Today's word: اول یوحنا ۳:‏۱-‏۳ | Bible Study: مزمور ۲۷مزمور۱۵۰اول پادشاهان ۱۹:‏۱-‏۱۶

تبدیل هیئت خداوندگار ما

«و سرانجام، او را خواهیم دید، از طریق محبت نجات‌بخش خودِ او.» این بخشی از یکی از سرودهای عید میلاد است که هر سال می‌سراییم، اما آیا تشخیص می‌دهیم که این ادعا واقعاً چقدر شگفت‌انگیز است؟ از هم‌اکنون خدا ما را برادران و خواهران عیسی می‌داند. «اینک فرزندان خداییم.» موضوع تا اینجا بسیار دلپذیر است. اما وعده‌ای که در نامه‌ی اول یوحنا آمده، از این نیز فراتر می‌رود. می‌فرماید که روزی عیسی را همانگونه که هست خواهیم دید، و به همین دلیل، ما نیز «مانند او خواهیم بود.» (لحظه‌ای مکث برای درک مطلب.) در اینجا یک سوال بدیهی مطرح می‌شود، و آن اینکه عیسی به چه شکل خواهد بود؟ اما در این مورد هیچ نمی‌دانیم. رویداد تبدیل هیئت به آن سه شاگرد نگاهی اجمالی و بسیار کوتاه از هویت حقیقی عیسی ارائه داد. ایشان در آن لحظات کوتاه دیدند که او، هم متعلق به آسمان است و هم متعلق به زمین. این وعده‌ای بود درباره‌ی واقعیت نوین نهایی، درباره‌ی آن زمان که هر دو عالم، یعنی آسمان و زمین، در یکدیگر درآمیزند. لذا آیا این بدان معناست که ما خودمان خواهیم بود (زمینی)، اما در حد بی‌نهایت (آسمانی)؟ آیا بدان معناست که از هر چیز ارزشمند در این عالم (زمین) تمتع و بهره خواهیم برد، اما در آن شکل و حالتی که این چیزها تبدیل یافته باشند به آنچه بطور غایی مقدر بود باشند (آسمانی)؟ آیا بدان معناست که مانند او محبت خواهیم کرد؟ ما قادر به درک این امور نیستیم. اما کاری که در این فاصله قادریم انجام دهیم، این‌ است که تمرین کنیم مسیح را آنگونه که هست ببینیم؛ می‌توانیم تمرین کنیم که نگاه‌مان را در کدام مسیر ثابت نگاه داریم.

Today's Prayer

ای پدر ما که در آسمانی،
که پسرت، عیسای مسیح، بر آن کوه مقدس، در حضور شاهدان برگزیده،
به گونه‌ای عالی تبدیل هیئت یافت،
و درباره‌ی خروجش که قرار بود در اورشلیم به‌عمل آوَرَد، سخن گفت،
به ما قوت عطا فرما تا صدایش را بشنویم و صلیب خود را حمل کنیم،
تا در عالم آینده قادر شویم او را آن‌گونه که هست ببینیم؛
هم ‌او که با تو زنده است و سلطنت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، اکنون و تا ابدالآباد.

Bible Study

اول یوحنا ۳:‏۱-‏۳

ببینید پدر چه محبتی به ما ارزانی داشته است تا فرزندان خدا خوانده شویم! و چنین نیز هستیم! از همین روست که دنیا ما را نمی‌شناسد، چرا که او را نشناخت. ای عزیزان، اینک فرزندانِ خداییم، ولی آنچه خواهیم بود هنوز آشکار نشده است. امّا می‌دانیم آنگاه که او ظهور کند، مانند او خواهیم بود، چون او را چنانکه هست خواهیم دید. هر که چنین امیدی بر وی دارد، خود را پاک می‌سازد، چنانکه او پاک است.

مزمور ۲۷

خداوند نور من و نجات من است؛ از که بترسم؟ خداوند پناهگاه جان من است؛ از که هراسان شوم؟ چون بدکاران بر من هجوم آورند تا گوشت تنم را بخورند، چون خصمان و دشمنانم بر من بتازند، آنانند که می‌لغزند و می‌افتند. اگر لشگری به مقابله با من اردو زند، دلم نخواهد ترسید؛ اگر جنگ بر من بر پا شود در آن نیز اطمینان خواهم داشت. یک چیز از خداوند خواسته‌ام، و در پی آن خواهم بود: که همۀ روزهای زندگی‌ام در خانۀ خداوند ساکن باشم، تا بر زیبایی خداوند چشم بدوزم و در معبدش، پاسخم را بجویم. زیرا در روز بلا مرا در سایبان خود پنهان خواهد کرد، و در پوشش خیمۀ خویش مخفی خواهد ساخت، و بر صخره، در جای بلندم قرار خواهد داد. آنگاه سرم بر دشمنانِ گرداگردم افراشته خواهد شد، و با فریادهای شادی در خیمۀ او قربانی خواهم کرد؛ و برای خداوند خواهم سرایید و خواهم نواخت. خداوندا، چون بخوانم، آوازم را بشنو؛ مرا فیض ببخشا و اجابتم فرما. ای دل من، او به تو گفته است: «روی مرا بجوی!» خداوندا، روی تو را خواهم جُست. روی خویش از من پنهان مکن، و خدمتگزارت را خشمگینانه برمگردان؛ ای که یاور من بوده‌ای. ای خدای نجات من، طردم مکن و ترکم منما. اگرچه پدر و مادرم ترکم کنند، خداوند مرا خواهد پذیرفت. خداوندا، راه خود را به من بیاموز، و به سبب دشمنانم مرا به راه هموار هدایت فرما. به آرزوی خصمانم تسلیمم مکن، زیرا شاهدان دروغین بر من برخاسته‌اند، که خشونت را برمی‌دمند. اما من باور دارم که نیکویی خداوند را در زمین زندگان خواهم دید. برای خداوند انتظار بکش، نیرومند باش و دل قوی دار؛ آری، منتظر خداوند باش!

مزمور۱۵۰

هللویاه! خدا را در قُدسش بستایید! او را در فَلَکِ پرقدرتش بستایید! او را به سبب کارهای مقتدرانه‌اش بستایید! او را فراخور عظمتِ بسیارش بستایید! او را با نوای کَرِنا بستایید! او را با چنگ و بربط بستایید! او را با دف و رقص بستایید! او را با سازهای زِهی و نی بستایید! او را با سَنجها بستایید! او را با سَنجهای بلندآوا بستایید! هر چه جان دارد خداوند را بستاید! هللویاه!

اول پادشاهان ۱۹:‏۱-‏۱۶

اَخاب ایزابل را از هرآنچه ایلیا کرده بود و اینکه چگونه تمامی انبیا را به شمشیر کشته بود، آگاه ساخت. پس ایزابل قاصدی نزد ایلیا فرستاده، گفت: «خدایان مرا سخت مجازات کنند اگر تا فردا نزدیک همین وقت، جان تو را مانند جان یکی از کشتگان نسازم.» ایلیا ترسید و برخاسته، از بیم جان خود پا به فرار گذاشت. او به بِئِرشِبَع در یهودا رسید و خدمتگزارش را در آنجا واگذاشت. اما خود سفری یک روزه به بیابان کرد و رفته، زیر درخت اَردَجی نشست و آرزوی مرگ کرد و گفت: «ای خداوند، دیگر بس است! جان مرا بگیر زیرا که از پدرانم بهتر نیستم.» سپس زیر درخت اَردَج دراز کشید و به خواب رفت. اینک فرشته‌ای او را لمس کرد و بدو گفت: «برخیز و بخور.» چون نگریست، اینک کنار سرش قرص نانی پخته بر سنگهای داغ، و کوزه‌ای آب بود. پس خورد و نوشید و باز دراز کشید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *