Today's word: متی ۲۷‏:‏۵۷ تا آخر | Bible Study: مزمور ۹۹مزمور ۱۱۰پیدایش ۲۱‏:‏۱‏-‏۲۱

کلنگ بالا رفت و با قدرت در مسیری قوس‌دار بر شکاف طبیعی صخره فرود آمد. خرده‌سنگ‌ها به همه طرف پراکنده شدند. او دوباره و دوباره کلنگ را بالای سر برد و با هر ضربه، شکاف صخره، کمی بزرگ‌تر می‌شد. او مصمم و خستگی‌ناپذیر، در خنکای طلوع آفتاب آن‌قدر کار کرد تا حفره‌ای بزرگ در صخره ایجاد شد. در روزهای بعد نیز بازگشت تا در هوای خنک صبحگاهی به کار خود ادامه دهد و قبری غار مانند برای خود بسازد… او صادقانه و تا حدی، وسواس‌گونه خود را موظف به انجام این تکلیف کرده بود، چرا که می‌خواست به همه در شهر مقدس اورشلیم، نشان دهد که آنجا را با دست‌های خودش ساخته و در نهایت، پس از مرگ، فقط و فقط از آنِ او خواهد بود.
اما قرار نبود چنین شود. یوسف رامه‌ای از روی شفقت، اجازه داد قبری که با مشقت برای خود ساخته بود، آرامگاه جسد عیسی شود.

از آن زمان تاکنون، این عمل سخاوتمندانه آن‌قدر مورد توجه بوده که حتی افسانه‌های دلپذیری نیز در مورد این شخص ساخته شده‌اند. شاید بتوان گفت که تضاد نرمیِ کتانی که جسد خداوند در آن پیچیده شد‏، در مقابل سختی صخرۀ قبر به‌نحوی باعث شد تا بارقه‌های خلاقیت در ذهن بشر بدرخشد و ما را با خود، سوار بر بال‌های خیال کرده، به دوردست‌ها ببرد.

حتی زمانی که در مورد نازل‌ترین لحظاتِ واپسینِ حیات مسیح بر زمین می‌خوانیم، باید به خیال‌ اجازه دهیم تا خلاقانه، روح‌مان را تغذیه کند.

Today's Prayer

ای خدای آسمان،
تو انجیل خود را تا کرانه‌های زمین و رسولانت را به‌سوی تمامی ملت‌ها فرستادی:
روح‌القدس خود را بفرست تا با خبر خوش حیات جاودانی، ما را تبدیل کند
در نام خداوندمان عیسای مسیح.

Bible Study

متی ۲۷‏:‏۵۷ تا آخر

هنگام غروب، مردی ثروتمند از اهالی رامَه، یوسف نام، که خودْ شاگرد عیسی شده بود، نزد پیلاتُس رفت و جسد عیسی را طلب کرد. پیلاتُس دستور داد به وی بدهند. یوسف جسد را برداشته، در کتانی پاک پیچید و در مقبره‌ای تازه که برای خود در صخره تراشیده بود، نهاد و سنگی بزرگ جلو دهانۀ مقبره غلتانید و رفت. مریمِ مَجدَلیّه و آن مریم دیگر در آنجا مقابل مقبره نشسته بودند. روز بعد، که پس از ’روز تهیه‘ بود، سران کاهنان و فَریسیان نزد پیلاتُس گرد آمده، گفتند: «سرورا! به یاد داریم که آن گمراه‌کننده وقتی زنده بود، می‌گفت، ”پس از سه روز بر خواهم خاست.“ پس فرمان بده مقبره را تا روز سوّم نگهبانی کنند، مبادا شاگردان او آمده، جسد را بدزدند و به مردم بگویند که او از مردگان برخاسته است، که در آن صورت، این فریب آخر از فریب اوّل بدتر خواهد بود.» پیلاتُس پاسخ داد: «شما خود نگهبانان دارید. بروید و آن را چنانکه صلاح می‌دانید، حفاظت کنید.» پس رفتند و سنگ مقبره را مُهر و موم کردند و نگهبانانی در آنجا گماشتند تا از مقبره حفاظت کنند.

مزمور ۹۹

خداوند پادشاهی می‌کند، پس قومها بلرزند! خداوند در میان کَروبیان بر تخت نشسته است، پس زمین به لرزه درآید! خداوند در صَهیون بزرگ است، و بر تمامی قومها متعال. باشد که نام عظیم و مَهیب تو را بستایند! او قدوس است! پادشاه در اقتدار خویش، عدالت را دوست می‌دارد؛ تو مساوات را برقرار کرده‌ای، و عدالت و انصاف را در یعقوب به عمل آورده‌ای. یهوه خدای ما را برافرازید، و در قدمگاه او پرستش کنید، که او قدوس است! موسی و هارون از کاهنانش بودند، و سموئیل، از خوانندگانِ نام او. خداوند را خواندند و او ایشان را اجابت فرمود. در ستون ابر با ایشان سخن گفت؛ و آنان شهادات او را نگاه داشتند، و فریضه‌ای را که بدیشان عطا فرمود. ای یهوه، خدای ما، تو ایشان را اجابت فرمودی! تو آنان را خدایی آمرزنده بودی، اما از کردار بدشان انتقام کشیدی! یهوه، خدای ما را برافرازید، و در کوه مقدسش پرستش کنید! زیرا یهوه خدای ما قدوس است!

مزمور ۱۱۰

خداوند به خداوندگار من گفت: «به دست راست من بنشین تا آن هنگام که دشمنانت را کرسی زیر پایت سازم.» خداوند عصای اقتدار تو را از صَهیون دراز خواهد کرد؛ در میان دشمنانت فرمانروایی کن. در روزی که به جنگ روی قوم تو با رغبت داوطلب خواهند شد. آراسته به شکوهی مقدس، جوانان تو چون شبنم از رَحِمِ فجر نزد تو حاضر خواهند بود. خداوند سوگند خورده و نظرش را تغییر نخواهد داد که: «تو جاودانه کاهن هستی، در رتبۀ مِلکیصِدِق.» خداوند بر دست راست توست! او در روز خشم خود پادشاهان را در هم خواهد کوبید. او قومها را داوری خواهد کرد و آنها را از لاشها پر خواهد ساخت و سران را در سرتاسر زمین خواهد کوبید. او از نهر کنار راه خواهد نوشید؛ بنابراین سَرِ خویش را بر خواهد افراشت.

پیدایش ۲۱‏:‏۱‏-‏۲۱

و اما خداوند چنانکه گفته بود، به یاری سارا آمد؛ و خداوند آنچه را که وعده داده بود، برای سارا به جا آورد. پس سارا باردار شد و برای ابراهیم در پیریِ او پسری به دنیا آورد، در همان زمان که خدا به او وعده داده بود. ابراهیم پسر خود را که سارا برایش زاده بود، اسحاق نامید؛ و ابراهیم پسرش اسحاق را در هشت‌روزگی ختنه کرد، چنانکه خدا به او فرمان داده بود. ابراهیم صد ساله بود که پسرش اسحاق برای او زاده شد. و سارا گفت: «خدا خنده برایم ساخت، و هر که بشنود، با من خواهد خندید.» و نیز گفت: «چه کسی می‌توانست به ابراهیم بگوید که سارا فرزندان را شیر خواهد داد؟ با این حال، در سن پیری او پسری برایش زادم.» باری، کودک بزرگ شد و او را از شیر بازگرفتند؛ و در روزی که اسحاق را از شیر بازگرفتند، ابراهیم جشنی بزرگ بر پا کرد. و اما سارا دید پسری که هاجَر مصری برای ابراهیم زاده بود، تمسخر می‌کند؛ پس به ابراهیم گفت: «این کنیز را با پسرش بیرون کن، زیرا پسر این کنیز با پسر من اسحاق میراث نخواهد برد.» اما این امر در نظر ابراهیم به‌خاطر پسرش بس ناپسند آمد. ولی خدا به ابراهیم فرمود: «به‌خاطر پسر و کنیزت ناخشنود مباش. سخن سارا را در هرآنچه به تو می‌گوید بشنو، زیرا نسل تو از اسحاق خوانده خواهد شد. از پسر کنیز نیز قومی پدید خواهم آورد، زیرا که او نیز نسل توست.» پس ابراهیم صبح زود برخاست، و نان و مَشکی آب برگرفت و به هاجَر داد. او آنها را بر دوش هاجَر نهاد و سپس او را با پسر روانه کرد. هاجَر رفته، در بیابان بِئِرشِبَع می‌گشت. چون آب مَشک تمام شد، هاجَر پسرش را زیر بوته‌ای نهاد. سپس به مسافت پرتاب تیری از او دور شد و در جایی مقابل آنجا که او بود نشست، چون با خود گفت: «مردن پسر را نبینم.» و در همان حال که آنجا نشسته بود، صدایش را بلند کرد و بگریست. خدا صدای پسر را شنید، و فرشتۀ خدا از آسمان هاجَر را صدا زد و به او گفت: «هاجَر، تو را چه شده است؟ مترس، زیرا خدا صدای پسر را در آنجا که اوست، شنیده است. برخیز و پسر را برداشته، محکم به دست خود بگیر، زیرا قومی بزرگ از او پدید خواهم آورد.» آنگاه خدا چشمان هاجَر را گشود، و او چاه آبی دید. پس رفت و مَشک را از آب پر کرد و پسر را نوشانید. باری، خدا با آن پسر بود و او بزرگ شد. او در صحرا سکونت اختیار کرد و تیراندازی ماهر گشت. او در صحرای فاران زندگی می‌کرد و مادرش زنی از سرزمین مصر برایش گرفت.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *