کیست که شبهنگام یعقوب را از خواب میپرانَد؟ راوی میگوید: «مردی.» آیا عیسوست؟ یعقوب انتظار او را دارد. با اینکه او تمام تلاشش را کرده است تا از پیش، با فرستادن هدایایی، خشم عیسو را فرو بنشاند. با اینحال، خبر روانهشدن برادرش به سویش، ترس به جانش میاندازد. بالاخره فهمیده است که سزاوار چیست.او عیسو نیست، از ساکنان عظیمالجثهٔ آن منطقه نیز نیست. نویسنده میگوید «مردی» است، مردی که در صورت لزوم، توانایی فریبدادن استراتژیکی را نیز دارد. اما یعقوب که خود استاد فریبکاری و فریبخوردن است، نمیخواهد که اینبار فرصت را از دست بدهد. او خواهان یک نام است و نامی نیز بهدست میآورد، اما نه نام حریفش را، بلکه نام خودش را: «اسرائیل»، نامی که تا ابد با قوم خدا پیوند خواهد خورد.
یعقوب پیروز شده است، اما به بهای تغییری ابدی. او خدا را دیده و لمس کرده است، اما این بار نه در رؤیا. او میلنگد و نامی تازه دارد. تمام رابطۀ او با خدایی که او را برگزیده، در این مبارزه نشان داده شده است. خدا تصمیمگیری را به خادمش واگذار کرده و بهنظر میرسد که مغلوب شده است. اما اگر تا پایان فصل را بخوانیم، اشاره به «بنیاسرائیل» و «تا به امروز» را مییابیم. ممکن است از خود بپرسیم که نکند این داستان پیشاپیش از داستان دیگری خبر میدهد که در آن خدا خود را در اختیار انسانها میگذارد و ظاهراً میبازد.