Today's word: لوقا ۲۰:‏۲۰-‏۲۶ | Bible Study: مزامیر ۱۳۹۱ سموئیل ۳:‏۱-‏۴:‏۱آ

شبان مشهور آمریکایی یوجین پترسن نوشته است: «حکمت یعنی هنر زندگی ماهرانه در شرایط واقعیِ زندگی.»
در این متن، حکمت ماهرانهٔ عیسی بر نیرنگ جاسوسانی که از طرف مقامات مذهبی برای پرسش از او آمده‌اند، غلبه می‌یابد و آن را خلع‌سلاح می‌کند. در این ماجرا علی‌رغم ترفند چاپلوسانه، خصومت را می‌توان حس کرد. این پرسش، وفاداری عیسی را زیر سؤال می‌برد؛ آیا او در کنار روم ایستاده است یا اورشلیم؟ او با طرح آزمونی دربارهٔ مالیات سرانهٔ منفور، مالیاتی که نشانهٔ تبعیت اسرائیل از روم است، پاسخ می‌دهد. استدلال مخالفانش این بود که به هر روشی پاسخ دهد، مطرود و دچار مشکل می‌شود.

عیسی دوگانه‌انگاری پشت این پرسش‌ها را رد می‌کند. او مجبور نمی‌شود به پرسش «این یا آن؟» که برای به دام انداختنش طرح شده بود، پاسخ دهد. عیسی نه با حکومت همکاری می‌کند نه جانب انقلاب یهودیان غیور را می‌گیرد. عیسی می‌گوید که زمین از آنِ خداست. هر چیزی هم که متعلق به قیصر است، از آنِ خداست. مسیحیان به مشارکت در جهان فرا خوانده شده‌اند و در همان حال که محدودیت حقوق قیصر را تصدیق می‌کنند، دیون دولتی خود را می‌پردازند.

بخش اعظم گفتمان عمومی کنونی نیز به همین اندازه خصمانه، قطبی و دوگانه‌انگارانه است. حتی ممکن است آن را در دیگر روابط و گفت‌وگوهایمان نیز بیابیم. عیسی در رویارویی با مخالفت، با حکمتی سخن می‌گوید که تفکر پارتیزانی را به چالش می‌کشد و پادشاهی خدا را آشکار می‌سازد. ما چگونه می‌توانیم در شرایط واقعیِ زندگی، این‌گونه عمل کنیم؟

Today's Prayer

ای خدای قادر و لایزال
که با روحت تمام بدن کلیسا
اداره و تقدیس می‌شود!
دعای ما را بشنو که برای همهٔ قوم وفادارت به حضورت می‌آوریم،
باشد که در رسالت و خدمت‌شان
در تقدس و حقیقت، تو را خدمت کنند
برای جلال نامت؛
در خداوند و نجات‌دهنده‌مان عیسای مسیح،
او که زنده است و با تو پادشاهی می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
خدای واحد، از حال تا ابدالآباد.

Bible Study

لوقا ۲۰:‏۲۰-‏۲۶

پس عیسی را زیر نظر گرفتند و جاسوسانی نزد او فرستادند که خود را صدیق جلوه می‌دادند. آنها در پی این بودند که از سخنان عیسی دستاویزی برای تسلیم او به قدرت و اقتدار والی بیابند. پس جاسوسان از او پرسیدند: «استاد، می‌دانیم که تو حقیقت را بیان می‌کنی و تعلیم می‌دهی، و از کسی جانبداری نمی‌کنی، بلکه راه خدا را به‌درستی می‌آموزانی. آیا پرداخت خَراج به قیصر بر ما رواست یا نه؟» امّا او به نیرنگ ایشان پی برد و گفت: «دیناری به من نشان دهید. نقش و نام روی این سکه از آنِ کیست؟» پاسخ دادند: «از آنِ قیصر.» به آنها گفت: «مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا!» بدین‌سان، نتوانستند در حضور مردم او را با گفته‌هایش به دام اندازند، و در شگفت از پاسخ او، خاموش ماندند.

مزامیر ۱۳۹

خداوندا، تو مرا آزموده و شناخته‌ای. تو از نشستن و برخاستنم آگاهی، و اندیشه‌هایم را از دور می‌دانی. تو راه رفتن و آرمیدنم را سنجیده‌ای، و با همۀ راههایم آشنایی. حتی پیش از آنکه سخنی بر زبانم آید تو، ای خداوند، به تمامی از آن آگاهی. از پیش و از پس احاطه‌ام کرده‌ای، و دست خویش را بر من نهاده‌ای. چنین دانشی برایم بس شگفت‌انگیز است، و چنان والا که بدان نتوانم رسید. از روح تو کجا بروم؟ از حضور تو کجا بگریزم؟ اگر به آسمان فرا روم، تو آنجایی، و اگر در هاویه بستر بگسترم، تو آنجا نیز هستی! اگر بر بالهای سحر پرواز کنم، و در دوردست‌ترین کرانهای دریا قرار گزینم، حتی آنجا نیز دست تو مرا راهنما خواهد بود، و دست راستت مرا خواهد گرفت. اگر گویم: «بی‌گمان تاریکی مرا پنهان خواهد کرد، و نورِ گرداگردم به شب بدل خواهد شد»، اما حتی تاریکی نیز نزد تو تاریک نیست، بلکه شب همچون روزْ روشن است؛ چراکه تاریکی و روشنایی نزد تو یکسان است. زیرا باطن مرا تو آفریدی؛ تو مرا در رَحِم مادرم در هم تنیدی. تو را سپاس می‌گویم، زیرا عجیب و مَهیب ساخته شده‌ام؛ اعمال تو شگفت‌انگیزند، جان من این را نیک می‌داند. استخوانبندی‌ام از تو پنهان نبود، چون در نهان ساخته می‌شدم. آنگاه که در ژرفای زمین تنیده می‌شدم، دیدگانت کالبد شکل ناگرفتۀ مرا می‌دید. همۀ روزهایی که برایم رقم زده شد در کتاب تو ثبت گردید، پیش از آنکه هیچ‌یک هنوز پدید آمده باشد. خدایا، اندیشه‌های تو برایم چه ارجمند است! جملۀ آنها چه عظیم است! اگر بخواهم آنها را بر‌شمارم، از دانه‌های شن فزونتر است. وقتی که بیدار می‌شوم، هنوز با تو‌ام. خدایا، کاش که شریران را می‌کشتی! ای مردمان خون‌ریز، از من دور شوید! اینان به نیت بد از تو سخن می‌گویند؛ دشمنانت نام تو را به باطل می‌برند. خداوندا، آیا از آنان که از تو نفرت دارند، متنفر نیستم، و از آنان که علیه تو برمی‌خیزند، کراهت ندارم؟ آری، با نفرت کامل از آنان متنفرم، و ایشان را دشمن خویش می‌شمارم. خدایا مرا بیازما و دلم را بشناس؛ مرا امتحان کن و دغدغه‌هایم را بدان. ببین که آیا در من راه اندوهبار هست، و به راه جاودانی هدایتم فرما.

۱ سموئیل ۳:‏۱-‏۴:‏۱آ

آن پسر، سموئیل، زیر نظر عیلی، خداوند را خدمت می‌کرد. کلام خداوند در آن روزها نادر بود و رؤیا غیرمعمول. در آن زمان، شبی عیلی که چشمانش رفته رفته تار می‌شد و نمی‌توانست ببیند، در جای خود خفته بود. چراغ خدا هنوز خاموش نشده بود، و سموئیل در معبد خداوند، در محل صندوق خدا، خوابیده بود. در آن هنگام، خداوند سموئیل را صدا زد و او پاسخ داد: «بلی، گوش به فرمانم!» و نزد عیلی دوید و گفت: «بلی، گوش به فرمانم! زیرا که مرا خواندی.» اما عیلی گفت: «من تو را نخواندم؛ بازگرد و بخواب.» پس او بازگشت و خوابید. خداوند دیگر بار او را صدا زد: «سموئیل!» و سموئیل برخاست و نزد عیلی رفت و گفت: «بلی، گوش به فرمانم! زیرا که مرا خواندی.» گفت: «پسرم، من تو را نخواندم؛ بازگرد و بخواب.» سموئیل هنوز خداوند را نمی‌شناخت و کلام خداوند تا آن زمان بر او آشکار نشده بود. پس خداوند سموئیل را برای بار سوّم صدا زد. و او برخاسته، نزد عیلی رفت و گفت: «بلی، گوش به فرمانم! زیرا که مرا خواندی.» آنگاه عیلی دریافت خداوند است که پسر را می‌خواند. پس به سموئیل گفت: «برو و بخواب. اگر تو را خواند، بگو، ”خداوندا، بفرما که خدمتگزارت می‌شنود.“» پس سموئیل رفت و در جای خود خوابید. و خداوند آمده، بایستاد و همچون دفعات پیش ندا کرده، گفت: «سموئیل! سموئیل!» سموئیل پاسخ داد: «بفرما که خدمتگزارت می‌شنود.» پس خداوند به سموئیل گفت: «اینک من کاری در اسرائیل خواهم کرد که هر که بشنود، گوشهایش صدا کند. در آن روز هرآنچه دربارۀ خاندان عیلی گفتم، از آغاز تا انجام به عمل خواهم آورد. زیرا به او گفتم که بر خاندان او به سبب گناهی که می‌داند، تا به ابد داوری خواهم کرد، از آن رو که پسرانش بر خود لعنت آوردند و او ایشان را بازنداشت. بنابراین، برای خاندان عیلی قسم خوردم که گناه آن خاندان تا به ابد با قربانی یا هدیه کفّاره نخواهد شد.» پس سموئیل تا بامداد خوابید و آنگاه درهای خانۀ خداوند را گشود. او بیم داشت رؤیا را برای عیلی بازگوید. اما عیلی او را فرا خواند و گفت: «سموئیل، پسرم.» سموئیل پاسخ داد: «بلی، گوش به فرمانم!» عیلی پرسید: «با تو چه گفت؟ آن را از من پنهان مدار. خدا تو را سخت مجازات کند اگر از تمامی آنچه به تو گفته است، چیزی از من پنهان داری.» پس سموئیل همه چیز را به او گفت و هیچ چیز را از او پنهان نداشت. عیلی گفت: «خداوند است؛ آنچه در نظرش نیکوست، بکند.» سموئیل بزرگ می‌شد و خداوند با او می‌بود و نمی‌گذاشت هیچ‌یک از سخنانش بر زمین افتد. و تمامی اسرائیل از دان تا بِئِرشِبَع دانستند که سموئیل برقرار شده است تا نبی خداوند باشد. و خداوند به دفعات در شیلوه ظاهر می‌شد، زیرا خداوند در شیلوه خویشتن را به واسطۀ کلام خداوند بر سموئیل ظاهر می‌ساخت.
و کلام سموئیل به تمامی اسرائیل می‌رسید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *