Today's word: اعمال ۵:‏۱۲-‏۲۶ | Bible Study: مزمور ۵۵دوم سموئیل، فصل ۱

اکنون قدرت شفابخش مسیحِ قیام‌ کرده شروع به جهش کرده است. حتی قرارگرفتن در سایه‌ی پطرس نیز کافی بود، زیرا وی مدت‌ها با عیسی به ‌سر برده بود. مردم هجوم می‌آوردند تا شفا یابند (آیه‌ی ۱۶) و «شمار بس فزونتری» به جمع ایمانداران می‌پیوستند. حالا وقت آن بود که مقامات موضع بگیرند. متاسفانه ایشان متوجه نبودند با چه چیزی مخالفت می‌کنند. سودی نداشت قدرت خدا را در حبس نگاه دارند. فرشتگان می‌آیند و آن را بیرون می‌آورند. و فرشته این بار به رسولان گفت که به معبد بازگردند و «پیام کامل این حیات را به مردم بگویند». «این حیات»! چه توصیف عجیبی از آنچه که هنوز «طریقت» (اعمال ۹:‏۲) نشده بود، و چقدر کمتر «مسیحیت» (اعمال ۱۰:‏۲۶). آن یک روش زندگی بود، یک نهضت، یک رویکرد متفاوت به زندگی و ایمان، که ریشه در زندگی و مرگ و حیات نوین عیسی داشت، و تجلی‌اش را می‌شد در دعا، مالکیت اشتراکی، پاره‌کردن نان، مراقبت از یکدیگر، شفا، و بازگوکردن ماجرای انجیل مشاهده کرد. تلاش عبثی بود که برای همیشه مانع چنین نیروی محرکه‌ای شد. ممکن نبود «این حیات» را متوقف ساخت. این نکته امروز نیز صدق می‌کند، وقتی ما مسیحیان به فراسوی رویای مغرب ‌زمین با مذهبی بعنوان امری اضافی می‌رویم، و بجای آن، شاگردی کامل و ریشه‌ای ناشی از «این حیات» را پیشه‌ی خود می‌سازیم. باز هم هیچ‌ زمانی مانند امروز نیست.

Today's Prayer

خداوندا، باشد که گوش‌های پر از رحمت تو
به روی دعاهای خدمتگزاران فروتنت گشوده باشد؛
و درخواست‌هایشان را اجابت بفرمایی.
در دلشان بگذار تا چیزهایی را بطلبند که موجب خشنودی توست؛
به‌واسطه‌ی عیسای مسیح، پسرت و خداوندگار ما،
که با تو زنده است و سلطنت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، اکنون و تا ابدالآباد.

Bible Study

اعمال ۵:‏۱۲-‏۲۶

آیات و معجزات بسیار به دست رسولان در میان قوم به ظهور می‌رسید و ایمانداران همگی یکدل در ایوان سلیمان گرد می‌آمدند. امّا از دیگران کسی جرأت نمی‌کرد به آنها نزدیک شود، هر‌چند مردمان همگی ایشان را بسیار محترم می‌داشتند. شمار بس فزونتری از مردان و زنان ایمان آورده، به خداوند می‌پیوستند، تا جایی که حتی بیماران را به میدانهای شهر می‌آوردند و آنان را بر بسترها و تختها می‌خواباندند تا چون پطرس از آنجا می‌گذرد، دست‌کم سایه‌اش بر برخی از آنان افتد. نیز مردم دسته‌دسته از شهرهای اطراف اورشلیم می‌آمدند و بیماران و رنجدیدگانِ ارواح پلید را می‌آوردند، و همه شفا می‌یافتند. امّا کاهن اعظم و همۀ همکارانش که از فرقۀ صَدّوقی بودند، از فرط حسد دست به کار شدند ولی شب‌هنگام، فرشتۀ خداوند درهای زندان را گشود و ایشان را بیرون آورد و رسولان را گرفته، به زندان عمومی افکندند. و گفت: «بروید و در معبد بایستید و پیام کامل این حیات را به مردم بگویید.» پس سحرگاهان بنا بر آنچه بدیشان گفته شده بود به معبد درآمدند و به تعلیم مردم پرداختند. چون کاهن اعظم و همکارانش آمدند، اهل شورا و تمامی مشایخ اسرائیل را فرا خواندند و کسانی فرستادند تا رسولان را از زندان بیاورند. امّا چون مأموران وارد زندان شدند، رسولان را نیافتند. پس بازگشته، خبر دادند که «درهای زندان محکم بسته بود و نگهبانان نیز مقابل درها ایستاده بودند. ولی چون درها را گشودیم، هیچ‌کس را در زندان نیافتیم.» با شنیدن این خبر، فرماندۀ نگهبانانِ معبد و سران کاهنان حیران مانده، به فکر فرو رفتند که «عاقبت این کار چه خواهد شد؟» در این هنگام، کسی آمد و به آنها خبر داده، گفت: «آنها که به زندانشان افکنده بودید، اکنون در معبد ایستاده‌اند و مردم را تعلیم می‌دهند.»

مزمور ۵۵

خدایا، به دعایم گوش فرا ده، و خود را از فریادِ التماسم پنهان مکن؛ به من گوش بسپار و اجابتم فرما. در شکایت خود بی‌قرارم، و ناله برمی‌آورم، از آواز دشمن، و بیداد شریران؛ زیرا که رنجم می‌دهند و خشمگینانه بر من دشمنی می‌ورزند. دل در سینه‌ام به درد آمده، و رعب و وحشتِ مرگ بر من مستولی شده است. ترس و لرز مرا درگرفته، و دهشت بر من چیره گشته است! با خود گفتم: «کاش مرا بالهای کبوتر بود، تا پرواز کرده، می‌آسودم؛ آری، به دوردستها می‌گریختم و در صحرا مأوا می‌گزیدم؛ سِلاه به سوی پناهگاهی می‌شتافتم، به دور از تندباد و توفان!» خداوندگارا، شریران را هلاک کن، و زبانشان را مشوش گردان، زیرا که در شهر خشونت و نزاع می‌بینم. روز و شب بر حصارهایش می‌گردند، و جنایت و شرارت در درون آن است. ویرانگری در میان آن غوغا می‌کند، و ظلم و تقلب از میدان آن دور نمی‌شود. زیرا دشمنِ من نیست که بر من طعنه می‌زند، وگرنه تاب می‌آوردم؛ و بدخواه من نیست که در برابرم قد برمی‌افرازد، وگرنه از او پنهان می‌شدم. بلکه تویی! مرد همتای من، یار خالص و دوست نزدیکم، که روزگاری با هم رفاقتی شیرین داشتیم، آنگاه که با انبوه جمعیت در خانۀ خدا گام می‌زدیم. مرگ بر ایشان ناگهان بیاید، و زنده به گور فرو روند. زیرا شرارت در مسکنهای ایشان و در میانشان است. اما من خدا را می‌خوانم، و خداوند مرا نجات می‌دهد. شبانگاه و بامداد و نیمروز شِکْوِه و ناله می‌کنم؛ و او صدایم را می‌شنود. جانم را از جنگی که بر من بر پا شده است به سلامتی فدیه می‌دهد؛ زیرا که بسیاری بر ضد منند. خدا، که از ازل جلوس فرموده است، خواهد شنید و خوارشان خواهد ساخت؛ سِلاه زیرا تغییر نمی‌کنند و ترسی از خدا ندارند. همقطار من دست خویش بر دوستان خود بلند کرده، و پیمان خود را شکسته است. زبانش چرب و نرم است، اما دلش خواهان جنگ است! سخنش از روغن ملایمتر است، لیکن شمشیری برهنه است. نگرانی خود را به خداوند بسپار، که او تکیه‌گاه تو خواهد بود؛ او هرگز نخواهد گذاشت پارسایان جنبش خورند. تو خدایا، شریران را به گودال نابودی فرو خواهی آورد؛ مردمان خون‌ریز و خیانت‌پیشه، حتی نیمِ عمر خود را نیز به سر نخواهند رسانید! اما من، بر تو توکل خواهم کرد.

دوم سموئیل، فصل ۱

پس از مرگ شائول، چون داوود از شکست عَمالیقیان بازگشت، دو روز در صِقلَغ توقف نمود. در روز سوّم، ناگاه مردی با جامۀ دریده و خاک بر سر ریخته، از اردوگاهِ شائول آمد. چون نزد داوود رسید، به روی درافتاده، تعظیم کرد. داوود از او پرسید: «از کجا می‌آیی؟» مرد پاسخ داد: «از اردوگاه اسرائیل گریخته‌ام.» داوود گفت: «جریان امر را برایم بازگو.» گفت: «لشکریان از جنگ گریختند و بسیاری از ایشان نیز افتادند و مردند. شائول و پسرش یوناتان نیز مرده‌اند.» پس داوود به مرد جوانی که این خبر را آورده بود، گفت: «از کجا می‌دانی شائول و پسرش یوناتان مرده‌اند؟» مرد جوان پاسخ داد: «بر حسب اتفاق بر کوهِ جِلبواَع بودم که دیدم شائول بر نیزۀ خود تکیه زده، و ارابه‌ها و سواران دشمن هر دم به او نزدیکتر می‌شوند. چون شائول به عقب خود نگریست، مرا دید و مرا خواند. گفتم: ”گوش به فرمانم.“ پس مرا گفت: ”تمنا اینکه بر فرازم بایستی و مرا بکُشی. زیرا دردی جانکاه بر من چیره گشته، اما هنوز جان در بدنم باقیست.“ پرسید: ”کیستی؟“ گفتم: ”یک عَمالیقی.“ پس بر فرازش ایستاده، او را کشتم، زیرا یقین داشتم از جراحت خود زنده نخواهد ماند. تاجی را که بر سر و بازوبندی را که بر بازویش بود، برگرفته، با خود بدین‌جا نزد سرورم آورده‌ام.» آنگاه داوود جامۀ خویش گرفته، آن را درید، و همراهانش نیز جملگی چنین کردند. آنان برای شائول و پسرش یوناتان، و برای قوم خداوند و خاندان اسرائیل که به دم شمشیر از پا درآمده بودند، ماتم گرفتند و گریستند، و تا شامگاه روزه داشتند. و داوود به جوانی که این خبر را برایش آورده بود، گفت: «اهل کجایی؟» پاسخ داد: «پسر مهاجری عَمالیقی‌ام.» داوود از او پرسید: «چگونه نترسیدی دست خود را بلند کرده، مسیح خداوند را هلاک سازی؟» آنگاه داوود یکی از مردان جوانش را فرا خواند و گفت: «برو و او را بکُش!» پس او را به شمشیر زد، و او مرد. داوود به او گفت: «خونت بر گردن خودت باد، زیرا زبان خودت بر ضد تو شهادت داده، گفت: ”من مسیح خداوند را کشتم.“» داوود با این مرثیه، برای شائول و پسرش یوناتان سوگواری کرد، و فرمان داد آن را به مردم یهودا نیز تعلیم دهند؛ این مرثیه در کتاب یاشَر به ثبت رسیده است: «جلال تو، ای اسرائیل، بر بلندیهایت از پا درآمده، چگونه پهلوانان افتاده‌اند! در جَت این را بازمگویید، و در کوچه‌های اَشقِلون جار مزنید، مبادا دختران فلسطینیان شادمان شوند، و دختران ختنه‌ناشدگان به وجد آیند. «ای کوههای جِلبواَع، بر شما شبنم منشیند و باران مبارد، و نه از کشتزارهایتان هدایا به بار آید. زیرا در آنجا سپر پهلوانان بی‌حرمت شد، و سپر شائول به روغن جلا نیافت. «از خون مقتولان، و از پیه پهلوانان، کمان یوناتان روی برنمی‌تافت، و شمشیر شائول تهی برنمی‌گشت. «شائول و یوناتان، محبوب و نازنین، در زندگی و در مرگ، جدایی‌ناپذیر. از عقابها تیزپروازتر، از شیران نیرومندتر. «ای دختران اسرائیل، بر شائول بگریید، بر او که شما را به ارغوان و نفایس می‌پوشانید، و جامه‌هایتان را به زیورهای طلا می‌آراست. «چگونه پهلوانان در میدان کارزار افتاده‌اند؛ یوناتان بر بلندیهایت کشته افتاده است! به خاطرت پریشانحالم، ای یوناتان، ای برادرم؛ برایم بسیار عزیز بودی. محبت تو به من خارق‌العاده بود، بیشتر از محبت زنان. «چگونه پهلوانان افتاده‌اند، و جنگ‌افزارها تلف شده است!»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *