زمان درازی از وعدۀ خدا گذشت و سکوت حاکم شد. سارای درمانده با اشتیاق کار خدا را خود در دست گرفت. او آرزو داشت بخشنده باشد، نه ناتوان. کنیزی که هدیه گرفته بود، رَحِمی بارور داشت و سارای او را به ابرام بخشید، اما ابرام به سارای توجه نکرد؛ هدیۀ سارای و پسری که آرزویش را داشت، حواسش را پرت کرده بود. سارای هنوز ناتوان بود و بدتر اینکه، رَحِمی که در اختیار ابرام گذاشته بود، به هیئت زنی مدعی درآمد. هاجر فراموش کرد که از کجا آمده بود و فکر نکرد که میتوانست به کجا برود. او از قدرتی که یافته بود استفاده کرد تا احساس ناتوانی سارای را به یادش آورد و سرانجام خشم درونی سارای افروخته شد و مانند جنینی خشمگین در تلاش برای تولد، لگد زد.
خلاصه، ابرام که شاید از مشاجرۀ زنان خسته شده بود، با حکمی نسنجیده، حقوق همسری هاجر را پایمال کرد و از یاد برد که مسئول کودک به دنیا نیامدهای است که از آنِ او و هاجر است. هاجر گریخت.
کودکی بییاور که از زنی مطرود، ناامید و بیخانواده به دنیا آمده بود، که نه برده بود و نه همسر، چه امیدی میتوانست داشته باشد؟
اما وعدۀ خداوند، نجاتبخش است، حتی اگر به دست انسان مخدوش شده باشد. او به هاجر دلتنگ یادآور شد که از کجا آمده بود؛ و به این ترتیب، به او نشان داد که متعلق به کجاست. کودک در نزاع میان خویشاوندان به دنیا آمد، اما برای خودش آیندهای داشت.