یکی از لذتهای خواندن کتاب پیدایش این است که داستانهایش کاملاً واقعیاند. نویسندگان آن میتوانستند از پیشینیان خود قهرمان بسازند و داستان خانوادهای کامل و خداترس را روایت کنند. البته کسی هم نبود که بتواند روایت آنان را رد کند. با این همه، انتخاب آنان روایت داستان واقعی انسان بود، داستانی که همۀ نشانهها حاکی از آن است که طی دوران بارها بازگو شده است: «داستان آن دوقلوها را شنیدهای؟ همان که یکیشان قهرمان پدرش بود و آن یکی محبوب مادرش؟»
ابراهیم مُرده است و با اینکه اسماعیل هم در تدفین او نقش دارد، این اسحاق- فرزند وعده- است مسئولیت بهوجودآوردن نسلی را برعهده دارد که قوم خدا خواهند بود، هرچند که در ابتدا طبق روال خانوادگی فرزندی ندارد. ولی بعد دوقلوها به دنیا میآیند. پسر بزرگتر، شکارچی ماهر و روراست بیرون از خانه است و دیگری، پسر زرنگ و آرامی که در خانه میماند و از مادرش آشپزی یاد میگیرد و هیچوقت نمیتواند فراموش کند که کوچکتر است.
ترفند حق نخستزادگی به ما نشان میهد که چه خواهد شد. عیسو میتوانست نفر بعدی در مسیر وعده باشد. اما میدانیم که چنین نخواهد شد. خدا با تغییر مسیر، برادر کوچکتر، ضعیفتر و بیاهمیتتر را ترجیح خواهد داد. این برای همۀ ما که خودمان را ضعیف و بیارزش و کمی فریبکار میدانیم، خبر خوشی است.