اینجا نقطۀ عطف داستان است، یعنی لحظهای که هدف خدا واضح و آشکار میشود. خدا، نام یعقوب را به «اسرائیل» تغییر میدهد و در نتیجه، نویسندۀ این داستان، ما را وارد بخش جدید و قدرتمندی از این داستان بنیادین میکند.
همانطور که هر پدر و مادری میداند، انتخاب نام برای فرزندان اهمیت زیادی دارد. اما در دیدگاه کتابمقدسی، عمل «نامگذاری» دارای بعدی فراتر نیز است. «نام» هر شخص بهنحوی، نشاندهندۀ ماهیت او بود. در نتیجه، دانستن نام یک نفر، به معنی یافتن بینشی در مورد ماهیت درونی او بود. تغییر نام، آنطور که در داستان یعقوب اتفاق افتاد، حتی از این هم قدرتمندتر است؛ زیرا فقط در مورد ماهیت درونی فرد نیست، بلکه اعلامیهای نمادین در مورد سرنوشت او نیز است. برای مثال، به آن لحظه فکر کنید که عیسی پطرس را «صخره» نامید؛ صخرهای که کلیسا بر آن بنا خواهد شد.
پس در اینجا میبینیم که خدا بلافاصله پس از تغییردادن نام یعقوب، شکلگیری قومی عظیم و عطای سرزمینی را که آن قوم میتوانند در آن کامیاب شود، پیشگویی میکند. بدینترتیب، پس از مدتهای بسیار، در نهایت، فرایندهای پنهان کار خدا آشکار شد.
در این مرحله، ناگهان با نوعی سردرگمی روحانی و عقلانی روبهرو میشویم. آیا این داستان بنیادین را با تمام معانی ضمنی مذهبی و سیاسیاش قبول و باور میکنیم؟ یا آن را تنها یک داستان اسطورهای در میان داستانهای اسطورهای دیگر در نظر میگیریم که فقط ابزاری برای خلق و نگهداری هویت شخصی و ملی یک قوم بود؟ یا شاید هم هردوی این تعابیر میتوانند حقیقت داشته باشند؟