از اینجا به بعد، اوضاع بدتر و بدتر می‌شود. جدلیا و اطرافیانش به‌دستِ اسماعیل به قتل رسیدند. اسماعیل از خاندان سلطنتی بود. از‌این‌رو، چنین بر می‌آید که با بابلی‌ها خصومت می‌ورزید (همچنین، همان‌طور که در قرائت شنبه ذکر شد، با رقیب دیرینهٔ یهودا، یعنی عمّونی‌ها هم‌پیمان بود، عمّونی‌هایی که مملکتشان در شرق رود اردن، در نزدیکی شهر عمّان امروزی قرار داشت). اسماعیل نه فقط میهمان‌نوازی جدلیا را پیش از قتل او مورد اهانت قرار داد، بلکه زائرانی را که راهی اورشلیم بودند، به قتل رساند و فقط آنانی را زنده نگاه داشت که به او وعدهٔ پول داده بودند. سپس مردمان محل را به گروگان گرفت و به‌سوی رود اردن به راه افتاد. لحن و فحوای این روایت در مورد اسماعیل، به‌روشنی حکایت از این دارد که نوشتهٔ ادبی بدی است.
یوحانان، حامی جدلیا، گروگان‌ها را رهایی بخشید. اما ایشان به هر صورت بیم داشتند که کلدانیان از آنها به‌عنوان اهالی یهودا انتقام بگیرند، زیرا اسماعیل که خودش هم اهل یهودا بود، مسبب قتل جدلیا بود. تنها راه حل باقی مانده، فرار به مصر بود… اما این چیزی بود که ارمیا قبلاً درباره‌اش هشدار داده بود (ارمیا ۲۴:‏۸).

ذهن انسان برای داستان‌سرایی ساخته شده است. ما می‌کوشیم رویدادهای شخصی و گروهی، گذشته و حال را معقول بسازیم و برای این منظور، آنها را در یک روایت در هم بتنیم، و تلاش کنیم طرح و مفهوم و هدفی در آنها بیابیم و شکلی کلی به آنها ببخشیم. اما گاه چنین امکانی را نمی‌یابیم. گاه بهترین کاری که از دستمان بر می‌آید، این است که برای آنانی که در موقعیت‌هایی گیر کرده‌اند که از کنترل و درکشان خارج است، دعا کنیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *