اینجا نقطۀ عطف داستان است، یعنی لحظهای که هدف خدا واضح و آشکار میشود. خدا، نام یعقوب را به «اسرائیل» تغییر میدهد و در نتیجه، نویسندۀ این داستان، ما را وارد بخش جدید و قدرتمندی از این داستان بنیادین میکند.
همانطور که هر پدر و مادری میداند، انتخاب نام برای فرزندان اهمیت زیادی دارد. اما در دیدگاه کتابمقدسی، عمل «نامگذاری» دارای بعدی فراتر نیز است. «نام» هر شخص بهنحوی، نشاندهندۀ ماهیت او بود. در نتیجه، دانستن نام یک نفر، به معنی یافتن بینشی در مورد ماهیت درونی او بود. تغییر نام، آنطور که در داستان یعقوب اتفاق افتاد، حتی از این هم قدرتمندتر است؛ زیرا فقط در مورد ماهیت درونی فرد نیست، بلکه اعلامیهای نمادین در مورد سرنوشت او نیز است. برای مثال، به آن لحظه فکر کنید که عیسی پطرس را «صخره» نامید؛ صخرهای که کلیسا بر آن بنا خواهد شد.
پس در اینجا میبینیم که خدا بلافاصله پس از تغییردادن نام یعقوب، شکلگیری قومی عظیم و عطای سرزمینی را که آن قوم میتوانند در آن کامیاب شود، پیشگویی میکند. بدینترتیب، پس از مدتهای بسیار، در نهایت، فرایندهای پنهان کار خدا آشکار شد.
در این مرحله، ناگهان با نوعی سردرگمی روحانی و عقلانی روبهرو میشویم. آیا این داستان بنیادین را با تمام معانی ضمنی مذهبی و سیاسیاش قبول و باور میکنیم؟ یا آن را تنها یک داستان اسطورهای در میان داستانهای اسطورهای دیگر در نظر میگیریم که فقط ابزاری برای خلق و نگهداری هویت شخصی و ملی یک قوم بود؟ یا شاید هم هردوی این تعابیر میتوانند حقیقت داشته باشند؟
Today's Prayer
ای خدای قادر مطلق،
به ما تکریم تمام خلقت، و حرمت تمام بشریت را عطا کن،
تا شبیه تو بودن را منعکس کنیم،
در نام خداوند ما عیسای مسیح.
Bible Study
پیدایش ۳۵
و خدا به یعقوب گفت: «برخیز و به بِیتئیل برآی و در آنجا ساکن شو. در آنجا برای خدایی که چون از حضور برادرت عیسو میگریختی، بر تو ظاهر شد، مذبحی بساز.» پس یعقوب به اهل خانۀ خویش و همۀ کسانی که با او بودند، گفت: «خدایان بیگانهای را که در میان شماست، از خویشتن دور کنید و خود را طاهر سازید و جامههایتان را عوض کنید. آنگاه برخاسته به بِیتئیل برویم، تا در آنجا برای خدایی که مرا در روز تنگیام اجابت میکند و در راهی که رفتهام با من بوده است، مذبحی بسازم.» پس آنان همۀ خدایان بیگانه را که در دستشان بود و نیز گوشوارههایی را که در گوش داشتند به یعقوب دادند و یعقوب آنها را زیر درخت بلوطی که در شِکیم بود، در خاک کرد. و چون کوچ کردند ترس از جانب خدا بر شهرهای اطرافشان مستولی شد، چندان که پسران یعقوب را تعقیب نکردند. یعقوب به لوز که همان بِیتئیل باشد و در سرزمین کنعان واقع است رسید، او و همۀ کسانی که با او بودند. در آنجا، مذبحی بنا کرد و آن مکان را ایلبِیتئیل نامید، زیرا در آنجا بود که خدا خود را بر او آشکار ساخته بود، هنگامی که از حضور برادرش میگریخت. و دِبورَه دایۀ رِبِکا مرد و او را زیر درخت بلوطی پایین بِیتئیل دفن کردند. پس آن را ’اَلون باکوت‘ نامیدند. هنگامی که یعقوب از فَدّاناَرام آمد، خدا بار دیگر بر او ظاهر شد و او را برکت داد. و خدا به او گفت: «نام تو یعقوب است، ولی از این پس دیگر نام تو یعقوب خوانده نخواهد شد، بلکه نامت اسرائیل خواهد بود.» پس او را اسرائیل نامید. و خدا به او گفت: «من خدای قادر مطلق هستم؛ بارور و کثیر شو. از تو قومی و جماعتی از قومها پدیدار شوند و از صُلب تو پادشاهان به وجود آیند. سرزمینی را که به ابراهیم و اسحاق دادم، به تو و پس از تو به نسل تو میبخشم.» و یعقوب در آنجا که خدا با او سخن گفته بود ستونی بر پا داشت، ستونی که از سنگ بود. و هدیۀ ریختنی و روغن بر آن ریخت. آنگاه خدا در جایی که با یعقوب سخن گفته بود، از نزد وی صعود کرد. پس یعقوب جایی را که خدا با او سخن گفته بود بِیتئیل نامید. آنگاه از بِیتئیل کوچ کردند. و هنوز اندک فاصلهای با اِفراتَه داشتند که درد زایمان راحیل آغاز شد و زایمان بسیار سختی داشت. و چون سختی زایمانش به اوج خود رسید، قابله به او گفت: «مترس، زیرا این نیز برایت پسر است.» و راحیل که در حال مرگ بود، در حین جان دادن، پسر خود را بِناونی نامید. اما پدرش او را بِنیامین نام نهاد. پس راحیل مرد و او را در راه اِفراتَه که همان بِیتلِحِم است، به خاک سپردند. و یعقوب بر قبر او ستونی بر پا داشت که همان ستون قبر راحیل است که تا به امروز باقی است. سپس اسرائیل کوچ کرد و خیمۀ خود را در آن سوی برج عیدِر بر پا داشت. در حین سکونت اسرائیل در آن سرزمین، رِئوبین رفت و با بِلهَه، مُتَعِۀ پدرش، همبستر شد و اسرائیل از آن آگاه گشت. پسران یعقوب دوازده بودند. پسران لیَه: رِئوبین، نخستزادۀ یعقوب، و شمعون و لاوی و یهودا و یِساکار و زِبولون. پسران راحیل: یوسف و بِنیامین. پسران زِلفَه که ندیمۀ لیَه بود: جاد و اَشیر. اینانند پسران یعقوب که در فَدّاناَرام برای وی زاده شدند. پسران بِلهَه که ندیمۀ راحیل بود: دان و نَفتالی. یعقوب نزد پدرش اسحاق در مَمری آمد، به قَریهاَربَع که حِبرون باشد، همان جا که ابراهیم و اسحاق غربت گزیدند. ایام عمر اسحاق صد و هشتاد سال بود. آنگاه نَفَس آخرین را برآورد و بمرد، و پیر و سیر به قوم خویش پیوست. و پسرانش عیسو و یعقوب او را به خاک سپردند.
مزمور ۲۰
خداوند تو را در روز تنگی مستجاب فرماید؛ نامِ خدای یعقوب تو را محافظت کند! از قُدس برای تو کمک بفرستد، و از صَهیون تو را حمایت نماید. هدایای تو را جملگی به یاد آورد و قربانیهای تمامسوز تو را قبول فرماید. سِلاه آرزوی دلت را به تو عطا کند و همۀ نقشههایت را جامۀ عمل بپوشاند. به سبب نجات تو بانگ شادی برآوریم و عَلَمهای خود را در نام خدایمان برافرازیم. خداوند همۀ مسئلتهای تو را به انجام رساند! اکنون دانستم که خداوند مسیح خود را نجات میبخشد؛ او از آسمانِ مقدسش وی را اجابت میفرماید، به نیروی نجاتبخش دست راست خویش. اینان ارابهها و آنان اسبها را، اما ما نام یهوه خدای خود را ذکر خواهیم کرد. آنها خم شده، خواهند افتاد، اما ما برخاسته، خواهیم ایستاد. خداوندا، پادشاه را نجات ده! در روزی که بخوانیم، ما را اجابت فرما!
مزمور ۲۱
خداوندا، در قوّت تو پادشاه شادی میکند، و در نجات تو چه بسیار به وجد میآید! تو آرزوی دلِ او را برآوردهای و خواهش لبانش را از وی دریغ نداشتهای. سِلاه زیرا که با برکات فراوان بر مراد او سبقت جستی و تاجی از زر ناب بر سرش نهادی! حیات را از تو خواست، و بدو بخشیدی، و طول ایام را تا ابدالآباد! جلال او به سبب نجات تو عظیم گشته! فرّ و شکوه به وی ارزانی داشتهای. براستی که برکات جاودانی به وی عطا کردهای و به شادی حضور خویش، شادمانش گردانیدهای. زیرا که پادشاه بر خداوند توکل میدارد؛ و از محبت آن متعال جنبش نخواهد خورد. دست تو همۀ دشمنانت را در خواهد یافت؛ دست راست تو به بدخواهانت خواهد رسید. زمانی که حضور به هم رسانی ایشان را چون تنور آتش خواهی ساخت. خداوند در خشم خود ایشان را فرو خواهد بُرد، و آتش، ایشان را خواهد خورد. نسلشان را از زمین نابود خواهی کرد، و اولادشان را از میان بنیآدم! هرچند بر ضد تو نقشههای پلید کِشند و تدابیر بد اندیشند، کامیاب نخواهند شد؛ زیرا به سبب تو برگشته خواهند گریخت، آنگاه که به کمانِ برکشیدهات به سویشان نشانه بگیری. خداوندا، در قوّت خویش متعال شو! دلاوری تو را میسراییم و میستاییم.