شاگردان فقط مقداری نان و ماهی داشتند. این میزان، برای یک روز خودشان هم کافی نبود، چه برسد به جمعیتی بیش از ۵۰۰۰ نفر. کمی بعد، وحشتی عجیب آنان را روی دریاچه فرا گرفت، زیرا پیکری اسرارآمیز و شبحگون را دیدند که بر آب به سویشان میآمد. مردم ناحیۀ جنیسارات نیز فرصت زیادی برای ملاقات شخصی با عیسی نداشتند؛ ملاقاتی که اغلب شامل حال کسانی میشد که شفا گرفته بودند. با اینحال، آنان نیاز شدیدی به او داشتند.
عیسی از شاگردانش خواسته بود تا هرآنچه در اختیار داشتند نزد او بیاورند. سپس همان داشتههای کوچک را در دست گرفته، چندین برابر کرد. عیسی در آن هنگام که شاگردانش در طوفان بودند و چیزی جز وحشت در دل نداشتند، بهسویشان رفت، کلماتی آرامبخش بر زبان راند و ترسهای ایشان را مبدل به ایمان کرد. او به پطرس گفت: «بیا!»، اما زمانی که ایمان پطرس سست شد، او دست خود را دراز کرد و این شاگرد را از غرق شدن نجات داد. برای جمعیت عظیمی از مردم بیمار و رنجور در جنیسارات نیز به همین صورت بود. عیسی خود را به روی آنان که تقاضایی غیرواقعی داشتند، باز کرد و اجازه داد تا چیزی که از قرار غیرممکن مینمود اتفاق بیفتد؛ اینکه بیماران گوشۀ ردای او را لمس کرده، شفا بگیرند.
عیسی چالشی در مقابل آنان که- از هر سن و موقعیتی- نزدش میآیند، قرار میدهد؛ آیا ما به ادراک حسی خود توکل میکنیم؟ ویا به این حقیقت که دل خدا برای ما به درد میآید؟ دلی که بر اثر شفقت خدا برای جهان شکسته است؛ خدایی که قدرتش در ضعف ما به کمال میرسد (۱قرنتیان ۱۲:۹).