Today's word: پیدایش ۱۶ | Bible Study: مزمور ۶۱متی ۲۶:‏۵۷ تا آخر

زمان درازی از وعدۀ خدا گذشت و سکوت حاکم شد. سارای درمانده با اشتیاق کار خدا را خود در دست گرفت. او آرزو داشت بخشنده باشد، نه ناتوان. کنیزی که هدیه گرفته بود، رَحِمی بارور داشت و سارای او را به ابرام بخشید، اما ابرام به سارای توجه نکرد؛ هدیۀ سارای و پسری که آرزویش را داشت، حواسش را پرت کرده بود. سارای هنوز ناتوان بود و بدتر اینکه، رَحِمی که در اختیار ابرام گذاشته بود، به هیئت زنی مدعی درآمد. هاجر فراموش کرد که از کجا آمده بود و فکر نکرد که می‌توانست به کجا برود. او از قدرتی که یافته بود استفاده کرد تا احساس ناتوانی سارای را به یادش آورد و سرانجام خشم درونی سارای افروخته شد و مانند جنینی خشمگین در تلاش برای تولد، لگد زد.
خلاصه، ابرام که شاید از مشاجرۀ زنان خسته شده بود، با حکمی نسنجیده، حقوق همسری هاجر را پایمال کرد و از یاد برد که مسئول کودک به دنیا نیامده‌ای است که از آنِ او و هاجر است. هاجر گریخت.

کودکی بی‌یاور که از زنی مطرود، ناامید و بی‌خانواده به دنیا آمده بود، که نه برده بود و نه همسر، چه امیدی می‌توانست داشته باشد؟

اما وعدۀ خداوند، نجات‌بخش است، حتی اگر به دست انسان مخدوش شده باشد. او به هاجر دل‌تنگ یادآور ‌شد که از کجا آمده بود؛ و به این ترتیب، به او نشان داد که متعلق به کجاست. کودک در نزاع میان خویشاوندان به دنیا آمد، اما برای خودش آینده‌ای داشت.

Today's Prayer

ای خدای قادر
که پسرت با آیات و معجزات
شگفتی حضور نجات‌بخشت را آشکار کرد!
قوم ما را با فیض آسمانی‌ات جانی تازه بخش،
و در تمام ضعف‌هامان
ما را با نیروی عظیمت یاری کن؛
در پسرت و خداوند ما عیسای مسیح،
او که زنده است و با تو پادشاهی می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
خدای واحد، از حال تا ابدالآباد.

Bible Study

پیدایش ۱۶

سارای زن ‌اَبرام ‌فرزندی نزاییده‌ بود. او یک‌ كنیز مصری به ‌نام ‌هاجر داشت‌. سارای به ‌اَبرام‌ گفت‌: «خداوند مرا از بچّه‌دار شدن ‌محروم‌ كرده ‌است‌. چرا تو با كنیز من ‌هاجر همخواب‌ نمی‌شوی‌؟ شاید او فرزندی برای من به دنیا بیاورد.» اَبرام ‌با آنچه ‌سارای گفت‌ موافقت‌ كرد. بنابراین‌ سارای هاجر را به عنوان ‌زن‌ صیغه به اَبرام داد. (این واقعه پس از اینكه اَبرام‌ ده سال‌ در كنعان ‌زندگی كرده ‌بود، اتّفاق ‌افتاد.) اَبرام ‌با هاجر همخواب ‌شد و او حامله‌ گردید. هاجر وقتی فهمید كه‌ حامله ‌است‌، مغرور شد و سارای را كوچک‌ شمرد. پس ‌سارای به‌ اَبرام‌ گفت‌: «این‌ تقصیر توست‌ كه ‌هاجر به‌ من ‌بی‌اعتنایی می‌كند. من ‌خودم ‌او را به ‌تو دادم‌، ولی او از وقتی كه‌ فهمید حامله ‌شده ‌است‌، به‌ من ‌بی‌اعتنایی می‌كند. خداوند قضاوت كند كه ‌تقصیر با كدام‌یک ‌از ماست‌. تقصیر من ‌یا تو؟» اَبرام ‌در جواب‌ گفت‌: «بسیار خوب ‌او كنیز توست‌ و زیر نظر تو می‌باشد. هر كاری كه‌ می‌خواهی با او بكن‌.» پس ‌سارای‌، آن‌قدر هاجر را اذیّت ‌نمود تا او از آنجا فرار كرد. فرشتهٔ خداوند هاجر را در بیابان، نزدیک‌ چشمه‌ای كه‌ در راه‌ شور است، ‌ملاقات ‌كرد. فرشته ‌گفت‌: «هاجر، كنیز سارای‌، از كجا می‌آیی و به كجا می‌روی‌؟» هاجر گفت‌: «من‌ از دست ‌بانویم ‌فرار كرده‌ام‌.» فرشته‌ گفت‌: «برگرد و نزد ‌بانوی خود برو و از او اطاعت ‌كن‌.» سپس‌ فرشته‌ گفت‌: «من ‌نسل ‌تو را آن‌قدر زیاد می‌كنم‌ كه‌ هیچ‌كس ‌نتواند آن را بشمارد. تو پسری به دنیا می‌آوری و اسم‌ او را اسماعیل ‌می‌گذاری زیرا خداوند گریهٔ تو را شنیده ‌است‌ كه ‌به ‌تو ظلم‌ شده ‌است‌. امّا پسر تو مثل ‌گورخر زندگی خواهد كرد. او مخالف ‌همه‌ خواهد بود و همه‌ مخالف‌ او خواهند بود. او جدا از همهٔ برادرانش ‌زندگی خواهد كرد.» هاجر از خودش ‌پرسید: «آیا من‌ حقیقتاً خدا را دیده‌ام‌ و هنوز زنده ‌مانده‌ام‌؟» بنابراین ‌او نام ‌خداوند را كه‌ با او صحبت‌ كرده‌ بود «خدای بینا» گذاشت‌. به ‌این ‌سبب است که ‌مردم ‌چاهی را كه ‌در بین ‌قادش‌ و یارد واقع ‌است‌ «چاه‌ خدای زنده‌ و بینا» نامیده‌اند. هاجر برای اَبرام ‌پسری زایید و اسم ‌او را اسماعیل ‌گذاشت‌. اَبرام ‌در این ‌زمان‌ هشتاد و شش سال داشت‌.'

مزمور ۶۱

خدایا، نالهٔ مرا بشنو و به دعای من گوش بده. در پریشانی و از این دیار غریب رو به سوی تو می‌آورم، تو مرا به مکانی مطمئن رهبری فرما. زیرا در برابر دشمنانم تو نگهبان و بُرج محکم من هستی. عطا فرما که تمام دوران عمرم در خانهٔ تو ساکن شوم و زیر سایهٔ بالهای تو در امان باشم. ای خدا، قولی را که به تو داده‌ام، شنیده‌ای و برکاتی را نصیب من کرده‌ای که به ترسندگان خود می‌دهی. به پادشاه عمر طولانی عطا فرما و به سالهای عمر وی بیافزا. خدایا، تاج و تخت او را برای ابد در حضور خود برقرار ساز و با محبّت و وفاداری پایدار از او نگهداری کن. من همیشه تو را ستایش می‌کنم و هر روز نذری را که کرده‌‌ام، ادا می‌کنم.'

متی ۲۶:‏۵۷ تا آخر

آن گروه عیسی را به خانهٔ قیافا كاهن اعظم، كه علما و مشایخ یهود در آنجا جمع بودند، بردند. پطرس از دور به دنبال عیسی آمد تا به حیاط خانهٔ كاهن اعظم رسید و وارد شده در میان خدمتكاران نشست تا پایان كار را ببیند. سران كاهنان و تمام اعضای شورا سعی می‌کردند دلیلی علیه عیسی پیدا كنند تا بر اساس آن او را به قتل برسانند. امّا با وجود اینكه بسیاری جلو رفتند و شهادتهای دروغ دادند شورا نتوانست دلیلی پیدا كند. سرانجام دو نفر برخاستند و گفتند: «این مرد گفته است: من می‌توانم معبد بزرگ را خراب كرده و در ظرف سه روز دوباره بنا كنم.» كاهن اعظم برخاسته از عیسی پرسید: «آیا به اتّهاماتی كه این شاهدان به تو وارد می‌سازند جواب نمی‌دهی؟» امّا عیسی ساكت ماند. پس كاهن اعظم گفت: «تو را به خدای زنده سوگند می‌دهم به ما بگو آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟» عیسی پاسخ داد: «همان است كه تو می‌گویی. امّا همهٔ شما بدانید كه بعد از این پسر انسان را خواهید دید كه بر دست راست قادر مطلق نشسته و بر ابرهای آسمان می‌آید.» كاهن اعظم گریبان خود را دریده گفت: «او كفر گفت! آیا شهادتی بالاتر از این می‌خواهید؟ شما حالا كفر او را با گوش خود شنیدید. آنگاه آب دهان به صورتش انداخته او را زدند و کسانی‌که بر رخسارش سیلی می‌زدند، نظر شما چیست؟» آنها جواب دادند: «او مستوجب اعدام است.» می‌گفتند: «حالا ای مسیح از غیب بگو چه کسی تو را زده است.» در این وقت پطرس در بیرون، در حیاط خانه نشسته بود كه کنیزی نزد او آمده گفت: «تو هم با عیسی جلیلی بودی.» پطرس در حضور همه منكر شده گفت: «من نمی‌دانم تو چه می‌گویی.» پطرس از آنجا به طرف در حیاط رفت و در آنجا کنیز دیگری او را دیده به اطرافیان خود گفت: «این شخص با عیسای ناصری بود.» باز هم پطرس منكر شده گفت: «من قسم می‌‌‌‌‌‌خورم كه آن مرد را نمی‌شناسم.» كمی بعد کسانی‌که آنجا ایستاده بودند، نزد پطرس آمده به او گفتند: «البتّه تو یکی از آنها هستی زیرا از لهجه‌ات پیداست.» امّا پطرس سوگند خورده گفت: «لعنت خدا بر من اگر آن مرد را بشناسم.» در همان لحظه خروس بانگ زد و پطرس به‌یاد آورد كه عیسی به او گفته بود: «پیش از آنكه خروس بخواند، تو سه بار خواهی گفت كه مرا نمی‌شناسی.» پس بیرون رفت و زار زار گریست.'

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *