بازتاب کشمکشهای خانوادگی در طول این داستان ادامه پیدا میکند. لحن عاری از مبالغۀ این روایت، بدون هیچ توضیح اضافی، نفرت خشونتبار میان برادران را به ما نشان میدهد. و سخت است که یعقوب را تا حدی مسئول این وضعیت ندانیم: در قرائت امروز، میبینیم که او بههیچعنوان، رفتار یکسانی با پسران خود ندارد. پیش از هر چیز، باید به این فکر کنیم که چرا یوسف همراه برادرانش برای چوپانی گوسفندان نرفته بود. اگر او آنقدر بزرگ شده بود که اجازه داشت به تنهایی به دنبال برادرانش برود، مطمئناً آنقدر بزرگ شده بود که در کارشان به آنها کمک کند. اما یعقوب که به یوسف اجازه داده بود در منزل بماند، به این امید که فرصتی برای آشتی میان برادران ایجاد کند، نقشهای کشید. البته این بههیچعنوان، نقشۀ خوبی نبود که پسر جوان و لوسشدۀ خود را برای سرکشی به برادران بزرگترش- که تمام کارهای سخت را انجام میدادند- بفرستد. اما یعقوب نمیدانست که چقدر اوضاع را خراب خواهد کرد.
زمانی که یعقوب خبر (دروغین) کشته شدن یوسف را شنید، از روی ناراحتی، طوری برخورد کرد که فرزندان احساس بیاهمیتبودن کردند: او از یوسف بهعنوان «پسرم» یاد میکرد، انگار فرزند دیگری نداشته است. او میگفت که زندگی بدون یوسف، دیگر ارزش زیستن ندارد. یعقوب پسرانش را مجبور نکرده بود از برادر خود متنفر شوند، اما کاری هم نکرد تا آنان را ترغیب کند به او محبت روا دارند.