کلنگ بالا رفت و با قدرت در مسیری قوسدار بر شکاف طبیعی صخره فرود آمد. خردهسنگها به همه طرف پراکنده شدند. او دوباره و دوباره کلنگ را بالای سر برد و با هر ضربه، شکاف صخره، کمی بزرگتر میشد. او مصمم و خستگیناپذیر، در خنکای طلوع آفتاب آنقدر کار کرد تا حفرهای بزرگ در صخره ایجاد شد. در روزهای بعد نیز بازگشت تا در هوای خنک صبحگاهی به کار خود ادامه دهد و قبری غار مانند برای خود بسازد… او صادقانه و تا حدی، وسواسگونه خود را موظف به انجام این تکلیف کرده بود، چرا که میخواست به همه در شهر مقدس اورشلیم، نشان دهد که آنجا را با دستهای خودش ساخته و در نهایت، پس از مرگ، فقط و فقط از آنِ او خواهد بود.
اما قرار نبود چنین شود. یوسف رامهای از روی شفقت، اجازه داد قبری که با مشقت برای خود ساخته بود، آرامگاه جسد عیسی شود.
از آن زمان تاکنون، این عمل سخاوتمندانه آنقدر مورد توجه بوده که حتی افسانههای دلپذیری نیز در مورد این شخص ساخته شدهاند. شاید بتوان گفت که تضاد نرمیِ کتانی که جسد خداوند در آن پیچیده شد، در مقابل سختی صخرۀ قبر بهنحوی باعث شد تا بارقههای خلاقیت در ذهن بشر بدرخشد و ما را با خود، سوار بر بالهای خیال کرده، به دوردستها ببرد.
حتی زمانی که در مورد نازلترین لحظاتِ واپسینِ حیات مسیح بر زمین میخوانیم، باید به خیال اجازه دهیم تا خلاقانه، روحمان را تغذیه کند.