما نیز گاه با آن کلنجار میرویم. در همان حال که تشویق شدهایم که «هرچه میخواهیم» بطلبیم، اما آنچه به ما وعده داده شده، «چیز» نیست، بلکه شادی کامل است.