تمرکز این فصل بر دو نکته است: نخست آنکه؛ دانیال برای مکاشفۀ رؤیای پادشاه به خدا وابسته بود و دوم آنکه؛ چگونه حکیمانه آن رویا را برای پادشاه تعبیر کرد. این جوانِ با ایمان هم مانند یوسف کوشید تا حتی در تبعید و در برخورد با پادشاهی قدرتمند، به خدا وفادار بماند.
پادشاه در رویا، تمثال عظیمی دیده بود. سر تا پای این تمثال را فلزاتی تشکیل داده بودند که به ترتیب، کم ارزش‌تر می‌شدند و این نشان‌دهندۀ امپراتوری‌هایی بود که از حدود سال ۶۰۰ ق.م. تا زمان نگارش کتاب در حدود سال ۱۶۵ ق.م. بر سر کار آمده بودند. باور کلی، این است که این حکومت‌ها به ترتیب، امپراتوری‌های بابِل، مادها، پارس‌ها و یونانیان بودند. آخرین آنها نیز امپراتوری شکست‌ناپذیری بود که می‌توانست پادشاهیِ بی‌نامی باشد که قرار بود ظهور کند. برخی نیز برای دولتی یهودی، پس از انقلاب مکابیان در اواسط قرن دوم پیش از میلاد انتظار می‌کشیدند. نویسنده با نشان دادن اینکه تاریخ‌شان پیشگویی شده بود، تلاش داشت به خوانندگانش قوت قلب بدهد که خدا همیشه در تمام فراز و فرودهای امپراتوری‌های بت‌پرست همه‌چیز را در کنترل داشته و جفاهای فجیع آن روزگار که توسط آنتیوخوس اپیفانس روا شده بودند نیز به‌زودی با پیروزی خدا به پایان خواهند رسید.

دانیال پیش از هر چیز به پادشاه یادآور شد که هیچ‌یک از حکیمان قادر به توضیح رؤیاها نخواهند بود- و تنها خداست که کاشف اسرار است. سپس دلیرانه به نبوکدنصر اعلام کرد که عظمت او در حقیقت توسط خدا به وی عطا شده است. پادشاه نیز قدرت خدا را تصدیق کرده و مقامی بلند به دانیال بخشید. دانیال هم از این فرصت استفاده کرده و درخواست کرد که سه دوستش نیز به مقاماتی بالا دست یابند. در اینجا هم درست مانند زمان یوسف در چند قرن پیش‌تر، دعا و زندگی وفادارانه در ایمان، دانیال را قادر ساخت تا در سرزمینی بت‌پرست، به خدا خدمت کند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *