یعقوب اعتراف میکند که خدا او را بهخاطر پدرزنش ثروتمند کرده است، و شاید همینطور باشد، اما خودش نیز در این ماجرا دست داشته است. اگر فصل میانی این ماجرا را بخوانیم، خواهیم دید که یعقوب و لابان هر دو لایق هماند، همچنین خواهیم دید که یعقوب از زمان ملاقاتش با خدا در بیتئیل هنوز رفتارش را اصلاح نکرده است. یعقوب خوششانس است که همسرانش، حتی آن که او دوستش ندارد، طرفدار اویند.
بهرغم فریبکاری یعقوب، و دزدیکردن راحیل از ارزشمندترین و مهمترین اشیاء پدرش، خدا هنوز هم طرفدار یعقوب است. بهنظر میرسد که یعقوب نمیتواند اهدافی که خدا برای او دارد را تغییر دهد. این خانواده ملتی را پدید خواهند آورد که قوم خاص خدا خواهند شد، هرچند که رفتارشان بسیاری از چیزها را بهخطر میاندازد.
اگر منصفانه به داستان یعقوب بپردازیم، میتوانیم بگوییم که کلافهکننده است، هرچند که از چشمانداز وسیعتر، بسیار دلگرمکننده است. داستان میگوید که خدا نقشهای برای جهان داشته است. این نقشه فعالیتهای انسانها را نیز دربَر میگیرد. آنها بهخاطر انسان بودنشان، بیشک رهنمودها را نادیده خواهند گرفت، رفتار نامناسب خواهند داشت و به یکدیگر خیانت خواهند کرد. یعقوب فقط نمونهای افراطی است، اما خدا حریف او و ماست.
میتوانیم خدا را نادیده بگیریم، میتوانیم به بقیۀ مردم و زمینمان آسیب بزنیم، میتوانیم خیانت کنیم، دروغ بگوییم و خشونت به کار بریم، اما این داستان میگوید که هیچ چیز مانع تحقق ارادۀ خدا برای جهانی که آفریده است، نخواهد شد.