وقتی از عیسی می‌پرسند «ولی همسایهٔ من کیست؟»، پاسخ او بحث‌انگیز است. سامری نیکو برای ما آن‌قدر چهرهٔ آشنایی شده است که با خطر فراموش کردن جنبهٔ غافلگیرکنندهٔ مَثَلِ عیسی روبه‌روییم. این داستانِ شخصی است که با شخص نیازمند دیگری روبه‌رو می‌شود و بر او ترحم می‌کند. داستان از من می‌خواهد که همسایه‌ام را صادقانه و عملاً محبت کنم.
اما از این گذشته، داستانی دربارهٔ محبتی است که موانع را درهم می‌شکند: محبت به کسی عرضه می‌شود که به‌طور معمول همسایه شمرده نمی‌شود، بلکه حتی شاید دشمن محسوب شود. داستان از من می‌خواهد این‌چنین محبت کنم. از من می‌خواهد که همه را همسایه‌ام بدانم و همه را بی‌تبعیض محبت کنم.

شاید حتی از این نیز چالش‌انگیزتر باشد؛ داستانِ محبت‌کردنِ کسی است که ممکن است دشمن محسوب شده باشد. مسافر را کسانی که هم‌کیشان یهودی‌اش فرض می‌شوند، می‌بینند و نادیده می‌گیرند، اما یک سامری او را می‌بیند، به او نزدیک می‌شود، به او توجه نشان می‌دهد و از او مراقبت می‌کند. این داستان از من می‌خواهد همسایه‌ام را کسی بدانم که به من رحم می‌کند.

همسایهٔ من کیست؟ کسی که به من رحم می‌کند؛ زیرا محبت صرفاً عملی نیست که با رحمت، موانع را عملاً و مدام درهم‌می‌شکند، بلکه هدیه‌ای است که از کسانی دریافت می‌کنیم که به ما توجه نشان می‌دهند. محبت ‏-چه دادن چه گرفتن‏- توجهی رحیمانه است که باعث می‌شود در کسی که به چشم ما غیرخودی یا بیگانه می‌آید، همسایه یا دوست راتشخیص دهیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *