Today's word: ارمیا ۹:‏۱۴ تا ۲۰:‏۶ | Bible Study: مزمور ۱۰۲مزمور ۳۱یوحنا ۱۱:‏۱-‏۱۶

در این آیات، پیام ارمیا با تمام وحشت آن، یک قدم روشن‌تر می‌گردد. تا اینجا، پیام او اندوه و ویرانی را هشدار می‌داد، فقط به نابودی سرزمین می‌پرداخت و همچنین به وحشتی که قوم خدا در رنج و عذاب، متحمل خواهند شد. اما در این آیات، مسئله جلوتر می‌رود. نه فقط همهٔ اینها اتفاق خواهد افتاد، بلکه پس از آن، ایشان از سرزمین خود کَنده شده، به سرزمینی دور به اسارت بُرده خواهند شد.
به‌هنگام خواندن این آیات هولناک، یکی از سؤالاتی که پیش می‌آید، این است که اگر قوم خدا به کلام ارمیا گوش سپرده بودند، چه ممکن بود انجام دهند. تا این مرحله از پیام ارمیا، شکی نیست که آینده تعیین و مقدّر شده بود. ارمیا برخلاف برخی از انبیای پیشین، این امید را به آنان نمی‌دهد که چنانچه رفتارشان را تغییر دهند، می‌توانند از فاجعه اجتناب کنند. این امر بیان‌گر این است که کاری که لازم بود انجام دهند، نگریستن به مَغاک و ورطهٔ پیش رو بود، و تشخیص‌دادن مفهوم و پیام فاجعه و تلاش برای زندگی وفادارانه به‌هنگام عبور از آن ورطه.

طبیعت بشر حکم می‌کند که از انجام چنین عملی بپرهیزیم، و به‌سوی آینده‌ای شادتر بشتابیم یا به امید چیزی بهتر باشیم. اما طبق گفتهٔ ارمیا، وفاداری ایجاب می‌کند که به دنیا و آنچه در آن رخ می‌دهد، با قاطعیت بنگریم و پیام و مفهوم آن را تشخیص دهیم و هرچقدر هم که هراس‌انگیز باشد، قدم‌به‌قدم در آن جلو برویم تا زمانی که آینده‌ای بهتر فرابرسد.

Today's Prayer

ای خداوند پر از رحمت،
خطاهای قوم خود را بیامرز،
تا به‌واسطهٔ نیکویی‌های سخاوتمندانه‌ات
بتوانیم از زنجیرهای گناهان رهایی یابیم،
همان گناهان که در اثر سستی و اهمال، مرتکب شده‌ایم؛
ای پدر آسمانی، این را به ما عنایت فرما
به‌خاطر خداوندگار و نجات‌دهندهٔ متبارک‌مان، عیسای مسیح،
که با تو زنده است و سلطنت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، اکنون و تا ابدالآباد.

Bible Study

ارمیا ۹:‏۱۴ تا ۲۰:‏۶

سپس اِرمیا از توفِت که خداوند او را به جهت نبوّت کردن بدان‌جا فرستاده بود، بازگشت و در صحن خانۀ خداوند ایستاده، خطاب به همۀ مردم گفت: «خداوند لشکرها، خدای اسرائیل، چنین می‌فرماید، اینک من بر این شهر و همۀ شهرهای اطراف، تمامی بلایایی را که بر ضد آن اعلام کرده‌ام، وارد خواهم آورد، زیرا که گردن خود را سخت ساخته، کلام مرا نشنیدند.»
و اما فَشحورِ کاهن، پسر اِمّیر، که ناظر ارشد خانۀ خداوند بود، شنید که اِرمیا این نبوّتها را می‌کند. پس فَشحور اِرمیای نبی را بزد و او را در کُنده‌ای نزد دروازۀ بالاییِ بنیامین در خانۀ خداوند نهاد. فردای آن روز، چون فَشحور اِرمیا را از کُنده بیرون آورد، اِرمیا به او گفت، «خداوند تو را نه فَشحور، بلکه ’ماگور میسّابیب‘ نامیده است. زیرا خداوند چنین می‌فرماید: اینک تو را مایۀ وحشت خودت و همۀ دوستانت خواهم ساخت. ایشان در برابر دیدگانت به شمشیر دشمنانشان خواهند افتاد. من یهودا را یکسره به دست پادشاه بابِل تسلیم خواهم کرد، و او آنان را به بابِل به اسیری برده، به شمشیر خواهد کشت. تمامی ثروت این شهر و همۀ دسترنجش و جمیع نفایس آن و تمامی گنجینه‌های پادشاهان یهودا را به دست دشمنانشان خواهم سپرد، که آنان را غارت کرده، گرفتار خواهند نمود و به بابِل خواهند برد. و تو ای فَشحور، با همۀ اهل خانه‌ات به اسیری خواهید رفت. آری، تو و یارانت که بدیشان به دروغ نبوّت کردی، جملگی به بابِل خواهید رفت و در آنجا خواهید مرد و دفن خواهید شد.»

مزمور ۱۰۲

خداوندا دعایم را بشنو! بگذار فریاد کمکم به تو برسد! در روز تنگی‌ام، روی خویش از من پنهان مکن! گوش خود به من فرا دار، و در روزی که بخوانم، به‌زودی اجابتم فرما! زیرا روزهایم چون دود سپری می‌شود، و استخوانهایم همچون اخگرهای فروزان می‌سوزد. دلم همچون علف بریده شده و خشک گردیده است؛ خوردن نان خود را از یاد می‌برم! به سبب نالۀ بلندم از من جز پوست و استخوان نمانده است! همچون جغد صحرا گشته‌ام؛ مانند بومِ ویرانه‌ها گردیده‌ام! در بستر خود بیدار می‌مانم؛ چون گنجشکِ تنها بر لبِ بامَم! همۀ روز، دشمنانم بر من طعنه می‌زنند؛ ریشخندکنندگانم مرا لعن می‌کنند! زیرا خاکستر را چون نان می‌خورم و آنچه را که می‌نوشم با اشکها درمی‌آمیزم، به سبب خشم و غضب تو، زیرا مرا بلند کردی و سپس به زیر افکندی! روزهایم همچون سایۀ شامگاهی گشته، و من چون علف می‌خشکم! اما تو، خداوندا، تا ابد بر تخت نشسته‌ای، و ذکر تو تا جمیع نسلهاست. تو بر خواهی خاست و بر صَهیون شفقت خواهی کرد، زیرا وقت آن است که بر او نظر لطف افکنی! آری، زمان معین فرا رسیده است! زیرا که خادمانت سنگهایش را عزیز می‌دارند، و بر خاک آن شفقت می‌نمایند. قومها از نام خداوند خواهند ترسید، و همۀ پادشاهان زمین از جلال تو. زیرا خداوند صَهیون را بنا خواهد کرد و در جلال خویش نمایان خواهد شد. او به دعای بیچارگان التفات خواهد کرد، و استدعای ایشان را خوار نخواهد شمرد. باشد که این برای نسل آینده نوشته شود، تا قومی که آفریده خواهند شد خداوند را ستایش کرده، گویند: «او از عرش مقدس خود فرو نگریست؛ خداوند از آسمان بر زمین نظر افکند، تا نالۀ اسیران را بشنود و محکومین به مرگ را آزاد سازد.» تا نام خداوند را در صَهیون بر زبان رانند و ستایش او را در اورشلیم، آن هنگام که ملتها گرد هم آیند و ممالک نیز، تا خداوند را بپرستند. در میانۀ راه قوّتِ مرا خم کرده، و روزهای مرا کوتاه کرده است. پس گفتم: «ای خدای من، مرا در نیمۀ عمرم برمگیر، ای که سالهای تو تا جمیع نسلهاست! تو از قدیم بنیان زمین را نهادی، و آسمانها صنعت دستان توست! آنها از میان می‌روند، اما تو بر جا می‌مانی! آنها همه چون جامهْ مندرس خواهند شد! مانند لباس جایگزینشان خواهی کرد، و از میان خواهند رفت! اما تو همان هستی، و سالهای تو را پایانی نیست! فرزندانِ خدمتگزارانت قرار خواهند یافت، و نسل ایشان در حضور تو استوارخواهند شد.»

مزمور ۳۱

در تو، خداوندا، پناه جُسته‌ام، مگذار هرگز سرافکنده شوم؛ در عدل خویش مرا خلاصی ده. گوش خویش به من فرا دار، و به‌زودی به رهایی‌ام بیا؛ برایم صخرۀ امنیت باش و دژِ استوار، تا نجاتم بخشی. براستی که صخره و دژ من تویی، پس به‌خاطر نام خود مرا هدایت و رهبری کن. مرا از دامی که در راه من گسترده‌اند، به در آر، چراکه تو پناهگاه منی. مرا با پیروان بتهای بی‌ارزش کاری نیست؛ من بر خداوند توکل دارم. روح خود را به دست تو می‌سپارم؛ تو مرا فدیه کرده‌ای، ای یهوه خدای امین. محبت تو مایۀ شادی و سرور من خواهد بود، زیرا که مصیبت مرا دیده‌ای و از تنگیهای جانم نیک آگاهی. مرا به دست دشمن نسپردی بلکه پاهایم را در جای وسیع بر پا داشتی. خداوندا، مرا فیض عطا فرما، زیرا که در تنگی هستم؛ چشمانم از غصه کاهیده شده است، جان و تن من نیز. زیرا زندگی‌ام از غم به سر آمده، و سالهایم از ناله؛ به سبب گناهم نیرویی در من نمانده، استخوانهایم پوسیده است. به سبب همۀ دشمنانم مضحکه شده‌ام، بخصوص نزد همسایگانم. دوستانم از من می‌هراسند؛ هر که مرا در بیرون بیند، از من می‌گریزد. همچون مُرده از خاطره‌ها رفته‌ام؛ و چون کوزۀ شکسته گشته‌ام. زیرا افترا از بسیاری می‌شنوم، و در هر سو رعب و وحشت است؛ بر من با هم توطئه می‌چینند و به قصد جانم دسیسه می‌کنند. و اما من بر تو، ای خداوند، توکل می‌دارم؛ و می‌گویم: «خدای من تو هستی.» زمانهای من در دستان توست؛ مرا از چنگ دشمنان و آزاردهندگانم برهان. روی خود را بر خدمتگزارت تابان ساز؛ در محبتت مرا نجات بخش. خداوندا، مگذار سرافکنده شوم، زیرا که تو را می‌خوانم؛ باشد که شریران سرافکنده شوند و در خاموشی به هاویه فرو روند. باشد که لبهای دروغگویشان خاموش شود، که با غرور و اهانت بر ضد پارسایان سخن به گستاخی می‌گویند. وه که چه عظیم است احسان تو که برای ترسندگانت ذخیره کرده‌ای، و آن را برای کسانی که در تو پناه می‌جویند، در برابر چشمان بنی‌آدم به عمل می‌آوری. ایشان را در مخفیگاه حضور خود از دسیسه‌های آدمیان پنهان می‌کنی؛ آنها را در خیمۀ خود از زبانهای ستیزه‌گر ایمن می‌داری. متبارک باد خداوند، زیرا که محبت خود را به‌طرز شگفت‌انگیز بر من آشکار کرد آنگاه که در شهری که در محاصره بود، به سر می‌بردم. اما من، در دلهرۀ خود گفتم: «از چشمان تو افتادم!» اما چون تو را به یاری خواندم فریاد التماس مرا شنیدی. ای همۀ سرسپردگان خداوند، او را دوست بدارید! خداوند وفاداران را حفظ می‌کند، اما متکبران را به فراوانی سزا می‌دهد. نیرومند باشید و دل قوی دارید، ای همۀ کسانی که برای خداوند انتظار می‌کشید.

یوحنا ۱۱:‏۱-‏۱۶

مردی ایلعازَر نام بیمار بود. او از مردمان بِیت‌عَنْیا، دهکدۀ مریم و خواهرش مارتا بود. مریم همان زنی بود که خداوند را با عطر تدهین کرد و با گیسوانش پاهای او را خشک نمود. اینک برادرش ایلعازَر بیمار شده بود. پس خواهرانِ ایلعازَر برای عیسی پیغام فرستاده، گفتند: «سرور ما، دوست عزیزت بیمار است.» عیسی چون این خبر را شنید، گفت: «این بیماری به مرگ ختم نمی‌شود، بلکه برای تجلیل خداست، تا پسر خدا به واسطۀ آن جلال یابد.» عیسی، مارتا و خواهرش و ایلعازَر را دوست می‌داشت. پس چون شنید که ایلعازَر بیمار است، دو روز دیگر در جایی که بود، ماند. سپس به شاگردان خود گفت: «بیایید باز به یهودیه برویم.» شاگردانش گفتند: «استاد، دیری نمی‌گذرد که یهودیان می‌خواستند سنگسارت کنند، و تو باز می‌خواهی بدان‌جا بروی؟» امّا آن که در شب راه رود، خواهد لغزید، زیرا نوری ندارد.» عیسی پاسخ داد: «مگر روز، دوازده ساعت نیست؟ آن که در روز راه رود، نمی‌لغزد، زیرا نور این جهان را می‌بیند. پس شاگردان به او گفتند: «سرور ما، اگر خفته است، بهبود خواهد یافت.» امّا عیسی از مرگ او سخن می‌گفت، حال آنکه شاگردان گمان می‌کردند به خواب او اشاره می‌کند. پس از این سخنان بدانها گفت: «دوست ما ایلعازَر خفته است، امّا می‌روم تا بیدارش کنم.» آنگاه عیسی آشکارا به آنان گفت: «ایلعازَر مرده است. و به‌خاطر شما شادمانم که آنجا نبودم، تا ایمان آورید. امّا اکنون نزد او برویم.» پس توما، که به دوقلو ملقّب بود، به شاگردان دیگر گفت: «بیایید ما نیز برویم تا با او بمیریم.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *