یکشنبۀ نخلعیسی در ادامۀ برنامۀ خود در یکشنبۀ نخل، عمداً ادعاهای عظیمِ محبت نجاتبخش خدا را اعلام کرد. همانطور که در این بخش میبینیم، آنچه آن روز اتفاق افتاد، تا ریزترین جزئیاتش، بر اساس طرح و خواست خدا انجام گرفت. عیسی در اینجا با شهامت، در ملأعام و با آگاهی از آنچه میکرد، و اینکه چه کسی را به چالش میطلبید، و چه خطری را به جان میخرید، برای آخرینبار در انظار عموم حق حکومت خود را بهعنوان پادشاه منصوب خدا اعلام کرد. او سرود هوشیعانای فوجهای مردم را پذیرفت، نه بهخاطر عمق خلوص قلبیشان، بلکه به این دلیل که آنها رعیت او بودند و حقیقت را میگفتند.
او حقیقتاً در نام خداوند میآمد و حقیقتاً آمد تا قوم خدا را از حکومت مستبد و سرکوبگر مذهبیِ ساخته و پرداختۀ رؤسای معبد، و همینطور، سلطۀ نظامی رُم نجات دهد.
عیسی در تخیلات دشمنانش، ضعیف و آسیبپذیر بهنظر میرسید، اما نباید اشتباه کنیم که محبت او آنچنان قدرتمند است که در مقابل هیچکس و هیچچیز، تسلیم نخواهد شد. او هر نوع فداکاری لازم را انجام داده است تا ارادۀ خود برای بشریت را به انجام برساند.
این پادشاه سرکوب نمیکند؛ آزاد میکند. محبتش او را بهسوی صلیب برد، اما از روی همان صلیب، حکومت میکند!
Bible Study
مرقس ۱۱:۱-۱۱
چون به بِیتفاجی و بِیتعَنْیا رسیدند که نزدیک اورشلیم در دامنۀ کوه زیتون بود، عیسی دو تن از شاگردان خود را فرستاد و به آنان فرمود: «به دهکدهای که پیش روی شماست، بروید. به محض ورود، کره الاغی را بسته خواهید یافت که تا کنون کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و بیاورید. اگر کسی از شما پرسید: ”چرا چنین میکنید؟“ بگویید: ”خداوند بدان نیاز دارد و بیدرنگ آن را به اینجا باز خواهد فرستاد.“» آن دو رفتند و بیرون، در کوچهای کره الاغی یافتند که مقابل دری بسته شده بود. پس آن را باز کردند. در همان هنگام، بعضی از کسانی که آنجا ایستاده بودند پرسیدند: «چرا کره الاغ را باز میکنید؟» آن دو همانگونه که عیسی بدیشان فرموده بود، پاسخ دادند؛ پس گذاشتند بروند. آنگاه کره الاغ را نزد عیسی آورده، رداهای خود را بر آن افکندند، و عیسی سوار شد. بسیاری از مردم نیز رداهای خود را بر سر راه گستردند و عدهای نیز شاخههایی را که در مزارع بریده بودند، در راه میگستردند. کسانی که پیشاپیش او میرفتند و آنان که از پس او میآمدند، فریادکنان میگفتند: «هوشیعانا!» «مبارک است آن که به نام خداوند میآید!» «مبارک است پادشاهی پدر ما داوود که فرا میرسد!» «هوشیعانا در عرش برین!» پس عیسی به اورشلیم درآمد و به معبد رفت. در آنجا همه چیز را ملاحظه کرد، امّا چون دیروقت بود همراه با آن دوازده تن به بِیتعَنْیا رفت.
مزمور ۱۱۸:۱-۲، ۱۹-۲۴
خداوند را سپاس گویید زیرا که نیکوست، و محبت او جاودانه است. اسرائیل بگوید: «محبت او جاودانه است!» دروازههای پارسایی را بر من بگشایید، تا بدانها داخل شوم و خداوند را سپاس گویم. این است دروازۀ خداوند که پارسایان بدان داخل میشوند. تو را سپاس میگویم که مرا اجابت فرمودی، و نجات من شدی! سنگی که معماران رد کردند مهمترین سنگ بنا شده است! این را خداوند کرده، و در نظر ما شگفت مینماید! این است روزی که خداوند ساخته است، در آن وجد و شادی کنیم!
یوحنا ۱۲:۱۲-۱۶
بامدادان، جمعیتی کثیر که برای عید آمده بودند، چون شنیدند عیسی به اورشلیم میآید، شاخههای نخل در دست به پیشباز او رفتند. آنان فریادکنان میگفتند: «هوشیعانا! مبارک است آن که به نام خداوند میآید، مبارک است پادشاه اسرائیل!» آنگاه عیسی کره الاغی یافت و بر آن سوار شد؛ چنانکه نوشته شده است: «مترس! ای دختر صَهیون، هان پادشاه تو میآید، سوار بر کره الاغی!» شاگردان او نخست این چیزها را درنیافتند، امّا چون عیسی جلال یافت، به یاد آوردند که اینها همه دربارۀ او نوشته شده بود و همانگونه نیز با او به عمل آورده بودند.