نویسندۀ داستان یوسف تا اینجای کار به ما یاد داده که چگونه باید از زوایای گوناگون به وقایع این روایت بنگریم: اینکه اگر خدا در کار نباشد، چگونه به آن نگاه خواهد شد و با دانستن اینکه خدا در کار است، چگونه به آن نگاه خواهیم کرد. حال، با دانستن رویکرد نویسندۀ روایت و آنچه او می‌داند، این روش دیدگاه‌ سطحی، ابتدا بین یوسف نسبت به برادرانش و سپس به‌سوی ما مدام تغییر می‌یابد.
بنابراین، ما و یوسف شاهد این موقعیت طنزآمیز هستیم که در آن، برادران یوسف به صحنه بازگشته‌اند و درحالی‌که به او تعظیم می‌کنند، خود را بندگان وی می‌خوانند. برادران یوسف فکر می‌کردند که فقط خودشان «پسران یعقوب» هستند، حال آنکه نمی‌دانستند این عبارت، مقامی را که روبه‌رویشان قرار دارد نیز توصیف می‌کند. ما و یوسف، رؤیای یوسف را به‌یاد می‌آوریم و تحقق آن را نیز می‌بینیم، اما برادران یوسف در این مورد هیچ نمی‌دانستند. ما و یوسف درک می‌کنیم که چرا یوسف هویت اصلی خود را بلافاصله بر برادرانش -که او را به بردگی فروخته بودند- آشکار نکرد. ما و یوسف می‌دانیم که سه روز زندانی‌شدن در مقایسه با تمام سال‌هایی که یوسف آنجا بود، زمان زیادی نیست. و درک می‌کنیم که چرا یوسف باید پی می‌برد که آیا محبت و وفاداری برادرانه در نبود او، میان اعضای خانواده‌اش رشد کرده یا نه.

ما به همراه راوی داستان، می‌بینیم که یوسف چقدر تغییر کرده. او از آن پسرک ننر که بی‌شک به‌خاطر موقعیت جدید خود به دیگران فخر می‌فروخت، به سیاستمداری قدرتمند تبدیل شده بود. او همچنین تبدیل به مردی شده بود که مشتاق بود بداند آیا می‌تواند چیزی از گذشتۀ تلخش را نجات دهد؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *