زمانی که نوجوان بودم، پسری به جلسات جمعه‌شب گروه جوانان می‌آمد که اسمش را به یاد ندارم، ولی به‌آرامی داشت به ایمان علاقه‌مند می‌شد. در یکی از یکشنبه‌ها به جلسهٔ پرستشی ما آمد. آن روز نخستین باری بود که به ساختمان یک کلیسا پا می‌گذاشت. همهٔ ما به‌محض ورودش، هیجان‌زده شدیم. اما خزانه‌دار کلیسا او را نمی‌شناخت و از داستان او چیزی نمی‌دانست. او فقط می‌دید که جوانی با کلاه وارد کلیسا شد.کلاه این مرد جوان، عرقچینی پشمی بود و او هرگز آن را از سرش برنمی‌داشت. به گمانم حتی با آن کلاه می‌خوابید. وقتی خزانه‌دار ناگهان کلاه او را از سرش برداشت، پسر جوان احساس کرد مورد حمله واقع شده و بیرون دوید- و دیگر هرگز به آنجا بازنگشت.
از نظر مسن‌ترها، خزانه‌دار کار درستی انجام داده بود. او الگویی رفتاری ارائه داده بود: اینکه مردان نباید در کلیسا سر خود را بپوشانند. این از دید جوان‌ترها، ریاکاری بود- غدغن کردن این یا پرهیز از آن، که همه را خدا داده بود تا با شکرگزاری دریافت کنیم- و با این کار، زندگی‌ای که نیکو خلق شده بود، رد می‌شد.
همهٔ ما در کلیسا، داستان‌ها، خاطرات و لحظاتی را به یاد داریم که باعث شدند ارزش چیزهای مختلف را به شکل‌های مختلف بدانیم. اما پولس چالشی را پیش پای همهٔ ما می‌گذارد: اینکه جد و جهد کنیم، زحمت بکشیم و خود را در دین‌داری تربیت کنیم، زیرا خدا نجات‌دهندهٔ تمام آدمیان است. در محبت، ایمان و خلوص، صحبت و رفتار کنیم، زیرا همه برای خدا اهمیت دارند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *