سهشنبۀ هفتۀ مقدسنویسندۀ مراثی ارمیا تعمقی در باب ناامیدی ژرف به ما ارائه میکند -یعنی افولی در انسانیتش که انسان را آشفته و ناتوان میسازد. همچنین، این حس که خداست که مصیبتها را بر سر ارمیا روا داشته. نویسنده تمام اینها را بهطرز شدیدی در وجود خود احساس میکرد. ارمیا از این رنج میکشد که خدا بهآرامی، او را تحقیر و سپس نابود خواهد کرد. او این حس را بهعنوان فرایندی فرسایشی، توانفرسا و زائد، در درون خود احساس میکند.
مرثیۀ ارمیا دیگر نمیتواند تاریکتر و افسردهکنندهتر از این باشد. پس ما در میان این همه مسائل، چه چیزی را میتوانیم در مورد خدا بگوییم؟ بهنظر من سه چیز.
نخست آنکه خدا هرگز ما را ترک نکرده و وا نخواهد گذاشت. خدا نمیتواند از زندگی یا جهان ما غایب شود. پس حتی زمانی که حس میکنیم خدا غایب است، او آنجاست. دوم آنکه، همانطور که سی. اس. لوئیس میگوید، خدا در لذتهای ما نجوا میکند، و در دردهای ما فریاد میزند. خدا در هر صورت راهی پیدا میکند تا نوری را در این تاریکی بر ما بتاباند. و سوم نیز آنکه همانطور که جولیان نوریچی با اندوه میگوید: «همهچیز روبهراه خواهد شد.» خدا ما را برقرار نگه داشته و نگه خواهد داشت و ما را بر خواهد خیزاند.
در هفتۀ مقدس، این عیسی است که با گرفتن انسانیت ما به خود، باید تاریکترین دوران طردشدگی و دلتنگی را نیز بر خود گیرد. او انتظار چنین سختیهایی را در زندگی خود داشت تا ما بتوانیم تماماً بازخرید شویم. خدا از حسوحال ما خبر دارد. در عیسی این حقیقت، شناخته شده و به درون قلب خالق ما برده میشود تا در آنجا مانند گنجینهای نگه داشته شده، مبدل گردد.
Today's Prayer
ای پادشاه حقیقی و فروتن ما،
که آن جمعیت بر تو بهعنوان مسیح خدا درود فرستادند:
ایمانی به ما عطا کن تا تو را بشناسیم و محبت کنیم،
تا در کنار تو یافت شویم،
در راه صلیب،
که راه جلال یافتن است.
Bible Study
مراثی ارمیا ۳:۱-۱۸
مَن آن مرد هستم که از چوب غضب او مصیبت دیدهام؛ او مرا رانده و به تاریکی درآورده است، بدون ذرهای روشنایی. بهیقین همۀ روز، بارها، دست خویش به ضد من برمیگردانَد. گوشت و پوست مرا مندرس ساخته، و استخوانهایم را خرد کرده است؛ به تلخی و مصیبت مرا محاصره نموده، و از هر سو احاطهام کرده است؛ همچون کسانی که از دیرباز مردهاند، مرا در تاریکی ساکن گردانیده است. گِرد من حصار کشیده که نتوانم گریخت، و زنجیرهایم را سنگین ساخته است؛ هرچند آواز درمیدهم و فریاد کمک برمیآورم، از گوش فرا دادن به دعایم اِبا میکند. راههایم را با سنگهای بزرگ سد کرده، و طریقهایم را مُعَوّج ساخته است. همچون خرسی در کمین من نشسته، و همچون شیر خود را پنهان کرده است. مرا از راهم بیرون کشیده و پاره پاره کرده است، و آنگاه مرا در حالِ زارم وانهاده است. کمان خود را برکشیده، و مرا هدف تیرهایش ساخته است. تیرهای تَرکِش خویش را به جگرم فرو برده است. مضحکۀ همۀ قومها گشتهام؛ تمامی روز بر من سرود تمسخر میخوانند. مرا به چیزهای تلخ سیر کرده، از اَفسَنتین مستم کرده است. دندانهایم را به سنگریزهها شکسته، و مرا در خاک پایمال کرده است. جانم از آسایش محروم است، و سعادتمندی را از یاد بردهام. پس گفتم: «دیگر تاب تحمل ندارم، و امیدم به خداوند بر باد شده است.»
مزمور ۲۷
خداوند نور من و نجات من است؛ از که بترسم؟ خداوند پناهگاه جان من است؛ از که هراسان شوم؟ چون بدکاران بر من هجوم آورند تا گوشت تنم را بخورند، چون خصمان و دشمنانم بر من بتازند، آنانند که میلغزند و میافتند. اگر لشگری به مقابله با من اردو زند، دلم نخواهد ترسید؛ اگر جنگ بر من بر پا شود در آن نیز اطمینان خواهم داشت. یک چیز از خداوند خواستهام، و در پی آن خواهم بود: که همۀ روزهای زندگیام در خانۀ خداوند ساکن باشم، تا بر زیبایی خداوند چشم بدوزم و در معبدش، پاسخم را بجویم. زیرا در روز بلا مرا در سایبان خود پنهان خواهد کرد، و در پوشش خیمۀ خویش مخفی خواهد ساخت، و بر صخره، در جای بلندم قرار خواهد داد. آنگاه سرم بر دشمنانِ گرداگردم افراشته خواهد شد، و با فریادهای شادی در خیمۀ او قربانی خواهم کرد؛ و برای خداوند خواهم سرایید و خواهم نواخت. خداوندا، چون بخوانم، آوازم را بشنو؛ مرا فیض ببخشا و اجابتم فرما. ای دل من، او به تو گفته است: «روی مرا بجوی!» خداوندا، روی تو را خواهم جُست. روی خویش از من پنهان مکن، و خدمتگزارت را خشمگینانه برمگردان؛ ای که یاور من بودهای. ای خدای نجات من، طردم مکن و ترکم منما. اگرچه پدر و مادرم ترکم کنند، خداوند مرا خواهد پذیرفت. خداوندا، راه خود را به من بیاموز، و به سبب دشمنانم مرا به راه هموار هدایت فرما. به آرزوی خصمانم تسلیمم مکن، زیرا شاهدان دروغین بر من برخاستهاند، که خشونت را برمیدمند. اما من باور دارم که نیکویی خداوند را در زمین زندگان خواهم دید. برای خداوند انتظار بکش، نیرومند باش و دل قوی دار؛ آری، منتظر خداوند باش!
لوقا ۲۲: ۳۹-۵۳
سپس عیسی بیرون رفت و بنا به عادت، راهی کوه زیتون شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند. چون به آن مکان رسیدند، به ایشان گفت: «دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.» سپس به مسافت پرتاب سنگی از آنها کناره گرفت و زانو زده، چنین دعا کرد: «ای پدر، اگر ارادۀ توست، این جام را از من دور کن؛ امّا نه خواست من، بلکه ارادۀ تو انجام شود.» آنگاه فرشتهای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت کرد. پس چون در رنجی جانکاه بود، با جدیّتی بیشتر دعا کرد، و عرقش همچون قطرات خون بر زمین میچکید. چون از دعا برخاست و نزد شاگردان بازگشت، دید از فرط اندوه خفتهاند. به ایشان گفت: «چرا در خوابید؟ برخیزید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.» هنوز سخن میگفت که گروهی از راه رسیدند. یهودا، یکی از آن دوازده تن، آنان را هدایت میکرد. او به عیسی نزدیک شد تا وی را ببوسد، امّا عیسی به او گفت: «ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم میکنی؟» چون پیروان عیسی دریافتند چه روی میدهد، گفتند: «ای سرور ما، شمشیرهایمان را بَرکشیم؟» و یکی از آنان غلام کاهن اعظم را به شمشیر زد و گوش راستش را برید. امّا عیسی گفت: «دست نگاه دارید!» و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد. سپس خطاب به سران کاهنان و فرماندهان نگهبانان معبد و مشایخی که برای گرفتار کردن او آمده بودند، گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به سراغم آمدهاید؟ هر روز در معبد با شما بودم، و دست بر من دراز نکردید. امّا این ساعتِ شماست و قدرت تاریکی.»