نتیجۀ واضح داستان، عناصری از پانتومیم را در خود دارد. این کوره (که احتمالاً کورۀ آجرپزی بود)، بیش از حد داغ شده بود؛ قویترین جنگاوران لشگر پادشاه بدون آنکه حتی لباس این سه دوست را از تنشان به در کنند، ایشان را در بند کردند؛ شعلههای مهیب، جنگاوران را کشتند، درحالیکه سه زندانی بدون هیچ گزندی درون آتش راه میرفتند؛ پادشاه که از حفرهای کناری یا دودکش، درون کوره را مینگریست، وجودی اسرارآمیز را دید که به نظر یک فرشته بود و در کنار آن سه، در آتش راه میرفت. به نظر میرسد تنها پادشاه این نفر چهارم را دید، و از آنجا که باور آنچه میدید برایش سخت بود، پیش از بیرون آوردن آن سه نفر از کوره، تعداد زندانیان را جویا شد. مردم در آنجا جمع شده بودند تا آنها را بررسی کنند، اما متوجه شدند که آنها هیچ صدمهای ندیدهاند و حتی بوی آتش هم نمیدهند.
اما چگونه میشد به بزرگان اقوام مختلف که آنجا مبهوت مانده بودند، پاسخ داد؟ پادشاه که دیگر وجهۀ خود را از دست داده بود، رهایی این سه دوست را که توسط خدا به انجام رسیده بود، متبارک خواند و ایمان ایشان را در هنگام رویارویی با مرگ، ستود. سپس به آن سه، امان داد و دستور داد تا خدای یهودیان نیز- البته در کنار دیگر خدایان خود- هرگز مورد بیاحترامی قرار نگیرد.
«شعر سه مرد جوان» که در بخش آپوکریفاییِ کتاب دانیال قرار دارد، داستان را از دیدگاه آن سه تن، تکمیل میکند. آنان در کوره، سرود سر داده و پس از بیرون آمدن نیز خدا را متبارک خوانده بودند. شعر آنان بعدها الهامبخش سرود «بندیکت» شد که در کتاب دعای عمومی بهعنوان یکی از عبادتهای صبحگاهی در نظر گرفته شده و آهنگسازان متعددی آن را در قطعات مختلف به نظم درآوردهاند. این سه نفر الگویی بودند که برای همیشه در خاطر کلیسا زنده خواهند ماند.
Today's Prayer
ای خدای قادر مطلق و جاودانی،
تو شعلۀ محبت را در قلبهای مقدسان برافروختهای:
ایمان و توان محبت آنان را به ما نیز عطا کن،
تا هنگام شادی در پیروزیهایشان،
بتوانیم با الگو گرفتن و مشارکت آنان تقویت یابیم؛
در نام پسر تو و سرورمان عیسای مسیح،
که زنده است و با تو حکومت میکند،
در اتحاد با روحالقدس،
یک خدا، از حال تا ابدالآباد.
Bible Study
دانیال ۳:۱۹ تا آخر
آنگاه نبوکدنصر از خشم مملو گردید و حالت چهرهاش بر شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو دگرگون شد. پس دستور داد کوره را از حدِ معمول هفت چندان داغتر کنند. او شماری از قویترین جنگاوران لشکر خود را امر فرمود که شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو را ببندند تا ایشان را به درون کورۀ آتشِ سوزان افکنند. پس آن مردان را با رداها و شلوارها و دستارها و دیگر جامههایشان، بستند و به میان کورۀ آتشِ سوزان افکندند. فرمان پادشاه چنان سخت بود و کورۀ آتش چنان سوزان که شعلههای آتش کسانی را که شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو را میبردند، کشت. و این سه مرد، یعنی شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو در حالی که بسته شده بودند، به میان کورۀ آتش سوزان افتادند. آنگاه نبوکدنصرِ پادشاه در شگفت شد و شتابان از جا برخاسته، از مشاوران خود پرسید: «آیا سه مرد را نبستیم و به درون آتش نیفکندیم؟» آنها در پاسخ پادشاه گفتند: «درست است، پادشاها.» گفت: «اما من چهار مرد میبینم که رها از بندها در میان آتش گام میزنند و گزندی به ایشان نرسیده است؛ و سیمای چهارمین شبیه پسر خدا است!» سپس نبوکدنصر به دهانۀ کورۀ آتشِ سوزان نزدیک آمد و گفت: «شَدرَک، میشَک و عَبِدنِغو، ای خدمتگزاران خدای متعال، بیرون شوید و به اینجا آیید!» پس شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو از میان آتش بیرون آمدند. آنگاه ساتْراپها و رئیسان و والیان و مشاورانِ پادشاه گرد هم آمدند و این مردان را دیدند که نه آتش به بدنهایشان گزندی رسانده بود، نه مویی از سرشان سوخته بود، نه رداهایشان تغییری کرده بود و نه حتی بوی آتش به ایشان رسیده بود. پس نبوکدنصر گفت: «متبارک باد خدای شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو که فرشتۀ خود را فرستاد و خدمتگزارانش را که بر او توکل داشتند، رهایی بخشید! آنان از فرمان پادشاه سر پیچیدند و بدنهای خویش را تسلیم کردند تا خدایی دیگر جز خدای خود را پرستش و سَجده نکنند. پس فرمانی صادر کردم که هر کس، از هر قوم و ملت و زبان، که بر ضد خدای شَدرَک، میشَک و عَبِدنِغو سخنی بگوید، پاره پاره شود و خانهاش به ویرانهای بدل گردد، زیرا خدایی دیگر نیست که اینچنین رهایی تواند داد.» و پادشاه، شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو را در ولایت بابِل کامروا ساخت.'
مزامیر ۱۶
خدایا، مرا محافظت فرما، زیرا که در تو پناه جُستهام. خداوند را گفتم: «تویی خداوندگار من؛ جز تو مرا چیز نیکویی نیست!» و اما مقدسینی که بر زمینند، آنانند والامرتبگانی که همۀ خوشی من در ایشان است. غمهای کسانی که در پی خدایی دیگر میشتابند، بسیار خواهد شد؛ هدایای خونی ایشان را نخواهم ریخت و نامشان را بر زبان نخواهم آورد. خداوندا، تویی نصیبِ مقرر و پیالۀ من؛ تو سهم مرا نگاه میداری. حدود من به جاهای دلپذیر افتاده است؛ میراثی دلانگیز به من رسیده. خداوند را که به من مشورت میدهد، متبارک میخوانم؛ شبانگاه نیز دلم مرا تأدیب میکند. خداوند را همواره پیش روی خود میدارم. چون بر دست راست من است، جنبش نخواهم خورد. از این رو دلم شادمان است و تمام وجودم در وجد؛ پیکرم نیز در امنیت ساکن خواهد بود. زیرا جانم را در هاویه وا نخواهی نهاد، و نخواهی گذاشت سرسپردۀ تو فساد را ببیند. تو راه حیات را به من خواهی آموخت؛ در حضور تو کمال شادی است، و به دست راست تو لذتها تا ابدالآباد!'
مکاشفه ۳:۱۴ تا آخر
«به فرشتۀ کلیسای لائودیکیه بنویس: «آن آمین، آن شاهد امین و راست، آن که مبدأ آفرینش خداست، چنین میگوید: اعمال تو را میدانم؛ میدانم که نه سردی و نه گرم. و کاش یا این بودی یا آن. امّا چون ولرمی، نه گرم و نه سرد، چیزی نمانده که تو را چون تف از دهان بیرون بیندازم. میگویی: ”دولتمندم؛ مال اندوختهام و به چیزی محتاج نیستم.“ و غافلی که تیرهبخت و اسفانگیز و مستمند و کور و عریانی. تو را پند میدهم که زرِ نابِ گذشته از آتش از من بخری تا دولتمند شوی؛ و جامههای سفید، تا به تن کنی و عریانی شرمآورت دیده نشود؛ و مرهم، تا بر چشمان خود بگذاری و بینا شوی. «من کسانی را توبیخ و تأدیب میکنم که دوستشان میدارم. پس به غیرت بیا و توبه کن. هان بر در ایستاده میکوبم. کسی اگر صدای مرا بشنود و در به رویم بگشاید، به درون خواهم آمد و با او همسفره خواهم شد و او با من. «هر که غالب آید، او را حق نشستن با من بر تخت خودم خواهم بخشید، همانگونه که من غالب آمدم و با پدرم بر تخت او نشستم. آن که گوش دارد بشنود که روح به کلیساها چه میگوید.»'