مملکت شمالی اسرائیل در مقابل آشوریان سقوط کرد و شهرهای حصاردارِ یهودا- مملکت جنوبی- نیز در حال ویران شدن بود. اورشلیم در مقابل یک حمله استقامت کرده بود، اما پادشاه و اهالی آن وحشتزده بودند. اورشلیم میرفت تا دیر یا زود، مغلوب دشمنانش گردد.
ترس، واکنش درستی در برابر موقعیتی خطرناک است، اما وقتی خطرْ آنی برطرف میشود، احساس میکنیم که فلج شدهایم. عادتهایی که زمانی مهم به نظر میرسید، موجب ناتوانی و درماندگی شخص میگردد. ممکن است دورهای از آسودگی برای مدت کوتاهی فرا برسد که بیشتر شباهت دارد به پناه گرفتن زیر شاخههای یک درخت زیر بارانی شدید و فقط نیروی تازهای میبخشد تا نفسی تازه کنیم.
اشعیا به پادشاه توصیه میکرد تا آرام باشد و به مشورتها گوش فرا دهد. پادشاه اگر چنین میکرد، قادر میشد ببیند که صلح برای مدتی پایدار خواهد ماند، یعنی به تعداد سالهای مورد نیاز برای اینکه یک نوزاد تبدیل به یک کودک خردسال شود. ممکن است آحاز از دست مشاورانی که میگفتند: همه چیز رو به راه خواهد گردید، ملول شده بود. اما ایشان از کجا میدانستند چنین خواهد شد؟ ظاهراً او جرأت نمیکرد به گفتۀ آنها اعتماد کند که برای مدتی صلح و آرامش برقرار خواهد گردید. شاید هم چشمانداز جنگ در ذهنش، تحملناپذیر شده بود.
آیا عادتها و ترسهایی هست که به آنها چسبیدهاید، اما دستکم برای زمان حال ضروری نیستند؟ آیا میتوانید از آنها دست بکشید؟ زمانی که اشعیا به دیدار آحاز پادشاه رفت، وی قادر نبود بیاساید و به خدا اعتماد کند. کمی بعد، وقتی آن طفل را «عمانوئیل» نامید، توانست تصدیق کند که خدا با ایشان است.