Today's word: اعمال رسولان ۸: ۳۵ | Bible Study: * اعمال رسولان ۸: ۲۶ – ۴۰* لوقا ۲۴: ۱۳ - ۳۵

فیلیپُس و خواجه‌سرای حَبَشی

پس فیلیپُس سخن آغاز کرد و از همان بخش از کتب مقدّس شروع کرده، دربارۀ عیسی به او بشارت داد.

اعمال رسولان ۸: ۳۵

لوقا در نوشته‌های خود توجه ما را به نکته‌ای جلب می‌کند، اینکه برای شناخت عیسی، هم به روایت زندگی عیسی و اعمال و گفتار وی، و هم به نوشته‌های عهد عتیق نیاز داریم. این روایت بی‌شباهت به روایت ملاقات مسیح رستاخیز‌کرده با دو تن از شاگردان در راه عمواس نیست. در این روایت، دو نفر از شاگردان عیسی که در زمان حیات عیسی او را دنبال می‌کردند، اینک نا‌امید و سرخورده در راه قریهٔ عمواس هستند که عیسی به شکلی ناشناس با ایشان همسفر می‌شود. این دو به ظاهر به‌خوبی عیسی را می‌شناسند، چنان‌که یکی از آن دو زندگی عیسی را به‌خوبی بیان می‌کند که یادآور موعظهٔ پطرس رسول در روز پنطیکاست است. عیسی برای ایشان عهد‌عتیق را در ارتباط با راز حیات و مرگ خویش بیان فرمود و آنها چشمانشان باز شده و ایمان آوردند. حال، در روایت دیگر با خواجهٔ حبشی روبه‌رو هستیم که احتمالاً شخصی است غیر یهودی که به آیین یهود گرویده.

این روایت بر خلاف روایت شاگردان در عمواس، نه از زندگی عیسی، بلکه از عهد‌عتیق آغاز می‌گردد. بدین معنا که خواجهٔ حبشی عهد‌عتیق را می‌خواند، اما آن را درک نمی‌کند. فیلپس با او همراه شده و از او می‌پرسد: «آیا می‌فهمی آنچه را می‌خوانی؟» (اعمال رسولان ۸: ۳۰) در این متن لوقا با بازی با کلمات، از افعال «می‌فهمی» و «می‌خوانی» استفاده می‌کند که هر دو از مصدر کلمهٔ یونانی «گینوسکو γινώσκω» هستند، به معنای شناختن و فهم کردن.

گویا لوقا می‌خواهد توجه شنوندگان خود را به این نکته جلب کند که تنها در راز مسیح است که معنای حقیقی عهد‌عتیق مکشوف می‌شود. نیز، به‌وسیلهٔ عهد‌عتیق است که می‌توان معنای زندگی و راز عیسی را به‌درستی درک کرده و او را شناخت.

در روایت شاگردان عمواس این عیسی رستاخیز کرده است که بر شاگردان ظاهر می‌شود و معنای حقیقی راز خود را آشکار می‌کند، ولی اکنون این مهم به کلیسای او سپرده شده است تا همچون فیلپس گمشدگان را یافته، معنای راز مسیح را برایشان آشکار سازد.

Bible Study

اعمال رسولان ۸: ۳۵

پس فیلیپُس سخن آغاز کرد و از همان بخش از کتب مقدّس شروع کرده، دربارۀ عیسی به او بشارت داد.

* اعمال رسولان ۸: ۲۶ – ۴۰

فیلیپُس و خواجه‌سرای حَبَشی
26آنگاه فرشتۀ خداوند به فیلیپُس گفت: «برخیز و به سمت جنوب برو، به آن راه بیابانی که از اورشلیم به غزه می‌رود.» 27پس برخاست و روانه شد، که در راه به خواجه‌سرایی حَبَشی برخورد که از بزرگان دربار ’کَنداکِه‘ ملکۀ حَبَشه و خزانه‌دار او بود، و برای عبادت به اورشلیم آمده بود. 28او در بازگشت به وطن بر ارابۀ خویش نشسته بود و کتاب اِشعیای نبی را می‌خواند. 29آنگاه روح به فیلیپُس گفت: «نزدیک برو و با آن ارابه همراه شو.»
30فیلیپُس به سوی ارابه پیش دوید و شنید که خواجه‌سرای حَبَشی کتاب اِشعیای نبی را می‌خواند. پس به او گفت: «آیا آنچه می‌خوانی، می‌فهمی؟»
31گفت: «چگونه می‌توانم بفهمم، اگر کسی رهنمایی‌ام نکند؟» پس از فیلیپُس خواهش کرد سوار شود و کنار او بنشیند. 32بخشی از کتب مقدّس که می‌خواند، این بود:
«همچون گوسفندی که برای ذبح می‌برند،
و چون بره‌ای که نزد پشم‌چینان خود خاموش است،
همچنان دهان نگشود.
33در حقارتش، عدالت از او دریغ شد؛
چه کسی از نسل او سخن تواند گفت؟
زیرا حیات او از روی زمین منقطع گردید.»
34خواجه‌سرا به فیلیپُس گفت: «تمنا دارم به من بگویی که نبی در اینجا از که سخن می‌گوید، از خود یا از شخصی دیگر؟» 35پس فیلیپُس سخن آغاز کرد و از همان بخش از کتب مقدّس شروع کرده، دربارۀ عیسی به او بشارت داد.
36همچنان که در راه پیش می‌راندند، به آبی رسیدند. خواجه‌سرا گفت: «بنگر، اینک آب مهیاست! آیا تعمید گرفتن مرا مانعی است؟» 37[فیلیپُس گفت: «اگر با تمام دل ایمان آورده‌ای، مانعی نیست.» خواجه‌سرا گفت: «ایمان دارم که عیسی مسیح پسر خداست.»]
38پس خواجه‌سرا دستور داد ارابه را نگاه دارند، و فیلیپُس و خواجه‌سرا، هر دو به آب درآمدند و فیلیپُس او را تعمید داد. 39چون از آب بیرون آمدند، ناگاه روحِ خداوند فیلیپُس را برگرفت و برد و خواجه‌سرا دیگر او را ندید، ولی با شادی راه خود را در پیش گرفت. 40امّا فیلیپُس در اَشدود دیده شد. او در همۀ شهرهای آن ناحیه می‌گشت و بشارت می‌داد، تا به قیصریه رسید.

* لوقا ۲۴: ۱۳ - ۳۵

در راه عِمائوس
13در همان روز، دو تن از آنان به دهکده‌ای می‌رفتند، عِمائوس نام، واقع در دو فرسنگی اورشلیم. 14ایشان دربارۀ همۀ وقایعی که رخ داده بود، با یکدیگر گفتگو می‌کردند. 15همچنان که سرگرم بحث و گفتگو بودند، عیسی، خود، نزد آنها آمد و با ایشان همراه شد. 16امّا او را نشناختند زیرا چشمان ایشان بسته شده بود. 17از آنها پرسید: «در راه، دربارۀ چه گفتگو می‌کنید؟» آنها با چهره‌هایی اندوهگین، خاموش ایستادند. 18آنگاه یکی از ایشان که کْلِئوپاس نام داشت، در پاسخ گفت: «آیا تو تنها شخص غریب در اورشلیمی که از آنچه در این روزها واقع شده بی‌خبری؟» 19پرسید: «چه چیزی؟» گفتند: «آنچه بر عیسای ناصری گذشت. او پیامبری بود که در پیشگاه خدا و نزد همۀ مردم، کلام و اعمال پرقدرتی داشت. 20سران کاهنان و بزرگان ما او را سپردند تا به مرگ محکوم شود و بر صلیبش کشیدند. 21امّا ما امید داشتیم او همان باشد که می‌بایست اسرائیل را رهایی بخشد. افزون بر این، به‌واقع اکنون سه روز از این وقایع گذشته است. 22برخی از زنان نیز که در میان ما هستند، ما را به حیرت افکنده‌اند. آنان امروز صبح زود به مقبره رفتند، 23امّا پیکر او را نیافتند. آنگاه آمده، به ما گفتند فرشتگانی را در رؤیا دیده‌اند که به ایشان گفته‌اند او زنده است. 24برخی از دوستان ما به مقبره رفتند و اوضاع را همان‌گونه که زنان نقل کرده بودند، یافتند، امّا او را ندیدند.» 25آنگاه به ایشان گفت: «ای بی‌خردان که دلی دیرفهم برای باور کردن گفته‌های انبیا دارید! 26آیا نمی‌بایست مسیح این رنجها را ببیند و سپس به جلال خود درآید؟» 27سپس از موسی و همۀ انبیا آغاز کرد و آنچه را که در تمامی کتب مقدّس دربارۀ او گفته شده بود، برایشان توضیح داد.
28چون به دهکده‌ای که مقصدشان بود نزدیک شدند، عیسی وانمود کرد که می‌خواهد دورتر برود. 29آنها اصرار کردند و گفتند: «با ما بمان، زیرا چیزی به پایان روز نمانده و شب نزدیک است.» پس داخل شد تا با ایشان بماند. 30چون با آنان بر سفره نشسته بود، نان را برگرفت و شکر نموده، پاره کرد و به ایشان داد. 31در همان هنگام، چشمان ایشان گشوده شد و او را شناختند، امّا در‌ دم از نظرشان ناپدید گشت. 32آنها از یکدیگر پرسیدند: «آیا هنگامی که در راه با ما سخن می‌گفت و کتب مقدّس را برایمان تفسیر می‌کرد، دل در درون ما نمی‌تپید؟» 33پس بی‌درنگ برخاستند و به اورشلیم بازگشتند. آنجا آن یازده رسول را یافتند که با دوستان خود گرد ‌آمده، 34می‌گفتند: «این حقیقت دارد که خداوند قیام کرده است، زیرا بر شَمعون ظاهر شده است.» 35سپس، آن دو نیز بازگفتند که در راه چه روی داده و چگونه عیسی را هنگام پاره کردن نان شناخته‌اند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *