یکی از موضوعات مهم در انجیل لوقا، توجه به اینست که چگونه افرادی که در حاشیۀ اجتماع قرار دارند و به آنان بی‌اعتنایی می‌شود، در جایگاه مناسب قرار می‌گیرند. این آیات به یکی از این ماجراها می‌پردازد. این افسر رومی احتمالاً در جامعۀ خود، شخصی پرقدرت و صاحب نفوذ بود، اما در نظر یهودیان، یک بیگانه به شمار می‌آمد. ایشان مایل نبودند با او مراوده داشته باشند، و مهم‌تر از آن، شخصی نبود که بتواند به ایشان درس ایمان بدهد، گرچه همانطور که از این آیات مشخص است، در حق یهودیان نیکویی می‌کرده و حتی در بازسازی کنیسه، کمکشان کرده بود. از اینرو، روشن است که شخصی روشنفکر و خداترس بود. او مانند بسیاری دیگر، خبرهایی دربارۀ عیسی شنیده بود و به آنچه می‌شنید، علاقه نشان می‌داد.

عیسی نزد او رفت. او از مرزهای وابستگی‌های مذهبی و سیاسی عبور کرد و به کمک آن اجنبی شتافت، آن‌هم یک اجنبی ثروتمند و بانفوذ که سرزمین عیسی را اشغال کرده بود.

اما اکنون کسی که ایمان نشان می‌داد، این افسر رومی بود. چون شنید که عیسی در گذر است، دوستانش را با این پیغام نزد او فرستاد و گفت که خودش شخصی است تحت فرمانِ مقامات مافوق که افرادی را نیز تحت فرمان دارد. بنابراین، به این قانع بود که عیسی فقط «سخنی بگوید»، چون یقین داشت که غلامش شفا خواهد یافت.

عیسی از ایمان این مرد در شگفت شد، زیرا وی اطمینان داشت یک کلمه از سوی عیسی کافی است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *