Today's word: ارمیا ۲۱:‏۱-‏۱۰ | Bible Study: مزمور ۷۳مزمور ۱۲۱یوحنا ۱۱:‏۲۸-‏۴۴

ای خائن. ای فرصت‌طلب. ای ستون پنجمی. ای جاسوس. ای همکار دشمنان. ای یهودای خیانت‌پیشه!اینها همگی کلماتی است که برای کسانی به‌کار می‌بریم که ما را به دشمن می‌فروشند. و در قرائت امروز، ارمیا ظاهراً همین نقش را ایفا می‌کند. او برای ملتش، بدترین نوع خائن به‌نظر می‌آید. معنی حرف او چنین بود: «تسلیم امپراطوری‌ای شوید که به شما حمله کرده است. این تنها راه برای زنده ماندن است.» برای یک شخص بریتانیایی، مانند این است که در سال ۱۹۴۰، در طول تاریکترین روزهای جنگ جهانی دوم، به او گفته می‌شد که تسلیم هیتلر و نازی‌ها شود.

اما در اینجا تفاوت بزرگی هست. اینجا خودِ خداست که به‌خاطر گناهان مردم یهودا، دشمن آنها شده، و تنها راه برای زنده‌‌ماندن، تسلیم‌شدن است. و برای اینکه صدقیای پادشاه و اتباعش شکی دربارهٔ نگرش خدا به رفتار گذشتهٔ خودشان نداشته باشند، از خشم او به دو شکل نام برده شده است. خدا با ایشان «در خشمی آتشین» و «غضبی عظیم» خواهد جنگید. اما خدا از سر رحمت خود، فقط طریق مرگ و هلاکت را در برابر ایشان نگذاشت. او در این شرایط هراس‌انگیز، طریق زنده‌ماندن را نیز به ایشان اهدا فرمود، حتی در شرایطی که سپاه بابِل به دروازه‌های شهرشان رسیده بودند.

در مورد هر تنش و نزاعی که در زندگی‌مان رخ می‌دهد، باید این سؤال را از خود بکنیم: آیا در این زمینه، با دیدگاه خدا موافقم؟ یا اینکه در واقعیت امر، مشغول جنگ با او هستم؟

Today's Prayer

ای خدایی که رحمتت بی‌انتهاست،
و با مرگ و رستاخیز پسرت، عیسای مسیح،
جهان را رهایی داده، نجات بخشیدی:
عنایت فرما تا با ایمان به او که بر صلیب رنج کشید،
با قدرت پیروزی او، ما نیز پیروز شویم؛
به‌واسطهٔ عیسای مسیح، پسر تو و خداوندگار ما،
که با تو زنده است و سلطنت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، اکنون و تا ابدالآباد.

Bible Study

ارمیا ۲۱:‏۱-‏۱۰

این است کلامی که از جانب خداوند بر اِرمیا نازل شد، آنگاه که صِدِقیای پادشاه، فَشحور پسر مَلکیا و صَفَنیای کاهن پسر مَعَسیا را نزد وی فرستاده، گفت: «برای ما از خداوند مسئلت کن، زیرا که نبوکدنصر پادشاه بابِل به جنگ با ما برخاسته است، شاید که خداوند بر وفق کارهای شگفت‌انگیز خود با ما عمل کند، تا او از جنگیدن با ما دست بَرکِشد.» اما اِرمیا بدیشان گفت، «به صِدِقیا بگویید، ”یهوه خدای اسرائیل چنین می‌فرماید: اینک من اسلحۀ جنگ را برمی‌گردانم، اسلحه‌ای که در دست شماست و شما بدانها با پادشاه بابِل و کَلدانیانی که از بیرونِ دیوارها شما را محاصره کرده‌اند می‌جنگید، و ایشان را جملگی در وسط این شهر گرد می‌آورم. من خود با دستِ افراشته و بازوی نیرومند، در خشمی آتشین و غضبی عظیم با شما خواهم جنگید. ساکنان این شهر را از انسان و حیوان خواهم زد، و آنها به طاعونی عظیم خواهند مرد. همچنین خداوند می‌فرماید: پس از آن، صِدِقیا پادشاه یهودا و خادمانش و مردمان این شهر را که از طاعون و شمشیر و قحطی جان به در برده‌اند، به دست نبوکدنصر پادشاه بابِل و به دست دشمنانشان و آنان که قصد جانشان دارند، خواهم سپرد. او آنان را به دَم شمشیر از پا در خواهد آورد و بر ایشان رحم و شفقت و گذشت نخواهد کرد.“ «نیز به این قوم بگو: ”خداوند چنین می‌فرماید: اینک طریق حیات و طریق مرگ را پیش پایتان می‌نهم؛ هر که در این شهر بماند از شمشیر و قحطی و طاعون خواهد مرد، اما هر که بیرون رود و خود را تسلیم کَلدانیانی کند که شما را محاصره کرده‌اند، زنده خواهد ماند و جان خویش به غنیمت خواهد برد. زیرا خداوند می‌فرماید: من روی خود را بر ضد این شهر نهاده‌ام تا بر آن بدی کنم و نه نیکی. این شهر به دست پادشاه بابِل تسلیم خواهد شد و او آن را به آتش خواهد کشید.“

مزمور ۷۳

به درستی که خدا برای اسرائیل نیکوست؛ برای آنان که پاکدلند. و اما من، چیزی نمانده بود پاهایم بلغزد؛ نزدیک بود قدمهایم از راه به در رود! زیرا بر فخرفروشان حسد بردم، آنگاه که رفاه شریران را دیدم. زیرا آنان را تا به مرگ دردی نیست؛ و تن ایشان سالم است. همچون دیگران در زحمت نیستند، و به بلاهای آدمیان گرفتار نمی‌آیند! از این رو، گردنبند کِبر بر گردنشان است، و تن‌پوشِ خشونت بر تنشان. چشمانشان از فربهی به در آمده است و خیالات دل ایشان را حد و مرزی نیست. تمسخر می‌کنند و بدخواهانه سخن می‌گویند، و متکبرانه، ظلم را بر زبان می‌رانند. دهانشان را بر ضد آسمان می‌گشایند، و زبانشان بر زمین جولان می‌دهد. از این رو قوم او به آنها روی می‌آورند و مشتاقانه هر سخن آنها را می‌پذیرند. و می‌گویند: «خدا چگونه بداند؟ آیا آن متعال علم دارد؟» آری، شریران چنین‌اند؛ همواره آسوده‌خیالند و دولتشان رو به فزونی است! بی‌گمان من به عبث دل خود را پاک نگاه داشته‌ام؛ و دستانم را به بی‌گناهی شسته‌ام! همۀ روز مبتلا بوده‌ام؛ و هر بامداد توبیخ گشته‌ام! اگر می‌گفتم: «‌چنین سخن خواهم گفت،» به نسل حاضر از فرزندان تو خیانت می‌ورزیدم. چون اندیشیدم که این را بفهمم، بر من بس دشوار آمد، تا آنکه به قُدس خدا داخل شدم؛ آنگاه سرانجامِ ایشان را دریافتم. براستی که ایشان را در جاهای لغزنده قرار می‌دهی؛ و به تباهیشان فرو می‌افکنی. چه به ناگاه هلاک گشته‌اند! و از وحشت، به تمامی نیست گردیده‌اند! همچون رؤیای شب، آنگاه که آدمی چشم گشاید، آن هنگام که تو برخیزی، خداوندگارا، ایشان را چون اوهام، ناچیز خواهی شمرد. آنگاه که جانم تلخ گشته بود و دلم ریش بود، وحشی بودم و جاهل و در پیشگاهت مانند حیوانی بی‌شعور بودم. [اما حال دریافته‌ام که] من پیوسته با توام، و تو دست راستم را می‌گیری. تو با مشورتِ خویش هدایتم می‌کنی، و پس از آن به جلالم می‌رسانی. در آسمان جز تو کِه را دارم؟ و بر زمین، هیچ چیز را جز تو نمی‌خواهم. تن و دل من ممکن است زائل شود، اما خداست صخرۀ دلم و نصیبم، تا ابد. زیرا براستی آنان که از تو دورند، هلاک خواهند شد؛ و آنان را که به تو خیانت می‌ورزند، نابود خواهی کرد. اما مرا نیکوست که به خدا نزدیک باشم. خداوندگارْ یهوه را پناهگاه خود ساخته‌ام تا همۀ کارهای تو را بازگویم.

مزمور ۱۲۱

چشمان خود را به سوی کوهها برمی‌افرازم؛ یاریِ من از کجا می‌رسد؟ یاری من از سوی خداوند است که آسمان و زمین را آفرید. او نخواهد گذاشت پای تو بلغزد؛ او که حافظ توست، چشم بر هم نخواهد گذاشت! آری، او که حافظ اسرائیل است چشم بر هم نخواهد گذاشت و به خواب نخواهد رفت! خداوند حافظ توست! خداوند به دست راستت سایۀ توست! آفتاب در روز به تو آزار نخواهد رسانید؛ و نه ماهتاب در شب. خداوند تو را از هر بدی حفظ خواهد کرد؛ او حافظ جان تو خواهد بود! خداوند آمد و شد تو را پاس خواهد داشت، از اکنون و تا به ابد!

یوحنا ۱۱:‏۲۸-‏۴۴

این را گفت و رفت و خواهر خود مریم را فرا خوانده، در خلوت به او گفت: «استاد اینجاست و تو را می‌خواند.» مریم چون این را شنید، بی‌درنگ برخاست و نزد او شتافت. عیسی هنوز وارد دهکده نشده بود، بلکه همان‌جا بود که مارتا به دیدارش رفته بود. یهودیانی که با مریم در خانه بودند و او را تسلی می‌دادند، چون دیدند مریم با شتاب برخاست و بیرون رفت، از پی او روانه شدند. گمان می‌کردند بر سر قبر می‌رود تا در آنجا زاری کند. چون مریم به آنجا که عیسی بود رسید و او را دید، به پاهای او افتاد و گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمی‌مرد.» چون عیسی زاری مریم و یهودیانِ همراه او را دید، در روح برآشفت و سخت منقلب گشت. پرسید: «او را کجا گذاشته‌اید؟» گفتند: «سرور ما، بیا و ببین.» اشک از چشمان عیسی سرازیر شد. امّا بعضی گفتند: «آیا کسی که چشمان آن مردِ کور را گشود، نمی‌توانست مانع از مرگ ایلعازَر شود؟» پس یهودیان گفتند: «بنگرید چقدر او را دوست می‌داشت!» سپس عیسی، باز در حالی که برآشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر، غاری بود که بر دهانه‌اش سنگی نهاده بودند. فرمود: «سنگ را بردارید.» مارتا خواهرِ متوفا گفت: «سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش می‌دهد، زیرا چهار روز گذشته است.» عیسی به او گفت: «مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری، جلال خدا را خواهی دید؟» پس سنگ را برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: «پدر، تو را شکر می‌گویم که مرا شنیدی. من می‌دانستم که همیشه مرا می‌شنوی. امّا این را به‌خاطر کسانی گفتم که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستاده‌ای.» این را گفت و سپس به بانگ بلند ندا در‌داد: «ایلعازَر، بیرون بیا!» پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گِرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: «او را باز کنید و بگذارید برود.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *