Today's word: غلاطیان ۲:‏۱‏-۱۰ | Bible Study: مزامیر ۷۳پیدایش ۳۷:‏۱۲ تا آخر

گاهی کلیسا نیازمند آن است که سال‌ها دربارهٔ پرسش‌های دشوار بحث و تأمل کند. پرسش بزرگ دوران پولس این است که مسیحیان غیریهودی چقدر باید از شریعت یهود پیروی کنند. پولس در اینجا روند بحث را شرح می‌دهد. لوقا گزارش او را در فصل‌های ۱۰ تا ۱۵ کتاب اعمال، نقل می‌کند.
متخصصان دوست دارند جزئیات را با هم تطبیق دهند، اما در نتیجهٔ نهایی هیچ شکی نیست. مسیحیان مقید به رعایت شریعت موسی نیستند. نجات ما تنها متکی بر ایمان به مسیح و مرگ مسیح بر صلیب است. کلیسای اولیه اصول اساسی جهان‌شمول را تعریف می‌کند. پولس در اینجا مهم‌ترین آنها را بیان می‌کند: فقرا را به‌یاد داشته باشیم.

نخستین کار برای به‌یاد‌داشتن فقرا، به‌خاطر‌سپردن آنان است. مقصود زدودنِ رنج و بی‌عدالتی در جهان نیست، بلکه به‌یاد‌آوردن نیازمندان و درکِ تجربهٔ تنگدستی و دلایل آن است. به‌یاد‌داشتن فقرا باید بخشی از دعایی باشد که پیش از وعده‌های غذا برای آرامش و عدالت و فیض می‌کنیم. البته به‌یاد‌داشتن فقرا خدمات عملی را نیز در‌بَر می‌گیرد: دادن هدایای مالی، سهیم‌کردن گرسنگان در نان‌مان، حمایت در کاستن از رنج‌ها و تلاش برای برقراری عدالت.

امروز که با پن‌کیک و لیمو برای ایام روزه آماده می‌شویم، به شکل نمادین ذخیرهٔ غذاهای سنگین‌مان را تمام می‌کنیم. در‌حالی‌که برای دورهٔ ۴۰ روزهٔ ایام روزه آماده می‌شویم، چگونه به این درخواست پولس از خودمان عمل خواهیم کرد: «فقرا را به‌یاد داشته باشید»؟

Today's Prayer

ای خدای قدوس!
تو از نابسامانی زندگی گناه‌آلود ما آگاهی؛
دل‌های ناراست ما را راست کن،
و خواسته‌هامان را در برابر عشق به نیکویی‌ات
و جلالت
در خداوندمان عیسای مسیح، به زانو درآور.

Bible Study

غلاطیان ۲:‏۱‏-۱۰

پس از چهارده سال، دیگر بار همراه برنابا به اورشلیم رفتم و تیتوس را نیز با خود بردم. امّا رفتنم در نتیجۀ دریافت مکاشفه‌ای بود. در آنجا انجیلی را که در میان غیریهودیان موعظه می‌کنم بدیشان عرضه داشتم؛ البته در خلوت، و نیز تنها به رهبران سرشناس، مبادا بیهوده بدوم یا دویده باشم. امّا حتی همسفرم تیتوس، با اینکه یونانی بود، مجبور نشد ختنه شود. این از آن سبب پیش آمد که بعضی از برادرانِ دروغین را با مقاصد نهانی به جمع ما درآوردند، و آنان به جمع ما رخنه کردند تا آن آزادی را که در مسیحْ عیسی داریم جاسوسی کنند و ما را به بندگی بکشانند. ولی ما دمی هم تسلیم آنها نشدیم تا حقیقت انجیل نزد شما محفوظ بماند. امّا آن رهبران سرشناس- آنان هر که بودند مرا تفاوتی نمی‌کند، زیرا خدا بر صورت ظاهر قضاوت نمی‌نماید - آری، آن رهبران سرشناس چیزی بر من نیفزودند، بلکه به‌عکس، ایشان دریافتند که وظیفۀ رسانیدن انجیل به غیریهودیان به من سپرده شده است، همان‌گونه که وظیفۀ رسانیدن انجیل به یهودیان به پطرس سپرده شده بود. زیرا او که از طریق پطرس چون رسولِ یهودیان عمل کرد، از طریق من نیز چون رسولِ غیریهودیان عمل نمود. پس چون یعقوب و پطرس و یوحنا که مشهور به ارکان بودند فیضی را که نصیب من شده بود مشاهده کردند، به من و برنابا دست رفاقت دادند و توافق شد که ما نزد غیریهودیان برویم و آنان نزد یهودیان. فقط خواستند که فقرا را به یاد داشته باشیم، که البته این به‌واقع کاری بود که من خود نیز مشتاق انجامش بودم.

مزامیر ۷۳

به درستی که خدا برای اسرائیل نیکوست؛ برای آنان که پاکدلند. و اما من، چیزی نمانده بود پاهایم بلغزد؛ نزدیک بود قدمهایم از راه به در رود! زیرا بر فخرفروشان حسد بردم، آنگاه که رفاه شریران را دیدم. زیرا آنان را تا به مرگ دردی نیست؛ و تن ایشان سالم است. همچون دیگران در زحمت نیستند، و به بلاهای آدمیان گرفتار نمی‌آیند! از این رو، گردنبند کِبر بر گردنشان است، و تن‌پوشِ خشونت بر تنشان. چشمانشان از فربهی به در آمده است و خیالات دل ایشان را حد و مرزی نیست. تمسخر می‌کنند و بدخواهانه سخن می‌گویند، و متکبرانه، ظلم را بر زبان می‌رانند. دهانشان را بر ضد آسمان می‌گشایند، و زبانشان بر زمین جولان می‌دهد. از این رو قوم او به آنها روی می‌آورند و مشتاقانه هر سخن آنها را می‌پذیرند. و می‌گویند: «خدا چگونه بداند؟ آیا آن متعال علم دارد؟» آری، شریران چنین‌اند؛ همواره آسوده‌خیالند و دولتشان رو به فزونی است! بی‌گمان من به عبث دل خود را پاک نگاه داشته‌ام؛ و دستانم را به بی‌گناهی شسته‌ام! همۀ روز مبتلا بوده‌ام؛ و هر بامداد توبیخ گشته‌ام! اگر می‌گفتم: «‌چنین سخن خواهم گفت،» به نسل حاضر از فرزندان تو خیانت می‌ورزیدم. چون اندیشیدم که این را بفهمم، بر من بس دشوار آمد، تا آنکه به قُدس خدا داخل شدم؛ آنگاه سرانجامِ ایشان را دریافتم. براستی که ایشان را در جاهای لغزنده قرار می‌دهی؛ و به تباهیشان فرو می‌افکنی. چه به ناگاه هلاک گشته‌اند! و از وحشت، به تمامی نیست گردیده‌اند! همچون رؤیای شب، آنگاه که آدمی چشم گشاید، آن هنگام که تو برخیزی، خداوندگارا، ایشان را چون اوهام، ناچیز خواهی شمرد. آنگاه که جانم تلخ گشته بود و دلم ریش بود، وحشی بودم و جاهل و در پیشگاهت مانند حیوانی بی‌شعور بودم. [اما حال دریافته‌ام که] من پیوسته با توام، و تو دست راستم را می‌گیری. تو با مشورتِ خویش هدایتم می‌کنی، و پس از آن به جلالم می‌رسانی. در آسمان جز تو کِه را دارم؟ و بر زمین، هیچ چیز را جز تو نمی‌خواهم. تن و دل من ممکن است زائل شود، اما خداست صخرۀ دلم و نصیبم، تا ابد. زیرا براستی آنان که از تو دورند، هلاک خواهند شد؛ و آنان را که به تو خیانت می‌ورزند، نابود خواهی کرد. اما مرا نیکوست که به خدا نزدیک باشم. خداوندگارْ یهوه را پناهگاه خود ساخته‌ام تا همۀ کارهای تو را بازگویم.

پیدایش ۳۷:‏۱۲ تا آخر

باری، برادران یوسف برای چوپانی گله‌های پدر، به شِکیم رفته بودند، و اسرائیل به یوسف گفت: «چنانکه می‌دانی، برادرانت در شِکیم به چوپانی گله مشغولند. بیا، تا تو را نزد آنان بفرستم.» یوسف گفت: «لبیک.» پس به وی گفت: «اکنون برو و از سلامتی برادرانت و سلامتی گله آگاه شو و برایم خبر بیاور.» آنگاه یوسف را از وادی حِبرون روانه کرد. چون یوسف به شِکیم رسید، مردی او را در صحرا سرگردان یافت و از او پرسید: «چه را می‌جویی؟» پاسخ داد: «برادرانم را می‌جویم. تمنا دارم به من بگویی کجا چوپانی می‌کنند؟» آن مرد پاسخ داد: «از اینجا کوچ کرده‌اند. زیرا شنیدم که می‌گفتند: ”به دوتان برویم.“» پس یوسف در پی برادران رفت و آنان را در دوتان یافت. آنها او را از دور دیدند و پیش از آن که نزدیک ایشان بیاید، دسیسه کردند که او را بکشند. و به یکدیگر گفتند: «اینک آن صاحبِ خوابها می‌آید! اکنون بیایید او را بکشیم و در یکی از این گودالها بیفکنیم و بگوییم جانوری درّنده او را خورده است. آنگاه ببینیم خوابهایش چه می‌شود.» اما چون رِئوبین این را شنید، او را از دست ایشان رهانید و گفت: «جانش را نگیریم.» و رِئوبین بدیشان گفت: «خون مریزید. او را در این گودال که در صحرا است بیفکنید، ولی دست بر او دراز مکنید.» این را گفت تا یوسف را از دست آنان برهاند و نزد پدر بازگرداند. پس چون یوسف نزد برادران رسید، پیراهن فاخر را که در بر داشت، از تن او به در آوردند و او را گرفته، در گودال افکندند. گودال خالی و بی‌آب بود. آنگاه به غذا خوردن نشستند، و چون سر برافراشتند کاروانی از اسماعیلیان را دیدند که از جِلعاد می‌آمد. آنها بر شترهای خود، بارِ صَمْغِ خوشبو و بَلَسان و مُرّ داشتند که به مصر می‌بردند. یهودا به برادران گفت: «از کشتن برادرمان و کتمان خون او چه سود؟ بیایید تا او را به اسماعیلیان بفروشیم و دستمان را بر او دراز نکنیم؛ زیرا او برادر ما و گوشت تن ماست.» برادرانش پذیرفتند. پس چون بازرگانان مِدیانی می‌گذشتند، برادران یوسف او را کشیده، از گودال بر‌آوردند و به بیست پاره نقره به اسماعیلیان فروختند؛ ایشان نیز او را به مصر بردند. چون رِئوبین به گودال بازگشت و دید که یوسف در گودال نیست جامۀ خویش را چاک زد، و نزد برادران بازگشت و گفت: «پسرک آنجا نیست! حالْ من کجا بروم؟» پس پیراهن یوسف را گرفته، بز نری را سر بریدند و ردا را در خونش فرو بردند. و پیراهن فاخر را فرستاده، به پدر رسانیدند و گفتند: «این را یافته‌ایم. تشخیص بده که آیا ردای پسرت است یا نه؟» یعقوب پیراهن را شناخت و گفت: «ردای پسرم است! جانوری درّنده او را خورده است. به‌یقین، یوسف دریده شده است.» آنگاه یعقوب جامه بر تن چاک زد و پلاس در بر کرد و روزهای بسیار برای پسرش سوگواری کرد. پسران و دخترانش جملگی به تسلی او برخاستند، اما او تسلی نپذیرفت و گفت: «سوگوار نزد پسرم به گور فرو خواهم رفت.» و پدر یوسف بر او بگریست. در این ضمن، مِدیانی‌ها یوسف را در مصر به فوتیفار، که یکی از صاحبمنصبان فرعون و امیرِ قراولان دربار بود، فروختند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *