مدتِ زیادی از ارتقای مقام دانیال و دوستانش نگذشته بود که وفاداریشان به بوتۀ آزمایش گذاشته شد. احتمالاً کسی از روی حسادت به آنان خیانت کرده بود. همانطور که در تمام حکومتهای خودکامه مرسوم است در اینجا هم دستور داده شد که همه بههنگام بلند شدن صدای نابههنجار سازهای ماموران پادشاه، به رویْ درافتاده، تمثال ۶۰ ذرعی پادشاه را سجده کنند. اطاعت از این دستور مهمتر از هر چیز دیگری بود؛ هیچکس اجازۀ نافرمانی نداشت. اما دوستان دانیال نافرمانی کرده، شهادت را به روی برگرداندن از خدای خود ترجیح دادند. این آخرین تصمیم سختی بود که باید میگرفتند. آنها که در ابتدای دورۀ آموزشی خود از شکستن قوانین شریعت در مورد خوراکها سر باز زده بودند. اکنون دو انتخاب داشتند؛ یا بنیاد ایمانی خود را زیر پا بگذارند، یا با خشم پادشاه روبهرو شوند.
درست است که آنها نمیدانستند خدا چگونه کمکشان خواهد کرد، اما شاید با آگاهی از پاسخ اخیر خدا به دعاهایشان- یعنی زمانی که دانیال در خطر اعدام بود- به خدا توکل کرده و اعلام کردند که هرگز مجسمهای را پرستش نخواهند کرد. او بهطعنه گفته بود که هیچ خدایی نخواهد توانست آنان را از چنگ او برهاند. در نتیجه، آنان نیز مانند ایلیا و اَخاب (۱پادشاهان ۱۸)، این را به منزلۀ برخورد مستقیم خدای خود با خدایان پادشاه در نظر گرفتند.
این داستان به ما یادآور میشود، با وجود آنکه پایبندی به تعهد همیشه هم کار آسانی نیست، لیکن ما تاریخ طولانی در وفاداری به ایمان، حتی در بحبوحۀ آزار و جفا داریم و ساختن روزانۀ بنیادهای ایمان برای ما حیاتی است. امروز برای کسانی دعا کنید که در تلاش برای پایداری در ایمان، زیر جفا هستند.