ابراهیم در فکر جانشین است. او در کنعان ساکن شده است، سرزمینی که خدا او را به آنجا فرستاد. برای نخستین بار اکنون او مالک قطعهای از آن است: محل دفن سارا. پس از همۀ ماجراها خدا نخواسته است که او پسرش اسحاق را قربانی کند؛ بلکه خاطرنشان کرده است که از طریق اسحاق، نسل ابراهیم یک ملت خواهد شد. پس اکنون ابراهیم تصمیم میگیرد برای یافتن عروس مناسب برای اسحاق جستوجویی ترتیب دهد و طبق معمول، کمی به اوضاع کمک کند؛ خدا نیز طبق معمول در این داستان با نقشۀ ابراهیم همراه میشود و خادمش را به سوی زن مناسب هدایت میکند.
داستان ابراهیم آمیختۀ شکوهمندی از ابتکار انسان و فعالیت خداست. به نظر میرسد که نقشۀ خدا برای جهان تا حدی وابسته به خانوادهای است که خدا تصمیم گرفته است که از طریق آن عمل کند. در داستان پیش از این، خدا و ابراهیم در خصوص زندگی یا مرگ اسحاق چشم در چشم هم دوختند و خدا بود که نخست پلک زد. خدا در نقشهاش برای افکار و اعمال ابراهیم نیز جایی فراهم کرد.
به این ترتیب، خدا و ابراهیم ربکا را مییابند. اکنون قاعدتاً اسحاق مجبور میشود چیزی نگوید و آموخته است که حکیمانهتر آن است که کاری را کند که پدرش میگوید. اما ربکا زیبا، پاک و از خانوادهای خوب است. او همیشه با اسحاق صادق خواهد بود؛ مگر نه؟