Today's word: لوقا ۱۵:‏۱-‏۳ و ۱۱ تا آخر | Bible Study: مزمور ۳۲یوشع ۵:‏۹-‏۱۲دوم قرنتیان ۵:‏۱۶ تا آخر

چهارمین یکشنبه از ایام روزه و توبهدر این حکایت، برادر بزرگتر در تمام طول عمرش، از منافع حاصل از شخصیت و امکانات پدرش بهره‌مند بود، اما هنوز نتوانسته بود تشخیص دهد چه چیزهایی به‌حق از آن او بود، تا اینکه برادر گمشده‌اش بازگشت. او شادی پدر خود را می‌دید، اما خود را در این شادی سهیم نمی‌دانست و از استقبال پرشور او از برادر جوانترش خشمگین بود، و به‌خاطر جشن پرشکوهی که برای برادرش ترتیب داده شده بود دچار حسادت بود و در اثر حس کاذب بی‌عدالتی؛ احساس بیزاری می‌کرد.

پسر کوچکتر «به خود آمد» و نیاز خود را به رحمت پدرش تشخیص داد و راهی خانه شد. در همان حال، جملهٔ اعتراف و پشیمانی را با خود تمرین می‌کرد. اما آغوش باز پدرش باعث شد ابراز چنین اعترافی غیرضروری گردد. پسر می‌دانست که شایستگی ندارد، اما واکنش پدر هر نوع حس شرمساری یا کوتاهی را از روح و ذهن او زدود و به‌جای آن، جامه‌های شادی و خشنودی را به او پوشانیدند.

اما پسر بزرگتر هنوز نیاز داشت در مقابل این واقعیت «به خود بیاید» که هرآنچه پدر دارد، همه از آن اوست. او هنوز می‌بایست بیاموزد که چگونه نیازهای خود را درخواست کند. هنوز باید باور می‌کرد که محبت پدرش به‌راستی بی‌قید و شرط است. و به این طریق، به‌جای اینکه در جشن و سُرور سهیم شود، با دلخوری به تماشا نشست، و به‌خاطر جهل و ناآگاهی‌اش از طبیعت راستین پدر، در کناری ایستاد، طبیعتی که همانا تجلی کامل محبت بود.

طبیعت برادر بزرگتر در همهٔ ما وجود دارد، طبیعت بدعُنُقی و حق‌به‌جانب‌بودن. این طبیعت در درون همهٔ ما برای تشخیص فیض خدا دچار کشمکش است، خدایی که در او «زندگی و حرکت و هستی داریم» (اعمال ۱۷:‏۲۸).
آیا شما، آیا من، «واقعاً» به خود آمده‌ایم و پی برده‌ایم که خدا، هم‌اکنون و در همین جا، چه محبت سخاوتمندانه‌ای را نثار ما می‌کند؟

Bible Study

لوقا ۱۵:‏۱-‏۳ و ۱۱ تا آخر

و امّا خَراجگیران و گناهکاران جملگی نزد عیسی گرد ‌می‌آمدند تا سخنانش را بشنوند. امّا فَریسیان و علمای دین همهمه‌کنان می‌گفتند: «این مردْ گناهکاران را می‌پذیرد و با آنان همسفره می‌شود.» پس عیسی این مَثَل را برایشان آورد: سپس ادامه داد و فرمود: «مردی را دو پسر بود. روزی پسر کوچک به پدر خود گفت: ”ای پدر، سهمی را که از دارایی تو به من خواهد رسید، اکنون به من بده.“ پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد. پس از چندی، پسر کوچکتر آنچه داشت گرد آورد و راهی دیاری دوردست شد و ثروت خویش را در آنجا به عیاشی بر ‌باد داد. چون هر چه داشت خرج کرد، قحطی شدید در آن دیار آمد و او سخت به تنگدستی افتاد. از این رو، خدمتگزاریِ یکی از مردمان آن سامان را پیشه کرد، و او وی را به خوکبانی در مزرعۀ خویش گماشت. پسر آرزو داشت شکم خود را با خوراک خوکها سیر کند، امّا هیچ‌کس به او چیزی نمی‌داد. سرانجام به خود آمد و گفت: ”ای بسا کارگران پدرم خوراک اضافی نیز دارند و من اینجا از فرط گرسنگی تلف می‌شوم. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم. با من همچون یکی از کارگرانت رفتار کن.“‘ پس برمی‌خیزم و نزد پدر می‌روم و می‌گویم: ’پدر، به آسمان و به تو گناه کرده‌ام. «پس برخاست و راهی خانۀ پدر شد. امّا هنوز دور بود که پدرش او را دیده، دل بر وی بسوزاند و شتابان به سویش دویده، در آغوشش کشید و غرق بوسه‌اش کرد. پسر گفت: ”پدر، به آسمان و به تو گناه کرده‌ام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم.“ امّا پدر به خدمتکارانش گفت: ”بشتابید! بهترین جامه را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری بر انگشتش و کفش به پاهایش کنید. گوسالۀ پرواری آورده، سر ببرید تا بخوریم و جشن بگیریم. زیرا این پسر من مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!“ پس به جشن و سرور پرداختند. «و امّا پسر بزرگتر در مزرعه بود. چون به خانه نزدیک شد و صدای رقص و آواز شنید، یکی از خدمتکاران را فرا خواند و پرسید: ”چه خبر است؟“ خدمتکار پاسخ داد: ”برادرت آمده و پدرت گوسالۀ پرواری سر بریده، زیرا پسرش را به سلامت بازیافته است.“ چون این را شنید، برآشفت و نخواست به خانه درآید. پس پدر بیرون آمد و به او التماس کرد. امّا او در جواب پدر گفت: ”اینک سالهاست تو را چون غلامان خدمت کرده‌ام و هرگز از فرمانت سر نپیچیده‌ام. امّا تو هرگز حتی بزغاله‌ای به من ندادی تا با دوستانم ضیافتی به پا کنم. و حال که این پسرت بازگشته است، پسری که دارایی تو را با روسپیها بر باد داده، برایش گوسالۀ پرواری سر بریده‌ای!“ امّا اکنون باید جشن بگیریم و شادی کنیم، زیرا این برادر تو مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!“‌» پدر گفت: ”پسرم، تو همواره با من هستی، و هرآنچه دارم، مال توست.

مزمور ۳۲

خوشا به حال آن که عِصیانش آمرزیده شد، و گناهش پوشانیده گردید. خوشا به حال آن که خداوند خطایی به حسابش نگذارد و در روحش فریبی نباشد. هنگامی که خاموشی گزیده بودم، استخوانهایم می‌پوسید از ناله‌ای که تمام روز برمی‌کشیدم. زیرا دست تو روز و شب بر من سنگینی می‌کرد؛ طراوتم به تمامی از میان رفته بود، بسان رطوبت در گرمای تابستان. سِلاه آنگاه به گناه خود نزد تو اعتراف کردم و جرمم را پنهان نداشتم. گفتم: «عِصیان خود را نزد خداوند اعتراف خواهم کرد»؛ و تو جرمِ گناهم را عفو کردی. سِلاه از این رو، باشد که هر پیروِ سرسپردۀ تو در زمانی که یافت می‌شوی به درگاهت دعا کند؛ حتی اگر آبهای بسیار سیلان کند، هرگز بدو نخواهد رسید. تو مخفیگاه من هستی؛ تو مرا از تنگی حفظ خواهی کرد، و با غریو رهایی احاطه‌ام خواهی نمود. سِلاه تو را بصیرت خواهم آموخت، و به راهی که باید رفت ارشاد خواهم کرد؛ و در حالی که چشمم بر توست، تو را مشورت خواهم داد. همچون اسب و قاطر بی‌فهم مباش، که تنها به افسار و لگام مهار می‌شوند، وگرنه نزدیکت نمی‌آیند. رنجهای شریران بسیار است، اما هر کس را که بر خداوند توکل دارد محبت احاطه خواهد کرد. ای پارسایان، در خداوند شادی کنید و خوش باشید؛ ای همۀ راست‌دلان، بانگ شادی برآورید.

یوشع ۵:‏۹-‏۱۲

آنگاه خداوند به یوشَع گفت: «امروز ننگ مصر را از شما غلتانیدم.» به همین سبب، نام آن مکان تا به امروز جِلجال خوانده می‌شود. بنی‌اسرائیل عید پِسَخ را در شامگاه روز چهاردهم ماه، در حالی که در جِلجال واقع در دشت اَریحا اردو زده بودند، به جای آوردند. آنان درست یک روز پس از پِسَخ، از محصول زمین، یعنی از نانِ بی‌خمیرمایه و غَلۀ برشته، خوردند. و فردای روزی که قوم از محصول زمین خوردند، مَنّا قطع شد و بنی‌اسرائیل دیگر مَنّا نداشتند و در آن سال از محصول زمین کنعان می‌خوردند.

دوم قرنتیان ۵:‏۱۶ تا آخر

بنابراین، از این پس دربارۀ هیچ‌کس با معیارهای بشری قضاوت نمی‌کنیم، و هرچند پیشتر دربارۀ مسیح این‌گونه قضاوت می‌کردیم، اکنون دیگر چنین نیست. پس اگر کسی در مسیح باشد، خلقتی تازه است. چیزهای کهنه درگذشت؛ هان، همه چیز تازه شده است! اینها همه از خداست که به واسطۀ مسیح ما را با خود آشتی داده و خدمت آشتی را به ما سپرده است. به دیگر سخن، خدا در مسیح جهان را با خود آشتی می‌داد و گناهان مردم را به حسابشان نمی‌گذاشت، و پیام آشتی را به ما سپرد. پس سفیران مسیح هستیم، به گونه‌ای که خدا از زبان ما شما را به آشتی می‌خوانَد. ما از جانب مسیح از شما استدعا می‌کنیم که با خدا آشتی کنید. او کسی را که گناه را نشناخت، در راه ما گناه ساخت، تا ما در وی پارساییِ خدا شویم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *