هد خدا مبنی بر اینکه دیگر هرگز زمین را لعنت نکند، همراستای این تصدیق او است که انسانها بهسوی بدی متمایلاند که تا حدی خارج از کنترل آنهاست. به این تعبیر، داستان توفان نقطۀ عطفی در رابطۀ انسان با خدا است. عصر معصومیت نه تنها پایان یافته است- که آدم و حوا به آن پایان دادند- بلکه پیامد ماندگار آن اکنون بر زندگی همۀ انسانها تاثیر میگذارد. سایۀ ما بر جهان آفرینش نیز افتاده است.
ما، در واقع، بین نیکویی و شرارت قرار گرفتهایم. از قرار، برای به خطر انداختنِ دیگر موجودات، اعم از حیوان و انسان، آمادهایم؛ موضوعی که هنگام اندیشیدن به اثرات پلاستیک بر زندگی موجودات دریایی و کاهش تنوع گونهها باید بر آن تأمل کنیم.
در کتاب پیدایش بر اساس اصل «جان در برابر جان»، از طریق عمل قربانی کردن، تعادل اخلاقی برقرار میشود. باید به یاد داشته باشیم که این قربانی، کشتن برای آرام کردن خدایی خشمگین نیست؛ قربانی کردن اساساً راهی برای شکرگزاری و شناخت ارزشمندی حیات، از طریق بازگرداندن آن به خدایی است که ابتدا آن را بخشیده است. قربانی کردن، یعنی نخست خدا را فوق هر چیز قرار دادن، شرایطی که لازمۀ پربار کردن زندگی خود ماست.
قربانیهایی که ما برای نشان دادن محبت خدا در زندگیمان تدارک دیدهایم، کداماند؟
Today's Prayer
ای خداوند ازلی!
اول ما و آخر ما!
ما را با تمامی خلقتت
به جلال خود راه ده، که در دورانهای گذشته پنهان بود
و در خداوند ما عیسای مسیح
آشکار شد.
Bible Study
پیدایش ۸:۱۵-۹:۷
خدا به نوح فرمود: تمام حیواناتی كه نزد تو هستند، تمام پرندگان و چارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراكنده شوند و به فراوانی بارور و كثیر گردند.» «تو و زنت و پسرهایت و عروسهایت از كشتی بیرون بیایید. پس نوح و زنش و پسرهایش و عروسهایش از كشتی بیرون رفتند. تمام چارپایان، پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از كشتی خارج شدند. نوح، قربانگاهی برای خداوند بنا كرد و از هر پرنده و هر حیوان پاک یكی را به عنوان قربانی سوختنی بر قربانگاه گذرانید. وقتی بوی خوش قربانی به پیشگاه خداوند رسید، خداوند با خود گفت: «بعد از این، دیگر زمین را بهخاطر انسان لعنت نخواهم كرد. زیرا خیال دل انسان حتّی از زمان كودكی بد است. دیگر همهٔ حیوانات را هلاک نمیكنم، چنانكه كردم. تا زمانیکه دنیا هست، كشت و زرع، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم خواهد بود.»'خدا نوح و پسرانش را بركت داد و فرمود: «بارور و كثیر شوید و دوباره همه جای زمین را پُر كنید. همهٔ حیوانات زمین و پرندگان آسمان و خزندگان و ماهیان از شما خواهند ترسید. همهٔ آنها در اختیار شماست. شما میتوانید آنها را مثل علف سبز بخورید. امّا گوشت را با جان یعنی با خون آن نخورید. اگر كسی جان انسانی را بگیرد، مجازات خواهد شد و هر حیوانی كه جان انسانی را بگیرد، او را به مرگ محكوم خواهم كرد. انسان به صورت خدا آفریده شد. پس هرکه انسانی را بكشد به دست انسان كشته خواهد شد. «شما بارور و كثیر شوید و در روی زمین زیاد شوید.» '
مزمور ۷۶
خدا در یهودیه مشهور است و نام او در اسرائیل بزرگ میباشد. خانهٔ او در اورشلیم است و بر کوه صهیون سکونت میکند. او در آنجا تیر دشمن را شکست و شمشیر و سپر و همهٔ سلاحهای او را نابود کرد. تو چه پُر جلال هستی! پُر شکوهتر از تمامی کوههای ابدی! دلاورانِ دشمن سرکوب شدند و به خواب مرگ فرو رفتند، و تمامی قدرت و مهارتشان بیفایده بود. وقتی تو، ای خدای یعقوب، آنها را تهدید نمودی، اسبها و سوارانشان، از حرکت باز ماندند. امّا تو ای خداوند، بسیار مهیب هستی، زمانی که خشمگین باشی، چه کسی میتواند در مقابل تو بایستد؟ زمانی که از آسمان داوری خود را اعلام نمودی و آماده شدی تا مظلومان را دادرسی نمایی، جهانیان ترسیدند و سکوت نمودند! زمانی که از آسمان داوری خود را اعلام نمودی و آماده شدی تا مظلومان را دادرسی نمایی، جهانیان ترسیدند و سکوت نمودند! خشم انسان به پرستش تو منجر میشود و آنانی که از این خشم زنده میمانند جشنهای تو را نگاه خواهند داشت. نذرهای خود را به خداوند ادا کنید، ای ملّتهای مجاور، برای او که مهیب است، هدیه بیاورید. او فرمانروایان متکبّر را فروتن میسازد و پادشاهان جهان را به وحشت میاندازد.'
متی ۲۵:۱-۱۳
«در آن روز پادشاهی آسمان مثل ده دختر جوان خواهد بود كه چراغهای خود را برداشته به استقبال داماد رفتند. پنج نفر از آنان دانا و پنج نفر نادان بودند. دختران نادان چراغهای خود را با خود برداشتند ولی با خود هیچ روغن نبردند، امّا دختران دانا چراغهای خود را با ظرفهای پر از روغن بردند. چون داماد در آمدن تأخیر كرد، همگی خوابشان برد. «در نیمهٔ شب فریاد کسی شنیده شد كه میگفت: 'داماد میآید، به پیشواز او بیایید' وقتی دختران این را شنیدند، همه برخاسته چراغهایشان را حاضر كردند. دختران نادان به دختران دانا گفتند: 'چراغهای ما در حال خاموش شدن است، مقداری از روغن خودتان را به ما بدهید.' آنها گفتند: 'خیر، برای همهٔ ما کافی نیست، بهتر است شما نزد فروشندگان بروید و مقداری روغن برای خودتان بخرید.' وقتی آنها رفتند روغن بخرند، داماد وارد شد. کسانیکه آماده بودند با او به مجلس عروسی وارد شدند و در بسته شد. بعد كه آن پنج دختر دیگر برگشتند، فریاد زدند: 'ای آقا، ای آقا در را به روی ما باز كن' امّا او جواب داد: 'به شما میگویم كه اصلاً شما را نمیشناسم.' پس بیدار باشید زیرا شما از روز و ساعت این واقعه خبر ندارید. '