چند نفر را می‌شناسید که در سفر ایمان شما اهمیت داشتند؟ اگر قرار باشد من بخواهم افرادی را که بلافاصله به ذهنم می‌آیند نام ببرم، تأمل امروز بیش از حد طولانی خواهد شد. اما به‌هرحال، یکی دو نام را ذکر می‌کنم…نخستین واعظی که وعظش را به یاد می‌آورم، یک معلم ریاضی در مدرسه بود. یکی از دوستانم مرا به جلسهٔ هفتگی «باشگاه مسیحیان» در مدرسه برد تا سخنان آقای بنکرافت را بشنویم. جزئیات زیادی از آن رویداد را به خاطر ندارم، جز اینکه کمی خسته‌کننده بود -و با این‌حال، در همان حین، ذهنم به‌شدت مجذوب چیزهایی شد که در مورد «عیسی» شنیدم، و اینکه نیاز داشتم ایمان بیاورم. در حقیقت، جایگاه امروزی من مدیون سخنانی است که در آن وقت ناهار شنیدم.

بعد از دانشگاه، کمرم به‌شدت دچار مشکل شد. روزی از فیزیوتراپیست خودم، جان، پرسیدم که چرا به آن شغل مشغول است. او پاسخ داد: «به گمانم، به‌عنوان مسیحی، می‌خواهم به مردم کمک کنم.» در آن زمان، در اوایل دههٔ سوم زندگی بودم و سعی داشتم بفهمم که باید با زندگی‌ام چه کنم. نمی‌دانستم چه کاری باید پیدا کنم- اما لحظه‌ای که آن کلمات را شنیدم، دیگر می‌دانستم که هر کار می‌کردم، باید برای آن دلیل باشد. آن روز در بیمارستان موعظهٔ کوتاهی شنیدم؛ و آن موعظه، مسیر زندگی‌ام را عوض کرد.

هرچه بگوییم یا هر کاری که انجام دهیم، در حضور خدا و مسیح عیساست. بنابراین، امروز بیایید کلمات و اعمال‌مان شایستهٔ حرمتی دو‌چندان باشد و نیکویی‌هایی به بار بیاوریم که نتوانند پوشیده بمانند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *