دوشنبهٔ هفتهٔ رستاخیزویلیام گولدینگ، برندهٔ جایزهٔ نوبل، رُمان خود را در سال ۱۹۸۴، به نام «مرد کاغذی»، در وسط یک کلمه تمام کرد. این خاتمهٔ غیرمتعارف، سبب می‌شود که خواننده به شکلی ملموس، با سرنوشت نویسندهٔ رمان پیوند بیابد، نویسنده‌ای که در وسط افکارش درگذشت. به‌نظر می‌رسد که این بخش از انجیل مرقس نیز به همان شکل، در وسط ماجرا خاتمه می‌یابد. شاید هیچ‌گاه پی نبریم که آیا مرقس قصد داشته روایتش این‌چنین به پایان برسد یا نه، اما این نکته بسیار تکان‌دهنده است.

در اینجا، تأکید بر واکنش‌های بسیار بشری این زنان به رویدادی است که ایشان را بهت‌زده کرده بود. در تصویری که از این سه زن ارائه شده، می‌بینیم که ایشان وقتی به مقبره نزدیک می‌شدند، از سرِ عجز و ناتوانی، در این مورد بحث می‌کردند که چطور می‌توانستند داخل آن شوند. ایشان به چشم خود دیده بودند که چگونه یوسف، آن سنگ بزرگ را بر مَدْخل مقبره غلتانیده بود. بحث آنها در مورد این مشکل، بر فرارسیدن عصری نوین تأکید می‌گذارد، چرا که دیدند سنگ قبلاً غلتانیده شده بود.

خبر رستاخیز عیسی و دستورالعمل برای کاری که پس از این می‌بایست انجام می‌دادند، از سوی یک فرشته به ایشان داده شد. مرقس در اینجا از یک واژهٔ کمیاب یونانی استفاده می‌کند که در جای دیگری از عهدجدید به‌کار نرفته است، یعنی واژهٔ «اِکتام‌بِیستای»، که وحشت و اضطراب ایشان را توصیف می‌کند. این کلمه بیان‌گر احساس نیرومندِ بهت و حیرت و شوک در مواجهه با امری غیر‌قابل توجیه می‌باشد. وحشت بر این زنان مستولی شد و با ترس، آن صحنه را ترک گفتند و ماجرا را برای کسی بازگو نکردند.

مشخص است که ایشان سرانجام ماجرا را بازگو کردند، چرا که در غیر این صورت، هرگز از آن باخبر نمی‌شدیم. اما ما چنان به این ماجرا خو گرفته‌ایم که نمی‌توانیم رُعب و وحشت و قدرت آن را حس کنیم. خدا را شکر برای روایت مرقس که سبب می‌شود بهتر حس کنیم که پیروان اولیهٔ عیسی، چه تجربهٔ حیرت‌انگیزی داشتند، زمانی که دیدند عیسی به‌راستی زنده شده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *