ایام روزه
پولس برای دومین بار به پیش از موسی – آورندهٔ شریعت - و سنتی باستانیتر، یعنی عهد با ابراهیم بازمیگردد. پولس میان معلمانی که میخواهند غلاطیان شریعت موسی را نگه دارند، و معلمان دیگر چون خودش که میخواهند آنان آزاد بمانند، تنشی میبیند.
خودِ این تنش برای غلاطیان نگرانکننده است. چرا در راه عیسی باید چنین دشواریهایی باشد؟ پولس به آنان، و ما، میآموزد که این تنشها در ایمان ما از همان آغاز در تنشِ میان هاجر و سارا و فرزندانشان اسماعیل و اسحاق وجود داشته است. هاجر نمایندهٔ تلاش برای تحقق خواست خدا از طریق اعمال خودمان است. سارا نمایندهٔ روش ایمان و اعتماد به وعدهٔ خداست. این دو روش همواره در تنشاند. یکی راه بازگشت به بردگی را نشان میدهد؛ دیگری بهسوی آزادی هدایت میکند.
از اینرو، غلاطیان باید یک بار برای همیشه انتخاب کنند. حد وسطی وجود ندارد. پولس میخواهد که آزادی را انتخاب کنند. پولس در یک آیه بحث تمامی نامه را خلاصه میکند: «مسیح ما را آزاد کرد تا آزاد باشیم». اگر کار عیسی در انجیل آزادسازی است، پس هدف خود انجیل باید هدایت بهسوی آزادیِ بزرگتری باشد. وگرنه، دلیل آزادسازی چیست؟
Today's Prayer
ای خدای قادر
که پسرت عیسای مسیح چهل روز در بیابان روزه گرفت
و همچون ما وسوسه شد، اما گناه نکرد!
به ما فیض عطا کن تا در اطاعت از روحت خود را تربیت کنیم؛
و از آنجا که ضعف ما را میشناسی،
باشد که ما نیز قدرت نجاتبخش تو را بشناسیم،
در پسرت و خداوند ما عیسای مسیح،
در اتحاد با روحالقدس،
خدای واحد، از حال تا ابدالآباد.
Bible Study
غلاطیان ۴:۲۱-۵:۱
شما که میخواهید زیر شریعت باشید، مرا بگویید، آیا از آنچه شریعت میگوید آگاه نیستید؟ زیرا نوشته شده که ابراهیم دو پسر داشت، یکی از کنیز و دیگری از زنی آزاد. پسر کنیز به شیوۀ معمولِ بشری تولد یافت؛ امّا تولد پسرِ زنِ آزاد، حاصل وعده بود. این را میتوان تمثیلوار تلقی کرد: این دو زن، به دو عهد اشاره دارند. یکی از کوه سیناست، که فرزندانی برای بندگی میزاید: او هاجَر است. هاجَر کوه سیناست، در عربستان، و بر شهر اورشلیم کنونی انطباق دارد، زیرا با فرزندانش در بندگی به سر میبَرد. امّا اورشلیمِ بالا آزاد است، که مادر همۀ ماست. چرا که نوشته شده است: «ای نازا که نزادهای، شادمانه بسرا! ای که درد زا نکشیدهای، بانگ شادی سر ده و فریاد بلند برآور! زیرا فرزندان زن بیکس از فرزندان زن شوهردار زیادتر خواهند بود.» امّا شما ای برادران، همچون اسحاق فرزندان وعدهاید. پس ای برادران، ما فرزندان کنیز نیستیم، بلکه از زن آزادیم. امّا کتاب چه میگوید؟ «کنیز و پسرش را بیرون کن، زیرا پسر کنیز هرگز با پسر زن آزاد میراث نخواهد برد.» در آن زمان، پسری که به شیوۀ معمولِ بشری زاده شد، او را که به مدد روح به دنیا آمد آزار میداد. امروز نیز چنین است.
مسیح ما را آزاد کرد تا آزاد باشیم. پس استوار بایستید و خود را بار دیگر گرفتار یوغ بندگی مسازید.
مزامیر ۶
خداوندا، در خشم خود توبیخم مکن، و در غضب خویش تأدیبم منما. خداوندا، مرا فیض عطا فرما، زیرا که پژمردهام؛ خداوندا، شفایم بخش، زیرا استخوانهایم مضطرب است، و جانم سخت پریشان است. و اما تو، ای خداوند، تا چند؟ خداوندا، بازگرد و جانم را برهان؛ بهخاطر محبت خویش نجاتم بخش. زیرا مردگان، تو را یاد نتوانند کرد. کیست که در هاویه تو را بستاید؟ از نالیدن خستهام، هر شب بسترم را غرق اشک میکنم، و تختخوابم را به گریه تَر میسازم. دیدگانم از اندوه، کمسو شده و به سبب همۀ دشمنانم، تار گشته است. ای همۀ بدکاران از من دور شوید، زیرا خداوند صدای گریۀ مرا شنیده است. آری، خداوند التماس مرا شنیده است؛ خداوند دعای مرا قبول میفرماید. دشمنانم جملگی سرافکنده و سخت پریشان خواهند شد، آنان روی برگردانیده، به ناگاه خجل خواهند گشت.
مزامیر ۱۷
خداوندا، دادخواهی مرا بشنو؛ و به فریادم توجه فرما. به دعایم گوش فرا ده، که از لبانی بیریا برمیآید. دادِ من از حضور تو صادر شود؛ چشمانت منصفانه بنگرد. تو دل مرا آزمودهای و شبانگاه به سراغم آمدهای؛ مرا در بوتۀ آزمایش نهادهای و هیچ نیافتهای. زیرا عزم کردم که زبانم تجاوز نکند. و اما دربارۀ کارهای آدمیان - به کلام لبان تو خود را از راههای خشونتکاران به دور داشتهام. گامهایم به راههای تو استوار است؛ پاهایم نلغزیده است. خدایا، تو را میخوانم، زیرا که مرا اجابت خواهی کرد؛ گوش فرا ده و سخنانم را بشنو. شگفتی محبتت را بنما، ای که به دست راست خود آنان را که به تو پناه میآورند، از دست مخالفانشان نجات میبخشی. مرا همچون مردمک چشم خود نگاه دار؛ و در سایۀ بالهایت پنهانم کن، از شریرانی که مرا به نابودی میکِشند، و از دشمنان جانم که احاطهام کردهاند. رد پای مرا دنبال کرده و هماکنون در محاصرهام گرفتهاند؛ بر من چشم دوختهاند تا بر زمینم افکنند. آنان دل سنگ خود را میبندند و زبان به گستاخی میگشایند. شیری را مانند که در دریدن حریص باشد، شیر ژیان را که در بیشه کمین گرفته است. خداوندا، برخیز و به مقابله با ایشان بر آ و به زیرشان بیفکن؛ به شمشیر خود جان مرا از دست شریران خلاصی ده. خداوندا، به دست خویش مرا از چنین مردمان برهان، از مردمان این دنیا که نصیبشان تنها در این زندگی است و بس؛ که شکمشان را از ذخایر خود پر میکنی، و به فرزندان سیر میشوند، اما آنچه از اموالشان بر جا میماند به اطفال ایشان میرسد. و اما من، در پارسایی، رویِ تو را نظاره خواهم کرد؛ و چون بیدار شوم، از دیدن شباهت تو سیر خواهم شد.
پیدایش ۴۲:۶-۱۷
یکی را از میان خود بفرستید تا برادرتان را به اینجا آورد؛ بقیۀ شما در بند خواهید ماند تا سخنانتان را بیازمایم و ببینم آیا راست میگویید یا نه. وگرنه، به جان فرعون سوگند که جاسوسانید!» یوسف سه روز همۀ آنان را با هم به زندان افکند. و اینگونه آزموده میشوید: به جان فرعون سوگند، که تا برادر کوچکتان به اینجا نیاید، از اینجا بیرون نخواهید رفت. یوسف به آنان گفت: «همان است که به شما گفتم: شما جاسوسانید! ایشان پاسخ دادند: «بندگانت دوازده برادرند، پسران یک مرد در سرزمین کنعان. اینک کوچکترین برادر امروز نزد پدر ما است و یک برادرمان نیز ناپدید شده است.» یوسف به آنان گفت: «نه! شما برای شناسایی سرزمین ما آمدهاید.» ما جملگی پسران یک شخص هستیم. ما مردمانی صادقیم؛ بندگانت هرگز جاسوس نبودهاند.» بدو گفتند: «سرورمان، چنین نیست! بندگانت آمدهاند تا غله به جهت خوراک بخرند. آنگاه او خوابهایی را که دربارۀ آنها دیده بود به یاد آورد و گفت: «شما جاسوسانید! آمدهاید تا سرزمین ما را شناسایی کنید.» یوسف چون برادران خود را دید آنها را شناخت، اما با ایشان همچون بیگانه رفتار کرد، و بهدرشتی با ایشان سخن گفت و پرسید: «از کجا آمدهاید؟» پاسخ دادند: «از سرزمین کنعان آمدهایم تا غله برای خوراک بخریم.» هرچند یوسف برادرانش را شناخت، ولی آنان او را نشناختند. حال، یوسف حاکم ولایت بود. او بود که به همۀ مردمان آن سرزمین غله میفروخت. پس برادران یوسف آمدند و در برابر او تعظیم کرده، روی بر زمین نهادند.