اسحاقِ بیچارۀِ آسیبدیدۀِ فریبخورده! جای تعجب نیست که پسرِ پدری پیشگام و متعصب، در ادارۀ دوقلوهای غیرقابلتشخیص خود ناتوان باشد. تا حق نخستزادگی هست، یعقوب هرگز راضی نمیشود، همچنین ربکا نیز. در این داستان ناراحتکننده، پسر (یعقوب) از سن بالای پدر و نابیناییاش آگاه است، مادرش نیز از پشت سر او را پیش میراند. از قرار، عیسو درست عمل نکرده است، اما رفتار یعقوب و ربکا نیز نابخشودنی بهنظر میرسد.
به این ترتیب، یعقوب سرپرست بعدی خاندان خواهد شد. او کسی است که طبق وعده، قومها در برابرش تعظیم خواهند کرد. وقتی میشنویم که اسحاق به یعقوب میگوید که بر برادرانت سرور باش و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند، بیاختیار به فکر نسل بعدی و فرزندان خود یعقوب میافتیم. میدانیم که این پایان دشمنی و نیرنگ در میان برادران و خانوادهای که انتظار میرود هستۀ قوم خدا باشند، نخواهد بود. بهنظر نمیآید که برنامۀ خدا تا اینجا خوب پیش رفته باشد. این خانواده برای دنیا نمونۀ خیلی خوبی نبودهاند.
همۀ اینها ما را به یاد سریالهای تلویزیونی میاندازد و انتظار مکافات بعدی میرود، و ما چقدر دلمان میخواهد که عدالت انجام شود. اما خدا در این داستان نقش دارد و این همه چیز را دگرگون میکند. گویی رفتار رقتانگیز انسان هرگز نمیتواند نقشۀ خدا را از خط خارج کند.