خدا به حزقیا مهلتی عطا می‌کند. او تسکین می‌یابد. چرا بعضی از مردم زنده می‌مانند و بعضی دیگر می‌میرند؟ چرا بعضی از دعاها پاسخ می‌گیرند و بقیه ظاهراً نه؛ یا دست‌کم نه به شیوه‌ای که ما دوست داریم پاسخ بگیریم؟ ما در واقع هرگز این دشواری را به‌طرز قانع‌کننده‌ای برطرف نکرده‌ایم. شاید ما باید به زندگی کردن با پرسش‌ها قانع باشیم.
حزقیا در گرامی‌داشت این مهلت سرودی می‌سراید و از این سفر می‌گوید، از این که می‌داند با این تجربه کاملاً تغییر کرده است. همچون بسیاری از آنان که در سلامت و رفاه زندگی کرده‌اند، ما نیز ممکن است با این باور که شکست‌ناپذیریم، خود را فریب دهیم، اما اکنون حزقیا می‌داند که نباید فردا را مفروض بگیرد. او احساس کسی را دارد که در خیمه‌ای زندگی می‌کند. خیمه، ساختاری موقتی و آسیب‌پذیر در برابر طوفان دارد و مناسب اقامتی کوتاه است، ممکن است فردا برچیده و جابه‌جا شود.

از این پس، حزقیا در این سال‌های باقی‌مانده و بسیار ارزشمند، این‌گونه زندگی خواهد کرد. او اکنون می‌داند که چه احساسی دارد، وقتی که دوستانش زیر آفتاب عصر سرگرم بازی‌اند، صدایش کنند تا به خانه بیاید و بخوابد. هیچ کاری از دستش برنمی‌آید. او به جای اعتماد به قدرت خودش، نزدیک خدا و فیض خدا خواهد زیست. او به‌راستی «به خودش خواهد آمد».

آیا ممکن است او حتی این رویارویی نزدیک با مرگ را همچون هدیه‌ای دیده باشد؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *