تنشی که مدتها روی هم تلنبار شده بود، در نهایت شکست. یوسف که کنترلش را از دست داده بود، اجازه داد اندوه دیرینِ قلبش و وجدی که جرأت ابرازش را نداشت، وجودش را غوطهور سازد. بنابراین، هویت خود را بر برادرانش آشکار کرد.
او مطمئناً حرفهای زیاد دیگری نیز برای گفتن به برادرانش داشت. اما هنگام این رویارویی مهم، تنها یک حقیقت را به آنان یادآور شد: «خدا مرا پیشاپیش شما فرستاد». او میدانست برادرانش وحشتزده، مغشوش و سردرگماند. در نتیجه، خردمندانه نه یک بار، بلکه سه بار (آیات ۵-۸)، این واقعیت را به آنان گوشزد کرد که خدا او را به آنجا فرستاده است. کلمهای که در زبان اصلی، بهصورت «فرستادن» ترجمه شده، در بسیاری دیگر از داستانهای عهدعتیق با مضمون «خواندگی» نیز بهکار رفته و مشوق کسانی است که این داستانها را در دوران عهد جدید دنبال میکنند.
یوسف شخص خامی نبود که نداند چه چیزی در جریان است. بعید است بتوان کسی را که اقتصاد یک امپراتوری را میگرداند، با وقایع نامأنوس دانست. او از پیچیدگیهای طبیعت انسانی بهخوبی آگاهی داشت، اما وجود و حضور خدا را نیز در ورای تمام این پیچیدگیها مشاهده میکرد. او اختلاط گناه و رفتار انسان را که در کارهای شرارتبار برادرانش متبلور شده بود، بهخوبی میدید: اما این را هم درک کرده بود که خدا همیشه در کار نجاتِ جانها (کلمۀ عبری آن، در آیات ۵ و ۷ استفاده شده) و به وعدۀ خود، وفادار است. او میدانست که نقشی در این وعده دارد: زیرا فراخوانده شده و فرستاده شده است. این ریشۀ قدرتمند حکمت اوست.