ابرام به توکلِ بیباکانه، دست برداشتن از مهار حوادث، مردم، مکانها و نقشهها خو گرفته است. وقتی رابطهاش با لوط به خطر میافتد- وقتی جای کافی برای هر دو نیست- با جملۀ «آیا تمامی این سرزمین پیش روی تو نیست؟» با این ادعای کمبود مقابله میکند. خطرپذیرانه و سخاوتمندانه برادرزادهاش را آزاد میگذارد تا هر چه را و هر جا را که میخواهد، انتخاب کند.
خود ابرام تا کنون دایرهای را پیموده است: به سوی نِگِب، پس از آن غربت در مصر، سپس بازگشت به نِگِب و طی منازل، «تا آنجا که خیمهاش در آغاز بود، میان بیتئیل و عای». آیا اساساً ابرام به جایی رسیده است؟
اما خدا میگوید: «اکنون تو چشمان خویش را برافراز و از جایی که هستی … بنگر». هر چیزی که میبینی از آنِ توست. فراوانیای را به تو وعده میدهم که نتوانی آن را بشماری؛ نسلی پرشمار همچون غبار زمین که جهان را فراگرفته است. همۀ اینها از آنِ توست.
و ابرام وعدهٔ خداوند را میشنود و به آیندهاش اعتماد میکند.