پولس در مخمصهای گرفتار شده بود. جمعیت خشمگین، فریادکنان خواهان ریختن خونش بودند؛ پس تنها کاری که باقی مانده بود، این بود که شهادت دهد. و این بسیار تأثیرگذار بود. او تمام شرایط لازم را داشت: عمیقاً یهودی و سنتی، شاگرد گامالائیل و غیور برای خدا تا جایی که میخواست این بدعت جدید را از همان ابتدا در نطفه خفه کند (که در این مورد از گامالائیل هم بیشتر غیرت داشت- ن.ک. اعمال ۵:۳۴-۳۹). اما تمام این پارسایی او را مستقیماً بهسوی مسیح موعود هدایت کرده بود و امکان نداشت که او بتواند واقعیت آنچه را که تجربه کرده بود انکار کند.
لوقا این داستان را سه بار در فصلهای ۹، ۲۲ و ۲۶ کتاب اعمال رسولان روایت میکند. در نتیجه، واضح است که این روایتی بسیار مهم برای مخاطبانش بود. او میخواهد در مورد پولس چنین بگوید: «او قبلاً آنگونه بود و اکنون اینگونه است. بنابراین، این پیام را جدی بگیرید.» این همان چیزی است که بسیاری از مسیحیان میتوانند بگویند؛ اینکه چگونه زندگیشان در اثر برخورد با عیسی، بهطرز چشمگیری تغییر کرده است. باقی ما که زندگی پیش از ایمانمان نشانی از مواد مخدر، لذتگرایی و گناهانی آنچنانی نداشته، ممکن است در روایت سفر ایمانیمان چیز دیگری برای گفتن داشته باشیم. اما همهٔ ما فصلهای متفاوتی از شک و ایمان، مشکلات و پاسخهای خدا، شادیها و ناامیدیها یا امدادهای الهی را تجربه کردهایم. این داستان خودمانی و بیتکلف ایمان به ما داده شده تا آن را در فرصت مناسب، با فروتنی و درک متقابل، با دیگران سهیم شویم.
شاید یکی از فصلهای این داستان، کمکی باشد که امروز به کسی کردهایم؟