شعری هست به نام «نورگیرِ سقفی»، اثر سیموس هینی، که به این ماجرای انجیل میپردازد، و پرتوی غیرمنتظره و غافلگیرکننده بر آن میتاباند، پرتو و نوری که آنچه را که فیلسوف، جی. کِی. چسترتون، «طلوع دفنشدۀ شگفتی» مینامد، احیا میکند. هینی، در این شعر، شرح میدهد که چگونه سفالها را برداشتند و در سقف خانۀ ویلایی در شهر گلانمور، که در آن مشغول نوشتن شعرش بود، سوراخی ایجاد کردند، و اینکه چطور بعد از آنکه قطعات چوبی سقف برداشته شد، «آسمان، بس درخشنده به داخل آمد و شگفتی کامل پدید آورد». وقتی کلمات بسیار آشنای این ماجرا را سرسری میخوانیم، ممکن است متوجه حیرت و شوکی نشویم که هم در اثر بازشدن سقف حاصل شد و هم در اثر هدیۀ ناگهانی و بس گرانبهای عیسی که بخشایشی کامل و بیقید و شرط را ارزانی میفرمود: «ای مرد، گناهانت آمرزیده شد!» فقط همین، بیآنکه از عیسی درخواستی کرده باشد، بدون مقدمه، بدون توبه، بدون ارائۀ عذری موجّه، بدون شرط و شروط یا توضیحی- فقط آزادی صرف و رایگان!
سپس اتفاق غیرمنتظرۀ بعدی رخ میدهد، اتفاقی که در نظر برخی، ثابت میکند که عیسی این اقتدار را داشت که اتفاق غیرمنتظرۀ اول را پدید بیاورد. اما این اتفاق تصویری نیز به دست میدهد از احساسی که چنین بخشایشی ایجاد میکند، یعنی خودِ شفا: «آن مرد مقابل ایشان ایستاد… و به خانه رفت». چنین اموری هنوز نیز اتفاق میافتد، شاید به شکلی که چندان قابل دیدن نباشد، اما به همان اندازه، پرقدرت است: افرادی که در اثر ترس، احساس تقصیر، یا انزجار از خویشتن، همان کلمات را از نو، از دهان بدن مسیح، کلیسا، میشنوند: «ای مرد، گناهانت آمرزیده شد.» رحمت و شفقتی تکاندهنده وارد میشود و همه را غافلگیر میسازد. شعر هینی با نگاهی به این ماجرا به پایان میرسد، که در طی آن، میگوید که احساس میکرد یکی «از ساکنان آن خانه» است، خانهای که این ماجرا در آن روی داد. اگر این آیات را با خیالپردازی بخوانیم، به ما نیز همان احساس دست خواهد داد.