این نخستین باری است که با خداوند در داستان یوسف روبه‌رو می‌شویم. در داستان ابراهیم، یعقوب و عیسو، خدا ظاهر شد و با ایشان صحبت کرد، اما در مورد یوسف، خدا در پشت صحنه کار می‌کرد و ما به کمک راوی نیاز داریم تا بتوانیم ردپای اعمال الهی را ببینیم. خدا به یوسف کمک کرد تا برای مثال، در شغل خود موفق شود، اما در مقابل پیشنهادهای بی‌شرمانۀ همسر فوتیفار و دست‌درازی‌هایش، از او محافظت نمی‌کرد: چرا که مسائلی مهم‌تر از رفاه یوسف در میان بود.
یوسف، بدون محافظت و پشتیبانی پدرش، به‌سرعت بالغ و بزرگ می‌شد. زمانی که او در منزل پدرش بود و برادرانش را به سخره می‌گرفت، کسی حدس نمی‌زد که او استعداد رهبری یا مدیریت داشته باشد، اما در دوران تنهایی و بردگی، ثابت کرد می‌تواند مشاوری موفق باشد. اما خدا برخلاف یعقوب، یوسف را نازپرورده بار نیاورد، بلکه او را برای قدم بعدی تربیت و آماده کرد. در اینجا دیگر خبری از یوسف قبلی نیست: پسری که فخر می‌فروخت و خود را از تمام برادرانش- و حتی پدرش- مهم‌تر تصور می‌کرد، اکنون به این فخر می‌کرد که مقامش با مقام اربابش برابر است. او هنوز هم هر جا پا می‌گذاشت، احساسات شدیدی را در مردم برمی‌انگیخت. فوتیفار و همسرش نیز با احساسات شدید، با عصبانیت، و با حسادت به او عکس‌العمل نشان دادند -یعنی تمام احساساتی که پیش‌تر نیز در افراد برانگیخته بود. تنها خداوند بود که نسبت به او واکنش تندی نشان نداد و فقط بر اساس طبیعت خود، و نه یوسف، با او برخورد کرد. خداوند محبت استوار خود را که یوسف هرگز پیش از آن نشناخته بود،به وی نشان داد. در نتیجه، یوسف در مسیر سرنوشت خود، هرچه بیشتر رشد کرد.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *