بعد از یک معاینۀ عمومی پزشکی به شوخی و با خنده به دکتر گفتم: «پس فعلاً مردنی در کار نیست!» از پشت میزش نگاهی به من کرد و با شوخی ملایمی در جوابم گفت: «همه میمیریم.» از یک نظر گفتگویی شاد بود و از نظر دیگر یادآوریِ تلخ حقیقتی جهانشمول. از روزی که به دنیا میآییم، رو به مرگ پیش میرویم.
اشعیا برای رساندن پیغام خدا به حزقیا شور و اشتیاقی نداشت. پادشاه باید به خودش میآمد، زیرا در حال مرگ بود. گفتهاند که او فقط ۳۹ سال داشت. در اوج جوانی بود و انتظار این خبر را نداشت.
شاید رساندن چنین پیغام ناگواری بالاترین نمره را در کارنامۀ شبانی اشعیا نداشته باشد، اما آیا خود ما از اینکه اغلب دربارۀ مرگ با دیگران به صراحت صحبت نمیکنیم، مقصر نیستیم؟ حتی با کسانی که میدانند در حال مرگند؟ صادقانه صحبت کردن با کسانی که طبق تشخیص پزشکی به آخر خط رسیدهاند، وظیفۀ ماست، چون اگر بهدقت به حرفهای آنان گوش کنیم، سرنخهای انتظار چنین صداقتی را در آن مییابیم؛ زیرا اگر صریح با مرگ روبهرو شویم، میتوانیم پیش از آنکه خیلی دیر شده باشد «به خودمان بیاییم»، امور بلاتکلیف را سامان دهیم، کارهای ناتمام را به انجام رسانیم و روابط آسیبدیده را اصلاح کنیم.
در ایام انتظار میلاد، تشویق میشویم که به «زمانهای آخر» بنگریم و با فناپذیری خودمان نیز روبهرو شویم. امروز باید چه کنید تا مطمئن شوید که به خودتان آمدهاید؟