در نگاه نخست، وعدهٔ عیسی در این قسمت، بازتاب تجربهٔ واقعیِ همیشهٔ ما نیست. بهعبارت ساده، وقتی دعا میکنیم، همیشه چیزی را که میخواهیم بهدست نمیآوریم. بعضی مواقع، آرزوهای تحققنیافته، ناامیدی کودکانه و گذرایی در پی دارند. اما در مواقع دیگر، نتیجهٔ این امر میتواند درد عمیق دعاهای طولانی و صمیمانه برای دخالت خدا باشد که ظاهراً ناشنیده و پاسخنیافته ماندهاند.
عیسی ما را به تأمل بر محبت کسی دعوت میکند که به درگاهش دعا میکنیم. هنگامی که از خدا بهعنوان پدر سخن میگوید، بهجای واژهٔ معمول و رسمیتر و مذهبی اَبینو، کلمهٔ اَبّا را انتخاب میکند. عیسی به شاگردانش تعلیم میدهد که وقتی دعا میکنند، کلمهای را بهکار ببرند که کودک نوپا برای صدا کردنِ پدرش استفاده میکند، کلمهای که هم بر صمیمیت دلالت دارد و هم بر اعتماد.
وقتی شاگردانش دعا میکنند، مجبور نیستند با اصرار آزاردهنده پدرشان را وادار به پاسخگویی کنند. شاگردانش در هنگام دعا میدانند پدری که به درگاهش دعا میکنند، آنها را نمیفریبد و عقرب بهجای تخممرغ به آنها نمیدهد. پدرشان، پدر ما، نیازهای ما را میداند و بیقیدوشرط و بهکمال ما را دوست دارد.
امروز، زمانی که میخواهید و میجویید و میکوبید، چگونه میتوانید حضور فعال محبت خدا را در شرایطی که محرک دعاهای شماست، حتی در دردناکترین و دشوارترین آنها، ببینید؟ درحالیکه میخواهید و میجویید و میکوبید، چگونه میتوانید عطای محبت خدا را از طریق روحالقدس در زندگی امروز خودتان بشناسید؟
Today's Prayer
ای خدای قادر ابدی!
تو به ما خادمانت فیض بخشیدهای
تا به ایمان حقیقی اعتراف کنیم،
جلال تثلیث ابدی را اعلام کنیم،
و در قدرت شکوه الهی، خدای واحد را بپرستیم؛
ما را در ایمان پایدار نگاه دار،
باشد که همواره از تمامی مشکلات در امان مانیم؛
در پسرت و خداوند ما عیسای مسیح،
او که زنده است و با تو پادشاهی میکند،
در اتحاد با روحالقدس،
خدای واحد، از حال تا ابدالآباد.
Bible Study
لوقا ۱۱:۱-۱۳
روزی عیسی در مکانی دعا میکرد. چون فارغ شد، یکی از شاگردانش به او گفت: «ای سرور ما، دعا کردن را به ما بیاموز، همانگونه که یحیی به شاگردانش آموخت.» به ایشان گفت: «هرگاه دعا میکنید، بگویید: «”ای پدر، نام تو مقدّس باد، پادشاهی تو بیاید، نان روزانۀ ما را هر روز به ما عطا فرما. گناهان ما را ببخش، زیرا ما نیز همۀ قرضداران خود را میبخشیم. و ما را در آزمایش میاور.“» سپس به ایشان گفت: «کیست از شما که دوستی داشته باشد، و نیمهشب نزد وی برود و بگوید: ”ای دوست، سه عدد نان به من قرض بده، زیرا یکی از دوستانم از سفر رسیده، و چیزی ندارم تا پیش او بگذارم،“ و او از درون خانه جواب دهد: ”زحمتم مده. در قفل است، و فرزندانم با من در بسترند. نمیتوانم از جای برخیزم و چیزی به تو بدهم.“ به شما میگویم، هرچند بهخاطر دوستی برنخیزد و به او نان ندهد، بهخاطر آبرو بر خواهد خاست و هرآنچه نیاز دارد به او خواهد داد. «پس به شما میگویم، بخواهید که به شما داده خواهد شد؛ بجویید که خواهید یافت؛ بکوبید که در به رویتان گشوده خواهد شد. زیرا هر که بخواهد، به دست آورد؛ و هر که بجوید، یابد؛ و هر که بکوبد، در به رویش گشوده شود. کدامیک از شما پدران، اگر پسرش از او ماهی بخواهد، ماری بدو میبخشد؟ یا اگر تخممرغ بخواهد، عقربی به او عطا میکند؟ حال اگر شما با همۀ بدسیرتیتان میدانید که باید به فرزندان خود هدایای نیکو بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما روحالقدس را به هر که از او بخواهد، عطا خواهد فرمود.»
مزامیر ۱۱۹:۱-۳۲
خوشا به حال آنان که در راستی گام برمیدارند، و از شریعت خداوند پیروی میکنند. خوشا به حال آنان که شهادات او را نگاه میدارند، و به جان و دل او را میجویند. به هیچ روی کجرَوی نمیکنند، بلکه در راههای او گام میزنند. تو احکام خویش را صادر کردهای تا آنها را بهتمامی نگاه داریم. کاش که راههای من مستحکم شود در نگاه داشتن فرایض تو. آنگاه شرمسار نخواهم شد، هنگامی که جمله فرمانهای تو را در نظرِ خود میدارم. تو را با دلی صالح سپاس میگویم، آنگاه که قوانین عادلانۀ تو را فرا میگیرم. فرایض تو را نگاه خواهم داشت، مرا یکسره ترک منما! چگونه مرد جوان راهِ خود را پاک نگاه دارد؟ با نگاه داشتن کلام تو! تو را به جان و دل میجویم؛ مگذار از فرمانهای تو منحرف شوم. کلام تو را در دل خود ذخیره کردهام، تا به تو گناه نورزم! خداوندا تو متبارکی فرایض خود را به من بیاموز. به لبهای خویش بازمیگویم، همۀ قوانینی را که از دهان تو صادر شده است. از پیرویِ قوانین تو شادمان میگردم، چنانکه از به دست آوردن ثروتی عظیم! در احکام تو تأمل میکنم، و راههایت را در نظر خود میدارم. از فرایض تو لذت میبرم؛ کلامت را از یاد نخواهم برد. به خادمت احسان کن تا زنده بمانم و کلامت را نگاه دارم. چشمانم را بگشا تا از شریعت تو شگفتیها ببینم. من بر زمین، غریبم؛ فرمانهای خویش از من پوشیده مدار! جانم از شدتِ اشتیاق به قوانین تو پیوسته در التهاب است! تو متکبرانِ ملعون را توبیخ میکنی، که از فرامین تو انحراف میجویند. ننگ و تحقیر را از من بگردان، زیرا که شهادات تو را نگاه میدارم. حتی اگر حاکمان در نشست خود بر ضد من فتوا دهند، خادمت در فرایض تو تأمل خواهد کرد. نیز شهادات تو مایۀ لذت من است، آنها مشاوران مَنَند. جان من به خاک چسبیده است؛ مطابق کلامت مرا زنده ساز! راههای خود را برشمردم و تو مرا اجابت فرمودی؛ فرایض خویش را به من بیاموز. طریق احکامِ خود را به من بفهمان؛ آنگاه در شگفتیهایت تأمل خواهم کرد. جان من از فرط اندوه گداخته شده است؛ طبق کلامت مرا بر پا دار. راه فریب را از من به دور دار، و شریعت خویش را بر من ارزانی فرما. من طریق وفاداری را برگزیدهام، و قوانین تو را پیش روی خود گذاردهام. خداوندا، به شهادات تو میچسبم؛ مگذار سرافکنده شوم. در طریق فرمانهای تو میدوم، زیرا تو دل مرا وسعت میبخشی.
یوشع ۸:۱-۲۹
آنگاه خداوند به یوشَع گفت: «مترس و هراسان مباش. به پا خیز و تمامی مردان جنگی را با خود برگرفته، به عای حمله کن؛ اینک من پادشاه عای را با مردمش و شهرش و زمینش به دست تو دادهام. با عای و پادشاهش همان کن که با اَریحا و پادشاه آن کردی، جز اینکه میتوانید غنایم و حیواناتش را برای خود به تاراج گیرید. پشت شهر کمین بگذارید.» پس یوشَع و همۀ مردان جنگی به پا خاستند تا به عای برآیند. یوشَع سی هزار تن از مردان دلاور را برگزید و ایشان را شبانه روانه کرد. و به آنان فرمان داده، گفت: «اینک پشت شهر کمین بگذارید و از شهر زیاد دور مشوید و همگی آماده باشید. من و تمامی قومی که همراه منند به شهر نزدیک خواهیم شد و چون مردان عای همچون پیشتر برای رویارویی با ما بیرون آیند، از برابرشان خواهیم گریخت. پس بیرون آمده، تعقیبمان خواهند کرد، تا وقتی که آنها را از شهر دور کرده باشیم. زیرا خواهند گفت: ”این بار نیز همچون قبل از ما میگریزند.“ بنابراین از آنها خواهیم گریخت. آنگاه شما از کمینگاه برخیزید و شهر را تصرف کنید. زیرا یهوه خدایتان آن را به دست شما خواهد داد. و چون شهر را گرفتید، آن را به آتش بکشید. مطابق سخن خداوند عمل کنید. این است فرمان من به شما.» سپس یوشَع ایشان را فرستاد، و آنان به کمینگاه رفتند، و در جایی میان بِیتئیل و عای، در جانب غربی عای، موضع گرفتند. اما یوشَع آن شب را در میان قوم به سر برد. صبح زود، یوشَع برخاسته، قوم را برای جنگ صفآرایی کرد، و او و مشایخ اسرائیل پیشاپیش قوم به سوی عای روانه شدند. تمامی مردان جنگی که همراه او بودند پیش رفته، به شهر نزدیک شدند و به مقابل آن رسیده، در جانب شمالی عای اردو زدند، جایی که میان آنها و عای درّهای بود. یوشَع حدود پنج هزار مرد را برگرفته، آنان را در میان بِیتئیل و عای، در جانب غربی شهر، در کمین نهاد. پس نیروها در جای خود مستقر شدند، متشکل از اردوی اصلی که در شمال شهر بود، و آنانی که پشت شهر به جانب غربی در کمین بودند. اما یوشَع آن شب را در درّه به سر برد. چون پادشاه عای این را دید، او و تمامی قومش، یعنی مردان شهر، صبح زود شتابان برخاستند و برای جنگ با بنیاسرائیل به مکان مقرر که روبهروی عَرَبَه بود، رفتند. اما او نمیدانست که پشت شهر برای او کمین گذاشتهاند. یوشَع و همۀ اسرائیل وانمود کردند که از آنان شکست خوردهاند، و به جانب بیابان گریختند. پس تمامی مردانی که در عای بودند به تعقیب ایشان فرا خوانده شدند. و آنان یوشَع را تعقیب کرده، از شهر دور شدند. هیچ مردی در عای و بِیتئیل باقی نماند که به تعقیب اسرائیل بیرون نرفته باشد. آنان شهر را باز گذاشتند و به تعقیب اسرائیل رفتند. آنگاه خداوند به یوشَع گفت: «نیزهای را که در دست داری به سوی عای دراز کن، زیرا شهر را به دست تو خواهم داد.» پس یوشَع نیزهای را که در دست داشت به سوی شهر دراز کرد. به محض اینکه یوشَع دستش را دراز کرد، مردانی که در کمین بودند بیدرنگ از جای خود برخاستند و دویده، به شهر درآمدند و آن را تصرف کرده، شتابان به آتش کشیدند. مردان عای بر پشت سر نگریسته، دیدند که اینک دود از شهر به آسمان بالا میرود، و دیگر یارای آن نداشتند که به این سو و آن سو بگریزند، زیرا اسرائیلیانی نیز که به سوی بیابان گریخته بودند، بر تعقیبکنندگان برگشتند. چون یوشَع و تمامی اسرائیل دیدند که کمینکنندگان، شهر را گرفتهاند و دود از آن بلند است، برگشتند و بر مردان عای حملهور شدند. پس دیگر اسرائیلیان نیز از شهر به مقابله با مردان عای بیرون آمدند، و مردان عای در میان اسرائیلیان گرفتار آمدند، به گونهای که عدهای از آنها در یک طرف و عدهای در طرف دیگر آنها بودند. اسرائیلیان آنان را از دم تیغ گذراندند و نگذاشتند حتی یک تن زنده بماند یا بگریزد. اما پادشاه عای را زنده گرفتند و نزد یوشَع آوردند. پس از آنکه اسرائیلیان از کشتن همۀ ساکنان عای در دشت و صحرایی که ایشان را در آن تعقیب کرده بودند فارغ شدند، و همۀ آنها به دم شمشیر از پا درآمدند و بهتمامی هلاک گشتند، جملگی به عای بازگشتند و ساکنان آنجا را نیز از دم تیغ گذراندند. همۀ آنانی که در آن روز از مرد و زن کشته شدند دوازده هزار تن بودند، یعنی تمامی ساکنان عای. اما یوشَع دست خود را که بدان نیزه را دراز کرده بود پس نکشید، تا آنگاه که تمامی ساکنان عای را به نابودی کامل سپرد. اسرائیلیان بنا به فرمان خداوند به یوشَع، فقط حیوانات و غنایم شهر را برای خود به تاراج بردند. پس یوشَع عای را سوزانید و آن را به تلی ابدی بدل ساخت، به ویرانهای که تا به امروز باقی است. و پادشاه عای را تا شامگاه بر درختی آویخت و شامگاهان دستور داد تا جسدش را از درخت فرود آورند و در مدخل دروازۀ شهر افکنند. و بر آن تودهای عظیم از سنگ بر پا داشتند که تا به امروز باقی است.